یک جرعه آسمان
تسنیم،دختری از جنس آسمان[135]
** اَللهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج **
(یک نگاه مهربان مارا بس است...جرعه ای از آسمان ما را بس است...)
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا
این همون چیزی بود که مادر پدرم از کوچیکی به تک تک بچه هاشون یاد داده بودند البته اینو تموم مشهدی ها می دونن
با خودم فکر کردم چی جای این گنج گرانبهای ما مشهدی هارو میگیره؟ همین که وقتی داری رد میشی و گنبد رو می بینی و عشق می کنی،همین که وقتی از طرف فلکه ی «زد» پیاده میری تا حرم(مخصوصا اگر شب باشه)،همین که وقتی دلت می گیره، آدرس کسی رو که می دونی فقط توی همون نقطه آروم میشی رو داری خودش گنجیست که پایان نداره
با خودم می گفتم چرا ما مشهدی ها اینقدر ناشکریم؟چرا ما مشهدی ها همیشه یادمون میره که کنار چه کسی آروم گرفیتم؟چرا ازش استفاده نمی کنیم؟
چرا هروقت دست به گریبان مشکلات می افتیم یادمون میره که باید بریم پیش همین منبع لایزال عطوفت و مهربانی؟همین امام رئوف...
چیزی که واضح از حرم رفتن هام مشخصه اینه که هروقت می رفتم نگاهم به صورت زائرانی بود که به پهنای صورتشون اشک می ریختند و با نهایت خلوص با امام خودشون حرف می زدند اما من تا حالا نشده بود همیچین احساس نیازی به امام رضا داشته باشم
دلم می شکست،دیگه اون زیارت برام زیارت نمیشد،از خودم بدم میومد واقعا بدم میومد اما امسال...
امسال که من برای اولین بار رفتم حرم(در سال جدید) روز قبل از اردوی راهیان بود،استرس داشتم خیلی زیاد،نگران بودم که نکنه از این مکان معنوی نتونم استفاده ی کامل رو ببرم و در آخر خودم یادم اومد که باید قبل از رفتنم برم حرم
حرم رفتن ایندفعه ام با همیشه فرق داشت،بغضی که از اول ورودم به صحن جمهوری و دیدن گنبد بود داشت خفه ام می کرد و در آخر وقتی شکست که جلوی ضریح ایستادم و فقط نگاه کردم...
بغضم ترکید.برای اولین بار گریه کردم در برابر این بنده ی پاک خدا،در برابر این امام رئوف...نیازی به حرف زدن نداشتم توی دلم همه چیز ها بی اختیار می گذشت و اشک های من هم بی اختیار سر می خورد و پایین می امد
حرم بدجوری شلوغ بود .در لابه لای مردم روی همون سه تا پله نشستم و اذن دخول رو خوندم می دونستم نیازی نیست به خواندنش،اشک هایم گواه میداد که اجازه دادند و من سر مست از این زیارت و امیدوار به طرف خانه برگشتم
دلم نمی آمد که برگردم.چقدر چسبید انگار در آن لحظه فقط من بودم و امام رضا و خدا.یک خلوت آسمانی با همسایه مان
چه شیرین بود ان خلوت
هنوز هم که هنوز هست نتوانستم طعم آن زیارت پر سوز و گداز را حس کنم.دیروز اما دوباره با دیدن گنبد اقایم از دور دست بغض بی امانی گلویم را سخت فشرد...
حالا دیگرمن امتیازی دارم نسبت به بقیه ی مردم شهر های دیگر،آری
من آقایم را در کنارم دارم
| [-Design-] |