یک جرعه آسمان
تسنیم،دختری از جنس آسمان[135]
امروز کز کردم گوشه اتاق و خیره به آسمان تا ته ته سیاهی اش را زل زدم آسمان را با تمام سیاهی اش قورت دادم.می خواستم آسمان به جای تکه گوشتی بی ارزش درون سینه ام بتابد... مرداب خشک شده ی چشمانم را بیرون آوردم و به جایش د ر چشمانم خورشید کاشتم. حالا از نگاهم خورشید می تابد .... می خواهم به جای بارش اشک شور کمی هم نور ببارد... احساس خشک شده ام را در صندوقچه ای ریختم و قفل فراموشی را محکم کردم...به جای آن صحرا کاشتم ...سرسبز و خرم. می خواهم به سرسبزی و تازگی صحرا بمانم حتی اگر زمستان روزگار بخواهد با چنگال سپیدش مرا بسوزاند راستی..! این را هم بگویم سینه ام را کرده ام به وسعت کهکشان...نمی دانید چه حس خوبی به آدم می دهد این سینه ی کهکشانی... می خواهم یک مراعات نظیر شوم بین تمام وجودم و طبیعت... می خواهم با هر ستاره یک تناسب بسازم. دوست دارم احساسم تضمین یک باغ پر از لبخند و شکوفه باشد... این روزها سعی می کنم با هیچ آرایه ای هیچ تضادی نداشته باشم... می خواهم تشخیص شوم... جان از من و احساس از آسمان. به گوش هایم هم سپرده ام که فقط مهربانی بشنود... می خواهم تمام وجودم تشبیه بلیغی باشد به آسمان... عجیب است که از امید نوشتن همیشه در اوج ناامیدی است...اما، از امید نوشتن در ناامیدی هم ، امید خاص خودش را دارد «این نوشته تقدیمی ویژه ای بود به سُرورِ من» هنوز... نفسم دل تنگ است... هنوز هم به هوای شما وابسته است... آقا جان فراموش نکن هوایی را که در هوایت نفس می کشد... فشـ ـ ـ ـ ــ ــ ار های عصبی زندگی حال روحــ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـی بد یکی از بهترین و عزیز ترین و نزدیک ترین دوست هام و پوچی روزمـ ـ ـ ــ ــــ ـــ ـ ـ رگی زندگی ام.... انگیزه ای واسه "زندگی" نمیذاره که هیچ... وبلاگ نوشتن هم یک کار /ـــــــــــمزخرفــــــــ/ ــــه برای سُرورِ من دعا کنید وقتی احساسات آدمی زیر پای هزاران عابر بی توجه لگدمال می شود، مجبور است که در گوشه ی انزوای خود بنشیند و با "گل پونه های دشت امید" ش حرف بزند... و با همان بغض خالص جامانده در گلویش و رنجی که از بازداشت قطره های اشک درون چشم هایش، می برد... فریاد سر بدهد و بلند بلند بگوید، که: نامهربانی آتشم زد... ... وقتی درد های شفاف چشمانش انقدر بر روی گونه هایش بماند و اندک زمانی بعد بی توجه خشک شود راهی برایش باقی نمی ماند جز اینکه در تنهایی سبز خود با گلپونه هایش از بی هم زبانی به گلایه بنشیند و مدام فریاد سر دهد که: افسرده ام.... بیگانه ام....آزرده جانم... و هیچکس صدای ناله هایش را نشنود جز همان گلپونه های وحشی رام شده ی دشت امیدهایش... مجبور است... مجبور است که بخواهد از اکنون تا به سحرگاه بنالد که: من مانده ام تنهای تنها...در میان سیل غم ها...ز مجبور است... مجبور به گفتگو با گلپونه های وحشی که از خیلی اهلی ها، اهلی تر است... «تقدیم به استاد مرحوم ایرج بسطامی» امتحان فیزیک داشتیم فرداش! حوصله درس خوندن نداشتم از خواب که بیدار شدم رفتم جلو تلویزیون... راهپیمایی بود، یه لحظه با خودم گفتم مگه 22 بهمنه؟ یکم که گذشت یاد هتک حرمت به امام حسین(ع) اونم توی روز عاشورا افتادم... دلم باز گرفت...خیلی هم دلم گرفت... رفتم سر درس و مشقم... شب شد! تا شب یا درس می خوندم یا کتاب! می خواستم بخوابم باز مثل همیشه دلتنگی هام شروع شدن! کتاب دالان بهشت رو باز کردم و خط به خط نوشته های اونو قطره قطره اشک ریختم. دلم خیلی تنگ شده بود...خیلی هم گرفته بود... خیلی خیلی زیاد... کتابو بستم می خواستم بخوابم فردا باید واسه امتحان زود بیدار می شدم. داشتم همینطور فکر می کردم که باز یاد امروز و هتک حرمت افتادم...دلم یه جوری شد...یه جور خاص... دو قطره اشک از یه جنس دیگه از گوشه چشام پایین پرید و افتاد روی بالشتم. ناخودآگاه از ته دل واسه مظلومیت آقا آه کشیدم و بلند گفتم: بمیرم برای مظلومیتتون... گریه ام شدت گرفت...دست خودم نبود همینطور اشکام می ریخت...