یک جرعه آسمان
تسنیم،دختری از جنس آسمان[135]
همیشه می گفتم...هنوز هم می گویم... برای نوشتن باید احساس داشت...باید بارید...باید شمع شد و سوخت... حالا من... نه احساسی برای به دست گرفتن قلم در دستانم دارم و نه حتی ذره ای از عشق که بسوزم... دستانم یخ زده از عشقی است که روزی...عاشقانه برایش سوختم... احساسم را هم که شکستند...همه شان... برای نوشتن باید انگیزه باشد...انگیزه ای که بتواند وادارت کند که حرفی برای گفتن داشته باشی... من...تمام شدم... این دو ماه عجیب پیرمان کرد... عجیب خوردمان کرد...عجیب... پ.ن: فکر کنم تا زمانی که این احساس و این عشق نوشتن دوباره در وجودم رشد کند چند ماهی طول بکشد و تا آن موقع دوست دارم تنها باشم... پ.ن: این وبلاگ تا روز تولدم (عید فطر) باز خواهد بود...
** اَللهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج **
(یک نگاه مهربان مارا بس است...جرعه ای از آسمان ما را بس است...)

| [-Design-] |
