سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
خرداد 90 - یک جرعه آسمان


یک جرعه آسمان

تسنیم،دختری از جنس آسمان[135]
** اَللهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج ** (یک نگاه مهربان مارا بس است...جرعه ای از آسمان ما را بس است...)


 



فقط همین...!


یکشنبه 29/3/90| 7:30 عصر |تسنیم،دختری از جنس آسمان| نظر|

چکه چکه انتظار 44 


 


هیئت هفتگی سه شنبه شب ها پیش کش به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف


 


  1-آیا ایمان به منظور به ظهور منجی نزد ادیان و ملل دیگر نیز وجود دارد؟ 


ایمان به ظهور منجی بشریت از وضع موجود و اقامه ی عدل و داد ، فطری بشر است و لذا این عقیده در هر ملت و دینی وحود دارد. در بین ادیان آسمانی و آیین های مبشر دینی و ملت ها می توان از آنها نام برد: 


1 – یهود به بازگشت عزیز یا منحاس بن عارز بن هارون اعتقاد دارد.


2 – مسیحیت به بازگشت عیسی(ع)


3 – زردشت به بازگشت بهرام شاه


4 – هندوها با ایمان به بازگشت فیشنوا


5 – محبوس با ایمان اوشیدر


6 – بودایی ها در انتظار بودا


صدقه دادن به جهت سلامتی امام زمان چه حکمی دارد؟-2


اصل صدقه دادن دارای ارزش و ثواب بسیاری است و می تواند بلاهای زیادی را از انسان دور کند. اگر انسان از طرف امام زمان و به وکالت از ایشان صدقه دهد، هم برای انسان و هم برای حضرت موثر است زیرا گه هدیه به مومن ، آن هم بالاترین مومن روی زمین ثواب دارد


معنای ظهور امام زمان چیست؟-3


1 – در اینکه معنای ظهور ، بروز و انکشاف بعد از محجوب بودن و استتار باشد. این معنا مختص فهم شیعی است که معتقد به غیبت برای امام زمان است.


2- همچنین مقصود اعلان قیام به جهت پیاده کردن اسلام ناب در سایه ی حکومت عدل وسیطره بر عالم می باشد.


3- مقصود از ظهور، پیروزی و سیطره بر عالم است.


حکم کسی که منکر امام زمان است چیست؟-4


امام زمان در بخشی از جوابهای خود به پرسش های اسحاق بن یعقوب می فرماید: بین خداوند عزوجل و هیچ کس قرابت و خویشاوندی نیست، هرکس مرا انکار کند از من نیست و راه فرزند نوح است این حدیث را روایتی که شیعه و سنی در کتاب روایی خود آورده اند تایید می کند، و آن اینکه پیامبر فرمود: مثل اهل بیتم ، مثل کشتی نوح است. هرکس سوار بر آن شود نجات می یابد و هرکس که از آن تخلف کند غرق خواهد شد.


-----------------------------------------------------------------------------------------


پذیرایی: (لطفا لب و لوچه ی خود را جمع و جور کنید)


------------------------------------------------------------------------------------------


می خواستم کلا یک پست خیلی خیلی کوچولو بزارم که بهم خبر دادن هیئت ماله منه. منم پست رو تبرک کردم با نام حضرت مهدی(عج):


1– قدر مادرم را بیشتر از هروقت دیگری می دانم... شاید این اتفاق یک تنبیه اساسی بود برایم


2 – نوک دماغم را می خاراند...تابستان را می گویم و همچنین آزادی...مدرسه تمام شد اما کلاس ها.. 


3 – روز مارد اوج امتحان ها بود. به مامان راحت گفتم که با روز پدر یهو می دهم و حالا روز پدر و مادر باهم آمده و من هنوز هم وقت خرید ندارم


4- تولد مولا مبارک. بر سادات بیشتر...چقدر دوست داشتم امسال اعتکاف حرم باشم...نطلبید...نخواست...نمی دانم...


5 – به افتخار تولد مولا سرود عزیزمان را برایتان افتخار می دهم و می گذارم. لازم به ذکر است این سرود در استان اول شده و در کشور اول خواهد شد. 


سرود امام علی(ع)


سه شنبه 24/3/90| 12:34 عصر |تسنیم،دختری از جنس آسمان| نظر|


بالا می روم...بالاتر...بالاتر...


آنقدر بالاتر می روم که آسمان دلم را زیر دستانم می فشارم.آنقدر بالا که پاهایم سست می شوند. آنقدر که نگاهم خیس می شود...آنقدر گام هایم بلند می شوند...


بالاتر می روم...بالاتر...بالاتر...


