سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
اسفند 89 - یک جرعه آسمان


یک جرعه آسمان

تسنیم،دختری از جنس آسمان[135]
** اَللهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج ** (یک نگاه مهربان مارا بس است...جرعه ای از آسمان ما را بس است...)


 


 


این پست ممکن است کمی طولانی شود. لطفا بخوانید.


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


چقدر نوشتن سخت است وقتی خیلی وقت باشد که ننوشته باشی! وقتی چند روز دستت باشد برای حمل خرید و تمیز کردن خانه. در هر حال، برای خداحافظی هم که شده است باید نوشت. چقدر سخت است...


---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


می گفتند وقتی شهدا مهمان خصوصی داشته باشند طوفان به راه می اندازند.این را خلی خیلی وقت پیش شنیده بودم. دوباره همین جند روز پیش شنیدم ، نه! خواندم. در ذهنم دویدم دنبال یک خاطره کور از راهیان امسالم تا شاید من هم مهمان خصوصی بودم. هر چه گشتم نبود. همه چیز آرام آرام بود...دلم گرفت ، قبطه هم خوردم حتی .


پنجره ی ماشین را دادم پایین. گوشم داشت بوی پیراهن یوسف را می شنید. بغض کردم. آرام گفتم: می شود امسال هم شرمنده ام کنید و مهمان خصوصی باشم.؟می خواهم فقط بدانم بدون دعوت نیامدم....




 


پنجشنبه رفتم حرم. پیش تو هم آمدم. گل هم آوردم. رز و نرگس. گلبارانت کردم. فهمیدم که غریب نیستی. فهمیدم که به تو هم سر می زنند. دورت پر بود از چند دختر همسن خودم.فاتحه ای خواندند و رفتند. دلم می خواست بگویم مگر مرده است که فاتحه می خوانید؟ بعد از اینکه رفتند کمی با تو حرف زدند. باز یکی دیگر آمد. خیلی گریه کرد. با خودم گفتم حتما با تو نسبتی دارد. بعد از اینکه گریه اش تمام شد پرسید : شما دخترشونید؟ خنده دار بود. هم ذوق کردم و هم تعجب !!! شباهت داشتیم ولی نه این همه.


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


از تمامی بچه های کلاس خداحافظی کردم. همه التماس دعا گفتند. مستاصل بودم. پیش آن دو رفیق نارفیق هم بروم یا نه؟ از همان صندلی جلو شروع کردم به روبوسی و خداحافظی. به او که رسیدم مودبانه دست داد و خندید. من عذر خواهی کردم! او خندید...فقط می خندید. از همان خنده هایی که مصنوعی کامل است. وقتی دستم را از دستش بیرون کشیدم آزاد شدم. از زخم زبان هایش. خدا را شکر...




چشمانم را می بندم. دوباره باز می کنم. می بندم. باز می کنم. می خواهم باور کنم. نه! خواب نیست. بیدار بیدارم.بلند به خودم می گویم: من زائر کربلایم. همه التماس دعا می گویند. همه دو رکعت نماز می خواهند. همه می گویند خوش به حالت در این سن کم. من باور نکرده ام هنوز. دلم باورش نمی شود. اما واقعی است. من دارم می روم کربلا.




رفته بودیم خرید. بالاخره بعد از شش ماه خانه نشینی و درس و اینترنت از مسیر خانه و مدرسه آنور تر رفتم و رفتم خرید. آن طرف خیابان تقی آباد عکس شهید کاوه نقاشی شده بود. این طرف اما....


ویترین های مغازه ها ، حجاب ها ، حیاها ، آدم ها... من باز هم برای هزارمین بار در مغزم به دنبال جواب سوال " چرا این اتفاق افتاد" می گشتم . چشمم سرخ شد. نگاهم را از عکس برداشتم. راستش خجالت کشیدم.




از خواب بیدار شدم. چشمم خورد به عکست. می خندیدی! خیلی شیرین.خنده ات هوش می برد از سر آدم. خنده ات تلخی این روزها را برد. عکست باز جان گرفته بود. چشم از لبت برنمی داشتم. می ترسیدم تمام بشود. چشم دوخته بودم. تمام شدنی نبود.باز می خندیدی! چقدر دوست دارمت؟ برادرم.....به اندازه ی دوست داشتنم دوستم داشته باش!