خیلی خیلی برای این اتفاق دلم گرفته بود... گریه می کردم...بلند بلند...ساعت 12 شده بود و فقط صدای من تو خونه پیچیده بود... یک دفعه یاد کارهای قبلم افتادم! خیلی خجالت کشیدم. اونقدر خجالت کشیدم که برای اینکه صدام بیشتر از این بیرون نره بالشت رو جلوی دهنم گرفتم و جیغ زذم... نمی دونم چِم شده بود ولی می دونم خیلی شرمنده بودم. از تخت اومدم پایین. روی زمین دو زانو نشستم یعنی زانوهام یکدفعه سست شد و ... دلم می خواست سرم رو بلند کنم و به آسمون نگاه کنم اما چیزی مثل یک خجالت بزرگ مانع میشد...درست مثل اینکه خدا واقعا داره از اون بالا نگام می کنه. دستامو گرفتم جلو صورتم...حس کردم واقعا سیاه شدن... حس کردم اگر امشب صدام به گوش خدا نرسه دیگه هیچ راه نجاتی نیست... یاد گذشته هام داغونم می کرد...نمی دونستم چه کار کنم! دلم می خواست خدا همونجا زمینو میشکافت و منو می برد توی زمین. تنها به فکرم افتاد که وضو بگیرم و نماز بخونم... زیارت عاشورا که خوندم دلم آروم شد... هرچند اشک هام خیال نداشتن قطع بشن انگار که با سرعت مافوق نور روحم رو تلطیف می کردن و قلبمو پاک می کردن... رفتم که بخوابم، ساعت 3 بود و من هنوز دلم گریه واسه خدا می خواست... آروم شده بودم بدون اینکه حرفی به زبون بیارم یک قول ناگفته داده بودم. قولی که "باید" ایندفعه بهش عمل می کردم حالم خیلی خلی بهتر از همیشه بود... من ...توبه کرده بودم. نه! گریه نمی کنم. اینها تنها جرعه اند...جرعه های جام میهانان آسمان. دیشب میهمانی آسمانیان بود...هر فرشته ای به دیدار انسانش می رفت....دیشب تمامی انسانها فرشته هایشان را ملاقات می کردند نمی دانم چه خبر بود اما...دیشب همه شان مست مست بودند... به گمانم فرشته هایشان رهاوردی از آن شراب های طهور بهشتی آورده بودند...دیشب همگی شان یک جفت بال سفید بر روی شانه هایشان داشتند. حالا فهمیدی؟اینها اشک نیست...جرعه های همان شراب طهوریست که آدمیان به سلامتی بالهایشان با فرشته هایشان می خوردند... دیشب...من تنها بودم نه فرشته ای داشتم و نه بالی! همینطور مغموم دور تا دور دنیا می چرخیدم و اشک می ریختم...درست مثل زمانی که کودکی در میان بازاری شلوغ دست مادرش را رها می کند و می چرخد...می چرخد...می چرخد... دیشب من نخورده مست بودم..می چرخیدم و می گریستم. همینطور وسط تالار دنیا از هرچه بال و فرشته بود بیزار شده بودم. مستقیم می رفتم...بی هدف و یکه تاز! چشم هایم خیس و ÷رده ای حریر از اشک روی چشم هایم ÷وشیده بود ... ناگهان...روشنایی چشمم را زد. باور کن آنقدر روشن بود که دردی ناخودآگاه از چشمانم موج و موج زد و رفت به سر انگشتانم. از انگشتانم عشق می چکید...من درست در قلب خدا ایستاده بودم... ببین! هنوز دستم از تری مهربانی خشک نشده است...هنوز روحم از عشق تطهیر نشده است...هنوز وقت هست....ببین! هنوز تنم بوی آسمان می دهد... حالا دیدی! دیدی اینها اشک نیست...دیدی ریزش این قطرات از گریه نیست... دیشب اینجا، این آسمانیان بودند که با فرشته هایشان می خوردند و بار هوشیار بودند... من، تنها با خدای آسمانیان می خوردم و مستِ مست... سلام حرف برای گفتن زیاد است. خیلی زیاد... فرصت ها این روزها کیمیا شده است آن هم وقتی که تو قرار است المپیاد قبول شوی ، معدلت بالاتر از 19 شود و حتی 50 درصد معدل سال سومت در کنکور تاثیر بگذارد... همه ی اینها به کنار وقتی مخابرات (لعنته الله علیه) اینترنت داغون به تو بدهد و تو سه هفته باشد که نت نداشته باشی و کانهو یک معتاد بی مواد به سر ببری مامان عمل شد... خیلی آروم و خیلی خوب اومد خونه... و... ممنون از اینکه گاهی اوقات میومدین وبم و بعد با لب و لوچه ی آویزون برمی گشتید شرمنده...چاره ای نبود حالا هم زنگ تربیت بدنی ماست و من هم به اندازه ی یک ربع وقت دارم برای پیچوندم و کلام آخر... زنده ام. نیازمند دعا برای قبولی المپیاد جان و سلامتی همیشگی استاد الهامی التماس دعا
** اَللهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج **
(یک نگاه مهربان مارا بس است...جرعه ای از آسمان ما را بس است...)



| [-Design-] |