آنقدر که دلم را به گوشه ی نگاهت دخیل می بندم... آنقدر که دستانم را در مشبک چشمانت حلقه یم زنم.


بالاتر میروم... بالای تمام آسمان ها...


حالا کم کم به تو نزدیک می شوم...کم کم برق چشمانت خیسی چشمانم را نوازش م یدهد...


باز بالاتر می روم...بالاتر از همیشه...بالای بالا...


نزدیکت شده ام...چشم هایم را روی هم می گذارم... دستانم را باز می کنم...آغوشم را برایت می گشایم...


و باز بالا می روم...حالا دلم زار می زند...


می پرم در آغوشت و تا بخواهی می گریم...دستانت را محکم می گیرم و می کشم روی موهایم...از روی موهایم ردشان می کنم و می گذارم روی خیسی چشمانم...از خیسی چشمانم آرام آرام می آورمش پایین تر و میگذارم روی لبهایم...


حالا بوسه ای از مهر می زنم...دستانت را بوسه باران می کنم...تو دستانت را بر موهایم نوازش می دهی و من آنهارا غرق در بوسه می کنم...


وقتی که از بوسه بارانت سیر می شوم...وقتی عشقت تشنه ترم می کند...وقتی نگاه خسته ام آرام می گیرد...نگاهم طلب می کند...


دستانم را می گشایی... جرعه ای از آسمان دلت را در دلم جای می دهی...دوباره دست نوازشت بر موهایم می نشیند... لبهایت را آرام نزدیک گوش هایم می کنی و می گویی... می گویی و دل بی تاب مرا بی قرار تر می کنی...قرار دلم را قرار تر می کنی و آرام جانم را آرام تر...


وجودم آسمانیست و چشمانم بارانی...نگاهم حسرت است و چشمانت مهربان...


بنده ی آزاد شده ی چشمانت هستم...آرام و قرار وجودم را میگیرد... می میرم از دلتنگی ات و آرام می نشینم...می نشینم و دستانم را به دور زانوانم تکیه می دهم...سرم را آنقدر پایین می آورم تا می خورد به پاهایم... و می گذارم قطره های آسمانی ارمغان دلم روی گونه هایم جا خوش کنند...


طعم نگاه مهربان و نگاه حسرت بار و چشمان نوازشگرت رهایم نمی کند... نجوای اللهم لبیک گوش هایم را دوباره میفشارد...


زمزمه ی لبم را بلند تر می کنم...اللهم لبیک...اللهم لبیک...اللهم لبیک...لبیک...لبیک اللهم لبیک...


و صدایت می آید...لبیک...لبیک...


و برایم همین کافی است...اللهم لبیک...لبیک اللهم لبیک...




جمعه 13/3/90| 8:14 عصر |تسنیم،دختری از جنس آسمان| نظر|

با اندکی تاخیر اما با شجاعت...سلام:


راستش را بخواهید این امتحان ها به جز همان رنج و محنتی که در عمق واژه ی امتحان خوابیده است یک خصلت دیگری هم که دارند این است که تقریبا در عرض یک ماه تمام استعداد آدمی را می گیرند و به فراموشی میسپارند و اگر طرف کمی فقط کمی خرخوان تر از آنچه که هست باشد، بدانید که حتما نابود میشود...


ما که خرخوان نیستم اما همان اندکی هم که می خوانیم این کودک نوپای ادبی را فراری می دهد... در هر صورت می نویسیم اما کاملا ساده ...


روز مادر مبارک!!!!


وقتی می گویم مادر برایم خیلی خاطرات مجسم می شود. خاطرات استواری مادرمو البته صبوری اش خاطره هایی است که شاید در همین یک کلمه «مادر» برایم تداعی می شود.


وقتی که 4 ساله ای بودم بسیار بسیار بسیار و هزار تا از این بسیار ها شر،  و به قول معروف که نه ! عین واقعیتت از دیوار راست بالا میر فتم و خون مادر که بماند خون بقیه ی فامیل و دوست و آشنا را به دل می کردم مادر با اینکه شاید گاهی دیگر جانش از دستم به لب می رسید اما هیچ وقت نشد که لب به نفرین و ناسزایی باز کند و یا دستی به کتک بر سرم بالا ببرد(مامان جون دوست داریم )


 خاله ام تعریف می کند: گاهی از دستت حسای اعصابم بهم می ریخت. به مامانت می گفتم خب یکم بزنش تا آدم بشه، مامان می گفته: نام دخترم حرمت دارد به حرمت نامش هم که شده نباید رویش دست بلند کرد.(حالایی که می نویسم خودم غرق در شعف هستم از داشتن همچین مادری)


