یک جرعه آسمان
تسنیم،دختری از جنس آسمان[135]
کتاب "هدیه های آسمان" یکی از بچه های کلاس پنجم گم شده! چند هفته بعد گوشه مدرسه پیدا شد...گِلی و پاره...بعضی صفحاتش هم با قیچی تیکه تیکه شده بود روش هم با خط خشمناک کودکانه ای بزرگ نوشته بود: یک بار دیگه درسِت از من جلو بزنه همه کتابات اینجوری میشن :دی به نقل از یکی از دوستان! یک عالمه حرف ریخته تو دلم و بیرون هم نمیاد! داری میری عزیزم! هنوز هم خودت باورت نشده... درست مثل من...روزی که داشتم می رفتم به تنها چیزی که فکر می کردم این بود که من واقعا زائر کربلام؟ درست مثل حالای تو... وقتی بهت می گفتم تا کربلای من رو نگرفتی بر نگرد می خندیدی...فقط می خندیدی... یادته موقعی که من می خواستم برم کربلا بهم گفتی برای من جا مونده هم دعا کن؟ حالا خودت ببین...من جاموندم یا تو... دیدی که چجوری بغض وحشتناک گلوم رو قورت دادم تا نبینیش! هر چند که اخر هم دیدی... دیدی چجوری قبل از اینکه بری می بویمت...انگار هنوز نرفته بوی بهشت رو میدی... خوش به حالت مسافر بهشت... مسافر بهشتی هستی که ... وای عزیزم! نمیشه گفت حرفامو... کلماتم یتیم شدند... پر از حس اند و کسی هم نمی فهمه... نمی فهمی که چقدر دلم فقط یه ثانیه... یه اشک رو رو به روی ضریح ارباب می خواد... تو اما به جای من ببار... تو لحظه لحظه ات دعام کن... جامونده حالا منم سرورم! ... سرور امروز رفت کربلا...زائر بهشت شد! محکوم شده ام... در بی رحم ترین دادگاه دنیا... حکمم سخت است...می گویند حکمم برای یک" از جنس آسمانی" سخت است محکوم شده ام که دیگر با هیچ ناحیه مقدسی اشک نریزم... محکوم شده ام که در حرم هم هیچ واژه ای را از چشمانم نرقصانم... محکوم شده ام به اینکه دیگر هیچ وقت...دقیقا هیچ وقت نتوانم ساعت هایی را که پیش اربابم بودم را تکرار کنم... می گویند جرم هایم سنگین است... یک نگاه غافل... یک حرف بیهوده... شاکی خصوصی هم دارم... شاکی ام... یک دل است ... یک دلِ" ش ک س ت ه" ... روزهای زندان دنیا را اشک می ریزم ... به وسعت هم ثانیه اشک هایم را پشت درب خانه قاضی جا می دهم... می گویند قاضی مهربان است... لبخندش به وسعت آسمان است می گویند اگر کمی ناله کنم...اگر کمی بیشتر اشک بریزم...اگر کمی ...فقط کمی نگاهم را برضریح نگاهش گره بزنم نگاهم می کند... ... هنوز در می کوبم... هنوز صدایش می کنم آنقدر در می کوبم تا باز تراوش قطره قطره رافتش را در تمام وجودم حس کنم... نیاز داشتم به نوشتن... بر چشم هایت مهر بی بصیرتی کوبیدند و فریاد زدند: نـــبـــیــــن ! و تو... چشم هایت را محکم روی هم گذاشتی...از ترس شاید اندکی چشم باز کردی...رو به رویت ایستادند و ساعت بزرگ جـــ ـهـلــــ را به روی دیدگانت چرخاندند و آرام آرام هیپنوتیزمت کردند... و آمدند...در گوشت آرام آرام نجوا کردند...چشم هایت سنگین تر شد ... گوش هایت خاموش ماند... زیر لب درست کنار گوشت زمزمه کردند: نـ ـ بـ ـــ ین...نــ شـ نــ و ....نــ خــ وانـــ گفتند: همه چیز دروغ است...و تو ، در خواب حرفایشان را تایید کردی... بلند تر داد زدند: "ایـــــــــــــــــــرانــــی" ها نمی توانند... و تو، با چشم های خسته ات گفتی: آری...نمی توانند... دست بردند...ولایتت را دزدیدند و تو، فقط نگاهشان کردی... بصیرتت را دریدند...به یغما بردند و تو...هنوز...در تلاطم هیپنوتیزم ساعت جـ ـ ـ ـهـ ـ ـ لـ ـ ـ به خواب عمیقی فرو رفته بودی... گاهی چشم هایت را می گشودی... نمی دیدی...یعنی نمی توانستی ببینی... یعنی انها نمی خواستند ببینی...چون همه چیز یک دروغ بزرگ بود... هیچ نمی دیدی...نه زهـــری که ثانیه به ثانیه به روحت خورانده می شود...