یک جرعه آسمان
تسنیم،دختری از جنس آسمان[135]
نیمه ی شعبان نزدیک است... آشنا تر از همیشه نگاهش بردلم سایه افکنده... سایه ای که دلخوشم به پهناوری سایبانش... من...خوبم چشمانم به دنبال نگاهیست ، که نیست... لبهایم به دنبال بوسه بر دستانیست ، که نیست... دستانی که در آخرین بار لمسشان سرد بود و نگاهی که به سختی باز نوازشم می داد... خانه سوت و کور مانده، خانه یخ زده مانده ، خانه متروکه شده است... دیوار ها یخ زده مرده اند...انگار رگ دیوار ها هم خشک شده است... فکر کنم باید شانه شان را بشکافند و خون بگیرند... دل دیوار ها هوایی شده است...دلشان مثل من مــــا در می خواهد و من...شبها با یاد صاحب دل خانه مان شب را به صبح می رسانم و صبح بالای دستگاه هایی که توان را از او گرفته اند روز را به شب... روزها در پرده ای از اشک زانو می زنم کنار اتاقی که هضمش برای دخترکان 16 ساله سخت است...مراقبت های ویژه... روزها پشت اتاق نگهدارنده ی مادرم امن یحیب می خوانم...تسبیح تربتش را می گردانم و دلم خوش است به گاهی نگاهی اشتباهی به گوشه نگاهی از لا به لای در... نه گله ای به دل راه می دهم و نه خمی به ابرو می آورم... فقط گاهی از زیبایی امتحان خالقم از ذوق اشک می ریزم... نگران نباشید...مولایم خوب نگهدار من است...شما دعا کنید... هوای روزهایم پر از بی کسی است... صبح ها که از خواب بیدار می شوم آنقدر غربت را به شش هایم راه میدهم که به سرفه می افتم... به سرفه می افتم تا هرچه خاک غربت است از گلویم بیرون بیاید...و من تاظهر در دم و بازدم هایم هرلحظه بی کسی را می بویم و نفس می کشم... ظهر ها هوای دلم گرم می شود...آنقدر گرم که عرق های غم از وجودم دانه دانه می چکد. آنقدر ظگرم که نفسم تنگ می شود و قرارِ آرام گرفتن در گلویم نمی گیرد... بعد از ظهر هایم از ظهر هایم گرم ترند...بعد از ظهر ها وجودم آنقدر داغ می شود که ذره ذره مرا می سوزاند...آنقدر داغ که زبانه های آتش روحِ جسمم را هم می سوزاند...آنقدر وجودم می سوزد و می میرد که باز ، من می مانم و بی کسی... شبها...سرد می شوم...یخ می زنم، می میرم. شبها گوشه ی بی کسی اتاقم می نشینم...می گذارم جرعه جرعه باران دلم از چشمانم بتراود...از دستهایم مهربانی سرد می چکد و روحم عشق مرده به ارمغان می آورد. نیمه شبها مهربان خدایم آرام در گوش هایم قصه ی بندگی می گوید... برایم لالایی مهر می گوید...گرم می شوم... از عشقش یخ دلم باز می شود... از مهر خدا مهربانی انگشتانم جان می گیرند و من...آرام در آغوش مهربان خدایم ، جا می گیرم نوشته شده در 5:06 دقیقه صبح13/4/90 تشکر ویژه از خانم تبسم بهار داشتم آسوده میان کوچه های مهتاب قدم می زدم...بی تو...مهتاب... "تو" را داشتم...اما فراموش شده... "من" را داشتی ...اما ناپیدا...اما بی احساس...اما ... می نوشتم...واژه هایم فریاد می کشیدند...جای خارهای تلخ بی احساسی هایم تن نحیفشان را می آزرد... فریاد می زدند... که "من" ، "تو" می خواهد... فریاد کشیدم..."من" را چه به داشتن "تو"...سهم من همین دلتنگی بود و تنهایی و ...کوچه مهتاب... بی "تو" اشک هایم می ریخت...بی اجازه.... بی هدف... می مرد...بی "تو"...در کوچه های مهتاب... و... دلم... بی قراری می کرد...تنهایی امانش را بریده بود...و من...بی احساس...باز نفس هایم را می شمردم و به انتظار... چه قدر "من" هایم را بی حرف می کشاندم روی خیسی گونه هایم... قدم می زدم...بی "تو"...کوچه ی مهتاب...اشک و واژه ...دل لبهایم اما...دروغ نمی گویند...حرف حرف خودشان است...می شنیدم که ثانیه به ثانیه بی احساسی هایم را نقش می بست ... "من" هایی که "تو" میشد... اول آرام آرام گفتم... با تو... کوچه ی مهتابی... با تو...تو....تو.... راست می گفت... "من" ، "تو" می خواست... واژه هایم دیگر زخمی نشد...فریاد هایم باز بوی "تو" می دهد...وجودم عطر عشق بود و قتلگاه اشک هایم خیس از عشق... اما تو...اما من...اما ما...نبودیم...نداشتیم..."تو"، "من" نبودی و "من" ،" تو" نگذار آخر این مرثیه ادامه داشته باشد... عزایم هنوز پابرجاست...
** اَللهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج **
(یک نگاه مهربان مارا بس است...جرعه ای از آسمان ما را بس است...)


| [-Design-] |