من با قرآن و چادر بزرگ شده ام. سه سالم بود که مادرم رفت به دنبال مهد قرآن برایم. نبود! اگر هم بود راه دور و هزاران دلیل موجب میشد نشود که بروم و باز این مادر بود که خودش معلمی کرد برایم. من جزء سی را حفظ بودم آن هم در 7 سالگی!!!(الان بغیر از حمد و قل هوالله حافظه مان به چیز دیگری نمی رسد)


یادم است رسیده بودم به سوره ی بینه. آیه هایش سخت بود. خیلی سخت. حوصله که نمی داشتم ول می کردم و می رفتم. می رفتم و بازی می کردم و مامان از توی آشپزخانه و اتاق و هر جایی که بود و به هرکاری که مشغول بود همینطور در حال کار بلند بلند می خواند: لم یکن الذین کفروا من اهل الکتب و المشرکین منفکین حتی تاتیهم البینه...


وقتی می خواند بلند می گفتم: می خوای که من یاد بگیرم که بلند می خونی؟ من دوست ندارم حفظش کنم. و مادر از این حرف من کلی می خندید و من چقدر حرص می خوردم. (هنوز هم نمی دانم چرا این سوره برایم اینقدر سخت است)


***   ***   ***   ***   ***   ***   ***   ***   ***   ***   ***   ***   ***   ***   ***   ***   **


دختر دایی ام آمد کنارم نشست و گفت: خوش به حالت به خاطر این مادر. کاش مامانت جای مامان من بود. علت را که پرسیدم جوابی داد که شرمنده شده بودم از اینکه اینقدر بی توجهی می کنم


-آخه مامان تو هیچ وقت از دهنش اسم کوچیکت تنها بیرون نیومده و همیشه با عزیزم و گلم و دخترم صدات زده، گاهی با خودم میگم کاش بشه برم خونه و مامانمو بوس کنم و برم تو بغلش اما نمیشه...خجالت میکشم.


راست می گفت. هنوز هم که هنوز است تسنیم  خالی از دهانش بیرون نمی رود. هنوز هم که هنوز است راحت به آغوشش می روم و راحت می بوسمش. هنوز هم که هنوز است موهایم را لایه لایه نوازش می دهد و هی حرص مرا در می آورد.


آخرین جمله اش را که گفت نزدیک بود خودم به زمین بگویم: آهای ای زمین آن دهان گنده ات را باز کن تا بروم و دیگر دیده نشوم.


گفت: تسنیم، قدر مامانتو خیلی بدون. مامانت خیلی خوبه! آروزم بود یه مادری مثل عمه داشته باشم(در ضمن بگویم دختر دایی بنده بسیار مادرش را دوست میدارد ولی در ابراز احساس به مادرش و مادرش بو او کمی برایش مشکل پیش آمده که خب طبعا تقصیر زن دایی بنده است و موجب شده که مشکلات بدی در نوجوانی برایش پیش آید.)


پست های بلند طرفدار ندارد. خیلی حرف دیگر هم داشتم که بگویم. از روزهای سختی که حداقل وجود مادر اگرچه بیمار، برایم تکیه گاه بود. از روزهایی که من نه لبخند مهربان مادر را می توانستم ببینم و نه حتی دست نوازشش... بیماری مادر انگار در آن یک سال مرا بیشتر از پای درآورده بود.


و آزادسازی خرمشهر که... باز بی امان بغضی چنگ می زند به گلویم . نه از غم از غرور و خوشحالی. دیوونه وار این روز را دوست دارم. 11 ساله که بودم مادرم برایم دفتر خاطرات خرید. روز سوم خرداد برایم از این روز گفت و من از این روز نوشتم! هنوز که هنوز است وقتی می خوانمش معصومیت واژه ها تداعی می شود برایم. آخرین سطر نوشته ام: و این خاطره تا قرن ها باقی خواهد ماند(جون ما اعتماد به نفس را حال کنید و اینقدر به ما نگویید اعتماد به نفس نداری! بله!)


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------


پ.ن: امتحان ها بد که چه عرض کنم یکی بدجور خراب شد.(مراجعه شود به کامنت های پست خانم رهگذر)


پ.ن: گفتید تنوع...اینم تنوع. دیگه بیشتر از این؟


پ.ن: خیلی خوبه که یه بعد از ظهر بسیار دل انگیز بشینی با سُرور آمار بخونی و موقع بیکاری هاتون تمرین قرآن بکیند و کلا درس رو بزارین کنار و بشینین بخندین و نه؟؟؟؟؟؟؟


پ.ن: عشق ..... و دیگر هیچ


پنج شنبه 5/3/90| 8:58 عصر |تسنیم،دختری از جنس آسمان| نظر|


[-Design-]