گوشه ای از کلاف ِ پیچ در پیچ ِ این زندگی را به دندان میگیرم
که از میان ِ این همه گره یکی را باز کنم
که کمی آرامتر و با لرزش ِ دل کمتر به سراغ گره های دیگر بروم...
...
...
...
...
کلاف بیشتر در هم میپیچد
دندان زخم میشود
گره کورتر میشود
و دستهایم
و دلم
بیشتر...بیشتر...بیشتر می گیرد...



خسته ام
به اندازه نوزده سال و سه ماه و هجده روز خسته م...

تمام میشود شبی؟
میشود؟میشود تمام شود شبی؟


+ تاریخ سه شنبه 93/8/27ساعت 7:52 عصر نویسنده تسنیم | نظر

اولش فقط نگاه میکرد. بعد کمی ترسید. یکهو انگار تازه باورش شود فهمید گم شده. چشم هایش مدام به اطراف میچرخید. زد زیر گریه.نمیدانست کجاست. آرام شد، باز اطرافش را نگاه کرد و بلند گریه کرد. چند قدم جلوتر رفت، پیدا نمیکرد و گریه اش شدت میگرفت. بین یک عالمه خانم چادری چهره هیچکس برایش آشنا نبود. اشک هایش تند تند سر میخورد روی صورت سبزه اش و می افتاد روی شال گردن ِ صورتی ِ چرک مرده اش. داشتم قرآن میخواندم - یس - .حواسم هی به سمتش بود و نبود. بی قراری اش را می دیدم و فکر میکردم حالاست که پیدا کند اما نمیکرد. بیشتر نگاه میکرد و بیشتر سرگردان میشد. قرآن را بستم و بلند شدم. از پشت ِ سر در آغوش گرفتمش. گفتم : گم شدی؟ درست عین ِ عین ِ خودم که وقتی گریه میکنم هیچکس از حرفهایم چیزی نمیفهمد- بس که نامفهوم حرف میزنم- شروع کرد به حرف زدن. تنها دو کلمه اش را فهمیدم : " مهر بذارم.... نیست..."
حدس زدم که رفته مهر بردارد - یا بذارد - و وقتی برگشته نفهمیده کجاست.اشک هایش را از صورتش پاک کردم و گفتم پیدا میشود. گونه هایش تلفیقی شده بود از سرما و گرما.بین بالهای چادرم پنهان شده بود. گفتم : گریه نکن دیگه، پیدا میشن. " کمی آرام شده بود. دستهایش را محکم بین ِ دستهایم گرفته بود. سرد ِ سرد... ترس از دستهایش معلوم بود ، از محکم گرفتن ِ انگشتانم.
بین ِ فرش ها راه می رفتیم و میگفتم : هرجا به چشمت آشنا اومد بهم بگو" چشم ِ آرامی گفت و دوباره خودش را بین چادرم پنهان کرد. دلم...نمیدانم چرا دلم اینقدر بلند بلند می تپید...قلبم انگار میان سینه ی دخترک بود. مثل ِ او بی قرار. گوشه همین فرش های نم دار ِ صحن بود که مادرش را پیدا کرد و بی آنکه خداحافظی کند خودش را انداخت در آغوشِ ِ مادرش.
وقتی رفت تازه انگار نوبت من شده بود.
اصلا برایم فرقی نمیکرد کجا زانو زده م.نشستم و شروع کردم به زار زدن. گم شده بودم.هراس داشتم.خودش میدانست که بدجور گم شدم و حتی بین عالمه آدم ِ خوب ، باز کسی را نمیشناسم. باز غریبی م میکند.نشسته بودم زیر  ِ نم نم ِ باران، رو به روی ایوان ِ طلا و زار میزدم و دستهایش را میخواستم. همینقدر که باشد و آرامم کند. همینقدر که بین این دنیا قدم بزنم و خداوندم را پیدا کنم...مطمئنم کند که پیدا میشوم.
حال ِ دخترک ِ گم شده حال ِ من بود انگار...
گم شده بودم.. خودم و ترس هاایم
خودم و گم شدن هایم ...

