یک جرعه آسمان
تسنیم،دختری از جنس آسمان[135]
دلم خیلی گرفته است. دقیقا نمی دانم از چه ولی می دانم خیلی گرفته است انگار که آمده اند تمام جرعه های همین آسمان بالای سرم را برداشته اند و خالی کرده اند توی چشمانم و من هر چه قصد نگه داشتن آنها را دارم انگار دوست دارند زودتر فرار کنند نفس تنگ می شود... روح هم خسته می شود. انگار سیاهی گناه اتاقم کم کم دارد وارد گلوگاه خسته ی کودکی هایم هم می شود. خیلی وقت است دلم برای خوابهای کودکی ام تنگ شده است. همان خواب هایی که مرد مهربان آمد خانه مان مهمانی. گاهی منتظر آمدن دوباره مرد مهربان خواب هفت سالگی ام هستم و گاهی منتظر شیطانک بزرگ نوجوانی ام. بیچاره من. این روزها چه غریب افتاده ام گوشه ی خاطرات و چه غریب مانده ام در میان سردرگمی ها وقتی هجوم باران روی اشک هایم حتی جلوی مادر رهایم نمی کند محبورم تند تند بخندم و با خنده ام هزار بار فریاد گریه سر دهم. فکر کنم حق من نبود.شاید هم بود. شاید هم نبود... خسته شده ام از بس به پشت پرده ای اتاقم زل زدم و ثانیه های خاطرات را ورق زدم و میز تحریرم را پر کردم از ثانیه ها چند ماه پیش. راستی من چند وقت است فهمیدم که خدا هم دیگر دلش برایم تنگ نمی شود و بیشتر فهمیدم که اگر این همسایه ی مهربان و رفیق شفیق در کنارمان نبود من حتما از تمامی این دردها و بغض ها می مُردم. مرد خوابهای کودکی ام هم دیگر تحویلم نمی گیرد و می خواستم بنویسم مادرش هم... که جرعه های آسمان چشم هایم سقوط کردند... *** *** *** *** *** *** *** *** *** کیبورد پر شده است از مروارید... برای هیچ کس ننوشتم. برای هیچ چیز ننوشتم. دردِ دلم بود که شد واژه و افتاد روی صفحه ی سرد رایانه ام. فردا می روم حرم. حتما برای همه تان دعا می کنم که باز از نعمت نگاه به ضریحش بهره ببرید. انتظار خواندن این مطلب را از هیچکس جز خودِ خودِ بزرگوارشان ندارم. از چهارده نور عالم. این پست را دیوانه وار دوست دارم ...فقط به این خاطر که درددلی بود که با باران چشم هایم همراه بود. چشمانت را صاف می گذاری رو به ماه گوش هایت را عادت می دهی به شنیدن صوت دل انگیز مستی در آغوش دلتنگی... و اشک هایت را...اشک هایت را فقط برای بوسه باران گونه هایت نگه میداری و به یاد می آوری طعم تلخ بغض را...و فراموش نمی کنی طعم آرامش را....و مروارید های دلتنگی را آرام روی گونه هایت سر می دهی و ... این ماه نیست که عاشق تر و دلتنگ تر از قبلت کرده است. فقط با درخششش ملول ترت کرده است.... چشیده ای طعمش چیست...می دانی نامش را...می شناسی حس ملموسش را... با خاطره ی آن سه ماه است که انس گرفتی! با ان سه ماه است که می سوزی اما.... نمی سازی یعنی نمی شود که بسازی... آقای خوبم، می دانم... رسم قبیله ی محمدی(ص) است...شما میزبان می شوید و مهمان می شویم. معشوق می شوید و عاشق می شویم مراد می شوید و مرید می شویم. و اگر کفر نباشد معبود می شوید و عابد می شویم. نمی دانید چه تلخ است نگاه به ماه و یادآوری روی ماه ضریحتان نیم دانید چه ملال انگیز است نگاه به ماه و به یاد آوردن آرامش صحن پدر بزرگوارتان نگاه به باران و به یاد اوردن باران هایی که شاید اشک سالهای کاظمی باشد و فرو خردن بغض... و... نگاه به خاک و ... نه نمی شود نگاه کرد و غربت سامرا را در واژه ای گنجاند و با گفتن به یاد آورد. آتش به دل می زند این سامرا... آقایم: فراموش نکن مرید گناه آلودت را ... فراموش نکن این عاشق پرخطایت