و نه فریاد های بی خاموشی آزادی دنیای اطرافت... دنیای تو فقط چند هزار شبکه ماهواره ای بود و چند اطلاعات و هزاران هزار دروغ بزرگ... افکارت را ربودند...فرار کردند...و هم چنان در کنار گوش هایت آواز می دادند که : اینجا آزادیــــ نیست! و تو... چشمانت را باز کن...بشکن این خواب خرگوشی را... رها کن این زمزمه تلخ ناتوانی را... با دست هایت پرده های حجاب را بدر...بصیرتت را به چشمانت باز گردان و مهر خموشی را از گوش هایت بردار... همراه شو... امان از بی بصیرتی...امان... هر بار قول می دهم... این بار تو به من قول بده... ببخش! اما قول بده... قول بده که دیگر دستم را رها نکنی... کودک بازیگوش دلم به هوای سبزه و گندم می رود به منجلاب می افتد... تو را به خدا قول بده..دستم را رها نکنی... من، بی تو راه رفتن را هر گز نیاموخته ام... هرگز... هرگز...نیاموخته ام... این نوشته کپی پیست نیست اما، مال من هم نیست... تقدیم مولا نمیدانم این روزها من دور افتاده ام... یا تو دیگر مرا نمی خواهی... میدانی...به گمانم من در منجلابی فرو رفته ام که هرچه تو...دستت را دراز می کنی و می خواهی که دستگیرم شوی من آنقدر لجنی شده ام که راهی برای نجات نیست... دیشب...دوباره...بعد ماه ها...بعد خیلی وقت...رفتم و باز کمی...فقط کمی از آن خاک های مقدس...برداشتم و محکم پاشیدم روی صورتم...عجیب بود که هنوز بوی نور میداد حالا...حالایی که می بینم چطور تا عمق این منجلاب فرو رفته ام...می بینم که چقدر...چقدر زیاد آن موقع ها...آسمانی بودم....حالا وقتی به اسم خودم نگاه می کنم...وقتی به آن "از جنس آسمان" ش خیره می شوم...انگار که یک نفر از دلم نیشش را تا بناگوش برایم باز می کند و هر هر به من می خندد... شیطان است...؟ میدانی چند وقت است که پیش تو نیامده ام؟؟ میدانی چند وقت است که هیچ...دقیقا هیچ اشکی برای خدا...برای تو...برای مولا ...نریخته ام...میدانی چند وقت است که از مروارید های این صدف...حتی یک قطره هم نصیب خدا نشده است... تسنیم تو را می خواهد...تسنیم خدا را می خواهد...نه ادبیاتش را...نه استعاره را...نه ایهام را...نه هیچ چیز دیگر را... تسنیم دستانش فقط برای نور بلند است...تسنیم دلش فقط برای لبخند های شکوفه دار تو تنگ است...تسنیم فقط تو را می خواهد... خدای تسنیم... خدای مهربان تسنیم...تنهایش نگذار که دق می کند...نگاهش کن...نگاهش کن که چطور هر روز...بی یاد تو و بی نام تو ...هزار بار می میرد و زنده می شود و خودش نمی فهمد...نگاهش کن که هر روز صبح...فکر می کند که هنوز "آدم" است و نمیداند که خیلی وقت است از آدمیت بویی به او نرسیده است... نگاهش کن...جان تسنیم... خدای عزیز تسنیم... تسنیم می داند که هر ثانیه...که نه...هر صدم ثانیه...که هر دم...حواست به او هست...آنقدر در گوشش می گویی و باز او نمی شنود...آنقدر در گوشش می خوانی و او باز خودش را به کری می زند... خدای تسنیم...تسنیم کم آورده است...نابود شده است...توی این منجلاب کثیف گناه... تسنیم تنهاست...دیگر اتاقش بوی خدا نمی دهد...دیگر صبح و ظهر و شامش بوی مهر نمی دهد...تازه حالا می فهمد که فقط مجسمه است...خشک و بی احساس...می خندد و نمی داند که اندکی ...حتی اندکی هم حتی از آن صورتک خدا بر چهره اش چیست... رهایش کن از این آرایه های نامهربان...بگذار پیش روی تو...در راه تو...قدم به قدم با تو بنویسد...بخواند...حرف بزند... خدای تسنیم... تسنیم تنهاست... نگاهش کن... پ.ن: خیلی دعام کنید... پ.ن:بعد از مدتی...بدون هیچ ادبی...راحت نوشتم...
** اَللهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج **
(یک نگاه مهربان مارا بس است...جرعه ای از آسمان ما را بس است...)



| [-Design-] |