 

+ بی ربط نوشت ِ مهم :
بیایید با هم یاد بگیریم که نوشته های عاشقانه حتما نویسندهِ عاشق ندارد
و نوشته های غمگین ، نویسنده  ِ غمگین
والسلام:|


+ تاریخ شنبه 93/8/24ساعت 10:11 عصر نویسنده تسنیم | نظر

کم پیش می آید که بغض خفه ت کند اما اشکی نریزی... یا حداقل وقتی اشک هایت سرازیر شود که داری خدا حافظی میکنی، نه وقتی که "تسلیم" میشوی
خیلی خیلی کمتر هم پیش می آید که بیخ ِ گلویت را خودت با دستهایت فشار دهی شاید که کمی - فقط کمی - دردش را کاهش دهی اما دلت
همین دلی که دارد به اندازه همه این بغض ها میترکد ، در عین ِ حال پر از شوق باشد...
تناقض های زندگی گاهی وقتها شیرین میشود
خداحافظی های قهوه ای سوخته ای که کنارش اشک های سبز ِ رضایت دارد
قطره هایی که از گوشه چشم هایت آرام سر میخورد روی بالش و خنده ی محو که نقش بسته روی لبت...
تناقضهایی که آدم را برای "صبور بودن" زنده نگه میدارد...

 

 

+ نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ روی
حیران ِ آن دلم که کم از سنگ ِ خاره نیست...

+ عنوان ،بیتی از غزل ِ حافظیست که همین حالا گرفتم
همین الان ِ الان ...

+ به
خدا
می سپارمت...


+ تاریخ جمعه 93/8/23ساعت 12:11 صبح نویسنده تسنیم | نظر

دست خودم نیست
اوایل فکر میکردم این یک اتفاق معمولی است که من نمیتوانم سر به زیر راه بروم و حواسم درست به نقطه جلوی رویم باشد ، فکر میکردم خب خیلی از آدم ها هستند که نمیتوانند سرشان را پایین بیندازند و مدام کله شان اینطرف و آن طرف میچرخد
بعد فهمیدم من حتی سر به اطراف هم ندارم. اصلا حواسم به اطرافم هم نیست، گاهی وقتها اصلا یادم میرود کسی کنارم دارد صدایم میزند یا دارد نگاهم میکند.
حالا خیلی وقت است که فهمیده ام سرم نه به زمین، نه به اطراف که درست رو به آسمان است
چه خورشید باشد چه نباشد
چه ماه باشد چه نباشد
حتی وقتی کسی دارد حرف میزند و مدام تاکید میکند که وقت حرف زدن باید به چشم هایش خیره شوم ، نمیتوانم و خسته میشوم و چشمم را میدوزم به آسمان
سر به هوا شده م..."
سر به آسمان...



+ از سری پست های خز و خیل ِ بدون ِ فکر:|


+ تاریخ دوشنبه 93/8/19ساعت 10:1 صبح نویسنده تسنیم | نظر

و سپاس
خدایی را
که اشک آفرید...



+ این محرم فهمیدم
اشک ِ بر تو _ ای حسین (ع)_
بهجت انگیز ترین غم ِ دنیاست...


+ تاریخ چهارشنبه 93/8/14ساعت 3:16 عصر نویسنده تسنیم | نظر

میخواهم بدانم وقتی کسی پای سجاده اش زانو میزند و بی آنکه دیگر چیزی در دست و بالش مانده باشد " التـــــــمـــــــاست" کند ، چه اتفاقی در دلت می افتد
من گاهی خودم به حال خودم دلم میسوزد
چه برسد به تو که صبح دل دل کردن هایم برای حاضر شدن و رفتن را ببینی و تصمیمم برای نرفتن را ببینی و یکهویی از جا بلندم کنی و فقط با یک جمله،یک جمله کوتاه بگویی بیا!
میخواهم بدانم امروز
در یکی از صفهای نماز جماعت صحن آزادی ات
تو هم دیدی آن دختری را که چادر به صورت کشیده بود و التماست میکرد؟
...

حالش را خوب کن...


+ توضیح بیشتر ندارد


+ تاریخ پنج شنبه 93/8/8ساعت 5:22 عصر نویسنده تسنیم | نظر

با امسال چهارمین سالی است که دلم، محرم و عزاداری هایش را همان گوشه اتاق میداند و چراغی خاموش و نوحه ای که آرام آرام بر لبانش زمزمه میکند..
با امسال چهارمین سال است که گاهی اوقات به توصیه دوست و رفیق پا میگذارم در مجلس عزاداری و هنوز به نیمه نرسیده با عصبانیت آنجا را ترک میکنم...
با امسال
چهارمین سالی میشود که مقتل را میخوانم و میخوانم و میخوانم...
و بیشتر از هر روضه ای میسوزم...
با امسال چهارمین سال است که قبل از رسیدن محرم مدام دلم بگیرد و مجلس عزاداری و دم ِ یاحسین گرفتن دلم بخواهد و ...