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


من کجایم؟ حدود 400 نفر از کربلاییان دور تا دور مهدیه نشسته اند...مجلس آگاهی است...می خواهیم برویم کربلا! حال وهوایم عالی بود.من هنوز در بهتم. آن آقا می گوید : اول می رویم نجف... من و نجف؟ من و بین الحرمین؟ من و سامرا و کاظمین؟


من خودم نیستم...من آن تسنیم قبلی نیستم.




دلم هوای پست های بدون فکر را کرد. برای آخرین پست باید همه جیز را می نوشتم. ما شلمچه هم می رویم. نمی دانم مهمان خصوصی می شویم یا نه! کاش غروب آنجا باشیم.


حرف برای گفتن خیلی زیاد است. حلالمان کنید. حتما اگر ناراحتی از من دارید در کامنت ها ذکر کنید . نائب الزیاره هستم اگر لایق باشم...






شنبه 21/12/89| 8:56 عصر |تسنیم،دختری از جنس آسمان| نظر|

سلام خدای من:


خدای بخشنده ی بخشایش گرم...خدای بزرگ بی همتایم...خدای واحد و یکتایم...


جگرم سوخته است خدا، سوخته ام از تکرار...از تکرار های دردآور...هر سال...می آید و می شکند  می سوزاند و بعد...الفرار


راستی مهربان خدایم:


رضای تو در شکستن دل است؟...رضای تو در به دوش کشیدن باری گران سنگ است؟....رضای تو در اشک چشم و خون دل است؟


همه را با جان و دل می خرم...اما...اما نگذار  باز خوردم کنند...نگذار  باز بمیرم...


نمی گویم آسمان زندگی ام همیشه آبی باشد...اما بگذار روشن باشد...


نمی گویم زمینم همیشه سرسبز باشد...اما بگذار عطر خاک را حس کنم...


نمی گویم خدای من باش...اما اندکی...گوشه ای ...کناری ...هوایم را داشته باش...


انگار این رسم زندگی من شده است...از 12سالگی تا الان...بیاید...مرا بشکند...خورد کند...بسوزاند و من، دم بر نیاورم...


اینکه نوجوانی ام را بگیرد...بسوزاند ...به مسلخ بکشد...در آتش ذوب کند و بعد...رندادنه فرار کند


هر بار  با آمدنش دم بر نیاوردم...سکوت بود و سکوت...


نفیر سکوتم رهایم نمی کند...بغض خفه ام همدم همیشگی من است...نگاه های تلخ ، رفیقِ نارفیق من است...


من اما، با همان یاد ، با همان عشق و با همان معنا ذکر لبهایم رامی گذارم...الهی و ربی من لی غیرک...


هر بار می آید...خسته نمی شوم که هربار بگویم امتحان الهی...


هر بار می شکند  من نمی هراسم از که باز بگویم...و بشر الصابرین


مهربان خدایم...


حلال کن بنده ی شکسته ات را...



می شود برای اینکه خدا امتحان نگیرد دعا کنید؟


چهارشنبه 18/12/89| 8:22 صبح |تسنیم،دختری از جنس آسمان| نظر|

وقتی برای فرار از شیطنت های دو فرشته ی دو قلوی هفت ساله مجبوری دست به سرشان کنی ممکن است یک ساعت بعد در کمال تعجب خودت را کنار هر دو ببینی و یکم هم بخندی...



نفر وسط منم...دو نفر کناری ام حمیده و سعیده نقاشان خبره ی این اثر...


دوشنبه 16/12/89| 9:9 عصر |تسنیم،دختری از جنس آسمان| نظر|

برای فرار از تایپ این هم روشیست...


 


این هم راهیست برای فرار از تایپ کردن...


اگر نتوانستید بخوانید اشکال از چشمان شماست...نه خط منپوزخند


 


 


 


 


اطلاع رسانی...


جمعه 6/12/89| 8:16 عصر |تسنیم،دختری از جنس آسمان| نظر|


[-Design-]