را... -------------------------------------------------------------------------------------------------------------- لازم به تذکر نیست. استعدادم فعلا فراری شده است یا از خودم و یا شاید هم از.... خودم! دلتنگی که این چیزها را نمی شناسد پس باید نوشت... التماس دعا طعم باران عزیز رفته ام در دیار خاطره ها خاطره هایی که نمی دانم چرا هنوز از یادآوری شان چشمان خشکم می بارد و وجود نازکم از سر شوق به سختی اما آرام می گرید. و مگر می شود که فراموششان کرد؟ و مگر می شود ذوق کرد و گلخند ارمغان ذوق زدگی ات را مخفی کرد؟ خاطره اش قدیمیست... دو سال پیش...زمانی که هنوز در ورطه ی هولناک گناه غوطه ور بودم و زمانی که شاید خیلی از عوامل دست به دست هم دادند تا من و دور و بری هایم را از خواب که نه...اما بیشتر بیدارمان کنند... پدر بود و دو برادر. پنج شنبه ای بود و عشق به آقا. ویلچری بود و حمل عاشقان مولا و من و مادر چه افسوس ها که نمی خوردیم از اینکه نمی توانیم خدمتی کنیم و دست بوسی باشیم. تمام شادی مان را جمع می کردیم و پنچ شنبه به پنجشنبه با آنها همراه می شدیم. آنها غرق در خدمت و ما غرق در زیارت...خوشا به حالشان. عطش پدر برای خدمت زیاد بود. دلش به از صبح تا شام پینجشنبه ها و حمل صندلی های چرخ دار راضی نمی شد . وجودش بیش از این می خواست. آخر هم رفت و دو سه جای دیگر به خدمت مشغول شد. برادر بزرگتر هم بود...اما انگار با چنگ و دندان خدمت را گرفته بود. مشکلات کاری اش و البته نو عروسش گاهی میشد که یا نمی توانست و یا نمی شد که بیاید...بعد هم که راهی اصفهان شد و ... اما برادر کوچکتر حتی بعد از دو ساعت حمل زائر باز سر از پا نمی شناخت. به دنبال بهتر بودن و شدن بود. تمام بخش های فرهنگی آستان قدس او را می شناختند. شاید همین بود که برای طرح راهیان رضوی او انتخاب شد.(الان هم به جرم مجرد بودن به نایبی از برادر بزرگترم می رود) فراموش نمی کنم شبهای شهادت مولا را. چه شب هایی بود. من و برادر و دایی کوچکترم که سه نفری می نشستیم و نمایشگاه عکس هایمان را کامل می کردیم. نرم افزاری درست شد و نمایشگاهی و خیلی برنامه های دیگر. آن شب ها خسته نمی شدیم که هیچ دوباره جان می گرفتیم حتی. روضه نمی رفتم اما در دلم روضه ای بر پا بود. هنوز هم با یادآوری آن شب ها چشمانم خیس می شود. می آمدند. فرقی نمی کرد چند ساله اما همه شان با عشق می آمدند. کوچکترینشان شاید کودکی بیش نبود. بزرگترینشان هم پدر بزرگی پیر بود . گاهی حتی کفشی برای پوشیدن نداشتند. دمپایی بر پایشان بود. پای زخمی شان دل آدم را کباب می کرد. اما نه خمی به ابرو می آوردند و نه گله و شکایتی! من نه در وادی راهیان نور بودم و نه دوست داشتم که بروم. برادرم هم .دایی ام هم . روزی که قرار بر رفتن بود کسی نمی دانست این نعمت چطور آمد و ما چطور می رویم. همه باهم. 13 نفر از جوانهای فامیل با هم رفتیم. رفتیم. دیدیم. شنیدیم و بین آنها شاید سرنوشت من از همه بیشتر تغییر کرد. کسی شدم که نبودم .چیزی می گفتم که تاب به حال نگفته بودم. فراموش نمی کنم که برادر در وبلاگش بزرگ نوشت : راهیان نور امسال ما را راهیان رضوی امضا کردند. ------------------------------------------------------------------------------- چه روزهاییست این روزها... سخت با خودم غریبه ام. گاهی لبخند مهمان لب هایم است و گاه قطره ای اشک روی گونه هایم جا خوش می کنند گاهی مهربان می شوم و گاهی دستان بخیلم حتی اجازه ی جرعه ای مهربانی را نمی دهند. چه روزهایی دارد این 16 سالگی... پر از دوراهی...