غریبی ِ شماآقا
در بین همین مجالس هرسال بیشتر میشود...



+ تاریخ دوشنبه 93/8/5ساعت 11:14 صبح نویسنده تسنیم | نظر

پای نامه صد و چهل امضا بود. نوشته بود : «بشتاب، ما چشم به راه تو هستیم.»
نوشته بود:«برای آمدنت آماده ایم و دیگر با والیان شهر نماز نمیخوانیم.»
نوشته بود: «میوه ها رسیده و باغها سبز شده. منتظرت هستیم.»
نامه در دستهایش، وسط ِ بیابان رو به روی سپاهی که راهش را بسته بودند ایستاد: « کسی را کشته ام خونش را بخواهید؟مالی را برده ام ؟ کسی را زخم کرده ام؟» بی دلیل هلهله کردند. گفت :«مردم کوفه مرا دعوت کرده اند...این نامه ها...»
صداهای بی معنی و نامفهوم در آوردند تا صدایش نرسد. جلوتر آمد تا صورتهایشان را ببیند و ناگهان ساکت شد:« شبث بن ربعی؟ حجار بن ابجر؟ قیس ابن اشعث؟»
اسم ها همان اسم های پای نامه بود...


+ نگارش از نفیسه سادات موسوی


+ تاریخ یکشنبه 93/8/4ساعت 7:11 عصر نویسنده تسنیم | نظر

یه بابا داریم...
یکی دوبار همینطوری گفتم نون لواش خیلی خوشمزه س ، ازون موقع به بعد هروقت که بتونه نون لواش میخره و حتی وقتایی هم که یادش میره بخره با ناراحتی بهم میگه : جای دیگه نونوایی نون لواش پیدا نکردم، دفعه بعدی میخرم :)


یه بابا داریم...
به علاوه اینکه میدونه خودم ماهیانه حقوق میگیرم اما بازهم پول توجیبی م رو تو یه حساب جداگانه بهم میده و حتی گاهی اوقات بیشتر هم میده. با اینحال بیشتر وسایل قیمت زیادمو هم خودش میخره :)


یه بابا داریم...
یه روز کاامل ندیدمش، تو اون روز خرید رفتم، اومدم خونه خریدامو گذاشتم رفتم بیرون ، شب هم نیومدم خونه ، فرداش که منو دیده بعد سلام زودی بهم میگه : اون لباسی که خریدی چه خوشرنگه:)


یه بابا داریم...
رفته ناگت مرغ برام خریده برای روزایی که یادم میره ناهار دانشگاه رزرو کنم، میگه هم زود درست میشه صبح ها، هم خوشمزه اس:)


یه بابا داریم...
مطلبمو خییییلی دیرتر از موعدش تحویل دادم، همینجوری دپرسم که چرا اینقدر بی نظمم تو فرستادن ، میگه ایشالا که اخراجت میکنن دلم خنک میشه:|


یه بابا داریم...
بهش میگم بابا فردا صبح ساعت چند میری بیرون از خونه؟ میگه قبل بیدار شدن ِ تو:|خودت برو دانشگاه:| میگم : بابا آخه کتابام سنگینه خیلی:( میگه : توام مث بقیه
صبح بیدار شدم میگه یه ساعت دیرتر میرم که برسونمت! وقتی هم میرسونتم تا دم در دانشکده میگه :عصر هم هروقت کلاست تموم شد مسیج بده بیام دنبالت :)


یه بابا داریم...
برای مصاحله باس برم یکی از ارگان های دولتی که خییییلی دوره و مترو نمیخوره و  مسیر اتوبوسش رو هم درست حسابی بلد نیستم. شب بهم یاد میده باید از کجا برم، صبح که بیدار میشم میگه خودم میبرمت ، برگشتنا خودت بیا یاد بگیری:))


یه بابا داریم...
برای اینکه خیلی ذوق کنم داداشامو جلوی من ضایع میکنه :دی


یه بابا داریم...
هیچوقت تحمل دیدن اشکامو نداره:( حتی اگه تو حرم گریه کنم:(


یه بابا داریم...
که خیلیا ندارن!
خواستم از همین تریبون به تموم کسایی که "یه شوهرداریم..." رو ساختن تو دهنی ِ محکمی بزنیم و بگوییم باباجان ِ خودمان را عشق است:)


+ تاریخ پنج شنبه 93/8/1ساعت 5:34 عصر نویسنده تسنیم | نظر

-->