سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
آبان 90 - یک جرعه آسمان


یک جرعه آسمان

تسنیم،دختری از جنس آسمان[135]
** اَللهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج ** (یک نگاه مهربان مارا بس است...جرعه ای از آسمان ما را بس است...)


تا اسم درد می آید آنچنان نگاهت می کنند که انگار ...


بهتر است نگویم که جوری نگاه می کنند که انگار گناه کبیره کرده ای که می خواهی چند کلمه ، نه با آنها ، با خودت که نه! با خودت هم نه با خدای خودت حرف بزنی...


گاهی...


قبطه می خورم به کسانیکه هم درد دارند و هم دل..!


باور کن من هم دل دارم، درد هم داشتم اما...تمام شد!


دلم پر بود از درد که به بهانه ی هرکدامشان که دلم می خواست می توانستم یک دل سیر در آغوش خدا جانم گریه کنم و ذوق می کردم که باز آغوش خدایم بر روی من باز است...


حالا...سخت است بگویم که دل دارم اما دردش... دردش انگاری تمام شده است...دردش انگار علاج یافته است.!


تو...خودت بگو! بی درد و دل شکسته می شود خودت را در آغوش خدایت بیندازی و هی خود را برایش لوس کنی و او هم مهربانانه نازت را بخرد؟


می شود بین آن همه دل شکسته بروی و خودت را گم کنی بین آن همه زائر و با آقایت شروع به عشق بازی کنی در حالیکه دل شکسته که هیچ! یک دل درد ساده هم نداری...؟


تو ...خودت بگو!


بروی جلوی ضریح آقا ...که اصلا نه! اصلا سر همین نمازت اشک بریزی برای کدام حرف؟ برای کدام درد؟


چطور بروی و رو به روی مهربانی هایش بی هیچ بهانه ای...قد علم کنی و با هزار ادعا بخواهی که «آدمیت» را بشناسی؟


.


.


.


قصه ی من...شاید نه به سرسختی و غمناکی قصه ی ستایش باشد و نه حتی به مخلوطی از تراژدی و کمدی قصه های مجید!


قصه ی من همین قصه است. قصه ی دخترکی که هر شب در آغوش خدایش لالایی عشق را می شنید و به خواب می رفت و با نوازش مولایش بیدار میشد و سر مست بود از این درد هایی که متعالی شده است در این عشق و عشق بازی...


قصه ی من، قصه ی خودم است، قصه های تسنیم.


قصه ی تسنیمی که بی روح...سرد...خشک به خواب می رود و دل مرده و یخ زده روزش را را به شبش را به روز می رساند...همینطور ملول و فسرده.


قصه ی اشکی که خشکیده شده است، قصه ی شعری که نا نوشته مرده است ، قصه ی حرفی که ناگفته بر روی صفحه ذهن جان داده است...


تو...خودت بگو...


چقدر از داشتن "دل" و "درد" رنجیده ای؟ چقدر از داشتن قلبی که تکه هایش حتی زخمی ات کرده است نالیده ای؟ و ندانستی که من...این سوتر دلم تنگ شده است برای یکی از همین بهانه هایی که تو...خودِ تو ...داری شان و حتی باورت نمی شود که به درد بخورد...


کمی فکر....


 



این نوشته مخاطب خاص دارد


پنج شنبه 26/8/90| 5:39 عصر |تسنیم،دختری از جنس آسمان| نظر|

اینجا را...


با تمامی زیبایی هایش...


با تمامی رویاهایش...


با تمامی خاطراتش...


باید گاهی فراموش کرد...باید گاهی رویاهایت را نقش بر آب کنی...باید گاهی خاطراتت را یک «آه» بلند کنی و بگذاری از سینه ات رها شود...


اهداف بزرگ ،


                                                         تمامی عشق هایت را می گیرد...


 


 



پ.ن1: آیا می دانستید اهداف بزرگ همان دانشگاه خودمان است؟


پ.ن2: آیا می دانستید این وب آپ می شود اما هر یک ما ه یکبار یا کمتر؟


پ.ن3: آیا می دانستید صاحب این وبلاگ در روزهای آتی به دست زن داداشش به قتل خواهد رسید؟


پ.ن4: آیا می دانستید چقدر از رفتن اینجا ناراحتیم؟؟


 


 


خدافز


 


 


 


شنبه 14/8/90| 11:45 صبح |تسنیم،دختری از جنس آسمان| نظر|


[-Design-]