پر از خنده...پر از اشک... پر از ابهام... چه روزهایی دارد این بهار... اشک تنها ارمغان ابر است. می گرید و می گریاند. بغض می کند...می گرید...فریاد می زند... چه روزهاییست این روزها... پر از حس خلا...پر از نفس تنگ...پر از فریاد...پر از سکوت...پر از دلتنگی... چه روزهایی را سپری می کنم من... پر از دروغ...پر از تهمت...پر از سکوت....پر از فریاد های خفه... چه طاقتی دارد دل من... چه صبری دارد دستانم... ------------------------------------------------------------------------------------------------------------- پ.ن :می خواهم در مورد فاطمیه بنویسم...دستم را به قلم هم می برم. چند خطی هم می نویسم...با آن اشک هم می ریزم...حسش هم می کنم... اما آنقدر برایم عزیز است و گرانبها که ترجیح می دهم در صندوقچه قلبم با قفل بماند... پ.ن:فعلا چند وقتی را باید به مبهم نویسی هایم عادت کنید. باید چند روز نوجوانی در حال فراموشی ام را دوباره زنده کنم. پ.ن :شیرین است طعم دلتنگی و چند قطره اشک گرم و بعد آرامیدن در آغوش خدا... پ.ن:التماس دعای فرج... روحم پژمرده است ...احساسم زخم خورده است...وحودم سرد است. حرف ندارم. خفه ام ...اما این دل آنقدر سخن دارد که اگر مجالش دهی هم می گرید و هم می گریاند روزهای طولانی است که صفحه سیاه می کنم و می نویسم. شاید به بهانه ی استاد، اما بیشتر تنهایی هایم و درماندگی هایم را فریاد می زنم. بر سر دوراهی مانده ام...دوراهی که نمی دانم به بهشت ختم می شود یا به آتش خشم خدا. موضوع بر سر آینده است و سرنوشت...بر سر هدف . محتاج تنهایی ام. تنهایی که مجال ریزش اشک بدهد و باز راه سپید خدا را برایم روشن کند. این فکر بزرگ شدن رهایم نمی کند. کاش بزرگ بودم و انتخاب راه درست اینقدر برایم مشکل نبود. اگر کمی بزرگتر بودم شاید اینجا نبودم. وجودم فکر است . فکر هایی که قلبم را چون کاغذی می فشارد...بی صدا، اما دردناک. نمی دانم بازیچه ی شیطان شده ام و یا معشوقه ی خدا در امتحان های سختش. گم شده ی جاده ی صراط المستقیمم. دعایم کنید ضالین نشوم. هیچ وقت به این اندازه تشخیص حق از باطل برایم سخت نبوده. ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ پ.ن:باید خیلی تنها باشم. دور از هیاهوی کامنت ها و فیدها ...داستان بر سر سرنوشت است و تصمیم آینده... پ.ن: دلم تنگ همه چیز هست جز دو کلمه ی که در آن «آ ه ی ل م ر» باشد. در گوشی: با همه قهرم...شاید هم همه با من قهرند... دستانم آشکارا می لرزد...وجودم هم می لرزد...تا به حال اینقدر نوشتن برایم سخت نبوده... می خواهم فریا بزنم و شماتت کنم و بگویم : تسنیـــــــم....به معنای واقعی گنــــــد زدی... امروز هم حجت بر من تمام شد. این را از نماز صبح قضا شده ام فهمیدم. از خیلی وقت می دانستم. از نماز های یک ساعت بعد اذان. از فکر هایی که دیگر فکر نبود. از حرف هایی که دیگر حرف نبود. امروز شکسته ام. امروز زارم. چه بد شروع کردم جمعه ام را... چه بد شکستم دل آقایم را...چه بد... متنفرم از خودم...از کارهایم...از فکر هایم...از خـــــــــودمــــــ باز این بنده ی مدعی کاری کرد که شکست دل مولایش را... که خشمگین کرد دل خدایش را... که شاد کرد دل شیطانش را... خدای من ... اگر زمین بزنی ام، یا عذابم کنی حق است. ندیدیم...نشنیدم...نفهمیدم... و تو می آمدی گاهی تند...گاهی کند...گاهی آشکار و گاهی پنهان نشان میدادی خودت را...این را هم از بغض های بی دلیلم می فهمیدم...آه..خدایم چقدر غریبی... پ.ن : دعایم کنید...شاید به حق دعای شما توبه ام پذیرنده باشد. پ.ن: پی به اشتباهم برده ام...خطایم را فهمیده ام...اما... پ.ن: امروز و این چند روز برایم امتحان است...اگر انجام دهم باز سرنوشت است و اگر هم انجام ندهم باز هم سرنوشت...توکل بر او باید...اما تلاشی باید باشد یا نه؟ پ.ن: خدایم...اشتباهم را بپذیر. لازم نیست برای نوشتن احساسی داشته باشی و اتفاقی بیفتد.. فقط کافیست که چشم هایت را روی هم بگذاری و اذن عبور اشک های گرم را بر روی گونه هایت را بدهی...به همین آرامی و به همین سادگی... این دل تنگ و این روح بی قرار را کچا تسکین است جز در حریم کوی یار؟ دلی که لحظه به لحظه اش فریاد لبیک یا حسین(ع) را سر می دهد و ثانیه به ثانیه حلاوت آن توفیق شیرین را زیر کامش تازه می کند می روی...آرام و با صلابت پا می گذاری در حریم امن یار...سرمست از سعادتی که نصیبت شده است و غمزده از دوری ارباب. داخل که میشوی بیشتر از هر وقت دیگر برای تعظیم سربرمی آوری... معجزه ایست این سلامها....که هروقت با طمانینه تر گام برمیداری بیشتر دلت خورد می شود . بر در حریم او می سوزد. شلوغ است...خیلی شلوغ است. شاید هم خلوت است و این گواه دل بی قرار توست که دوست داشت تنهای تنها باشد... از دور اذن دخول می خوانی. اادخل یا رسول الله...اادخل یا ملائکه الله... با هر اجازه ای که می گیری قطره اشکی هم مهمان گونه هایت میشود و التماس و تضرعت را بیشتر می کند. یک جمله اجازه و یک نگاه به اقتدار ضریح... گریه امانت را بریده است. دوست داری سیراب شوی. ماهی دور افتاده ای از دریا هستی که جرعه جرعه آب به روحت می خورانی و سیرابش می کنی... اذن دخول که تمام می شود دیگر نه جای ناله های زیر لب است و نه جای پنهان کردن اشک... فریادهایت را زیر لب زمزمه میکنی و بعد.... اشک هایت را هم مجال ریزش می دهی ....آزادی...از هر وابستگی که این یک هفته تو را سخت شکانده است. بی قراری هایت قرار را از تو گرفته...آنقدر دلتنگی وجودت را سرازیر کرده است که دوست داری دم به دم فریاد العطش کربلا سر دهی.... می خواهی دهان باز کنی و بگویی... چه می گویم؟ امام دلت را از خیلی وقت پیش خوانده است...نیازی نیست به کلام...همین نگاه و همین قلب ناآرام برای خواستن زیاد هم هست... اما...این چه نیرویی است که نمی گذارد بخواهی طعمش را دوباره بچشی؟ از حس خودخواهیت رنج می بری...از اینکه باز دعا کنی که «خودت» بروی حالت بد می شود...نگاهی به یار قدیمی ات می اندازی...بدجور تاب از کفش رفته است...وقتی می رفتی چشمانش فریاد می زد . التماس می کرد...با بغض ادامه میداد : برای من جامونده هم دعا کن... حالا مگر می شود او را فراموش کرد و دلت طلب کند؟ می گویی...می خواهی...اما دیگر نه برای خودت...برای همه...به یاد بانویی که در نمازهایش اندکی از خود و خانواده اش خبری نبود... هر چه بود دوست بود و همسایه... ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ پ.ن: این نوشته رو خیلی ذوست دارم. خیلی زیاد پ.ن : ناشیانه بودنش رو ببخشید. همینجوری برای اولین بار دستم رو بردم رو کیبورد و نوشتم. تجربه ی اولم بود. پ.ن: التماس دعا
** اَللهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج **
(یک نگاه مهربان مارا بس است...جرعه ای از آسمان ما را بس است...)




| [-Design-] |
