یک جرعه آسمان
تسنیم،دختری از جنس آسمان[135]
نمی دانم چه اتفاقی افتاده است. اما می دانم که دلم خیلی برای گفتن حرف دارد. نه دردی را دارم که از او به گلایه بنیشینم و نه حتی آنقدر شاد هستم که تبلورش را در واژه بیاورم. فقط می خواهم از خودم بگویم. بی هیچ ترس و بی هیچ اندوهی...می خواهم خودم بنویسم...خود خود خود وجودم. می خواهم فارغ از تمامی دویدن هایم به دنبال تلمیح های زیبا و ایهام های دلنشین...آنچه دلم می خواهد بنویسم...مگر نه آنکه شرط من برای نوشتن فقط دل بود و دل بود و دل... پس می نویسم. با کلامی ساده و با دستانی رها و با دلی پر از زیبایی های نوجوانی من نوجوانم... روزهایم را در مدرسه می گذرانم و شب هایم را در بیرون از مدرسه. خنده هایم را می گذارم برای بیرون از مدرسه و گاهی شاید تکه ای از شادی هایم را هم به مدرسه ببرم. من چادری ام. من چادری را به سر می کنم که یادگار روزهای 3-4 سالگی ام است. چادری را که وقتی 9 ساله بودم در جواب خنده ی دوست بی چادرم به بزرگی یاد کردم و با همان لفظ کودکانه ام در جواب به سخره گرفتن من ، بلند و رسا و بی خجالت گفتم : «چادرم یادگار فاطمه زهرا (س) است. افتخارم این است که چادری ام.» من زنگ های تفریح از کلاسم فرار می کنم. نه! من از کلاسم فرار نمی کنم ، از کسانی فرار می کنم که موضوع خنده ی هر روزشان مسخره کردن یک معلم بینوا ست و تکرار ادا و اطوار همان معلم آن هم به شکل مصنوعی و مزخرف . فرار می کنم تا بیش از این از جایی که هستم متنفرم نشوم. من فرار می کنم ازحرف های زشت و رکیکشان که هیچ ابایی بر زبان آوردن آن ندارند حتی اگر مفهومش توهین به خانواده ی خودشان باشد. من فرار می کنم چون شخصیت من در حد گوش دادن به این حرفها نیست. آری این منم! منی که ثانیه به ثانیه نشستن بر روی صندلی آن سرویس مدرسه ی مسخره برایم عذاب آور و لحظه به لحظه ی نجوای کلام نور در گوشم آرامش بخش . آرامشی که با هیچ چیز عوض نمی کنم. بعد از آرامشی که در حرم مولا علی(ع) داشتم این آرامشیست که تا به حال هیچوقت طعمش را نچشیدم. من به جای حفظ اشعار مزخرف رپ آیه های نور را حفظ می کنم و به جای خواندن رمان های عاشقانه ی بی سرو ته کتابهای مهدی شجاعی را می بویم و جرعه جرعه با آنها نفس می کشم و اشک می ریزم و علاقه به موسیقی ام را در عشق به قرآن می گنجانم تا ثابت کنم آهنگ دلنشین آمیخته با موسیقی زباترین آوای گوش نواز دنیاست. هر چند سخت است تحمل دیدن صحنه های هر روزه در کلاسمان . هرچند عذاب آور است سکوت در مقابل الفاظ و حرف های رکیک، اماباکی نیست...وقتی می دانی روزی در جواب این همه حرف های زشت و توهین و مسخره کردن اعتقاداتت پاداشی را بدست می آوری که انتهایش برایت بی تصور است. آری من یک دخترم...افتخار خلقت خداوند و رحمتی که او به آنها ارزانی داشته است... تا شکرگذارش باشند... دختری از جنس آسمان... نه حوصله نوشتن دارم...نه می خواهم بنویسم. اما یک آرزو دارم... کاش می شد طعم دلتنگی یک خواهر 16 ساله در دوری از برادرش را در واژه گنجاند و ای کاش میشد اشک های مادری دلتنگ در تاریکی شب به زبان آورد... و ای کاش میشد هیچ وقت...هیچ دختری طعم دوری از مادر و خواهر و خانواده اش را نچشد... و ای کاش که تمام ای کاش هایم ...واقعیت بود. دلم سخت هوای برادرم را کرده است... چکه چکه انتظار35 هیئت هفتگی سه شنبه شب ها پیش کش به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) 1-علت ظهور نکردن امام و طولانی شدن غیبت چیست؟: 1 – در نامه ی مبارک حضرت ولی عصر به شیخ مفید علت غیبت و طولانی شدن آن چنین آمده است: باید بدانند که جز برخی رفتار های ناشایسته ی آنان ناخوشایند ماست و ما آن عملکرد را زیبندهی شیعیان نمی دانیم، عامل دیگری ما را از آنان دور نیمدارد.حقیقت این است که انبوهی از روایات به صراحت بیانگ این است که تمام اعمال ما در عصر هر امام و پیشوایی از پیشوایان معصوم در هفته دوبار، به امام راستین جامعه ارائه می شود...(بحارالانوار،ج53،ص176) 2- باید در جهان آنقدر حکومت ها ، مرام ها و احزاب رنگارنگ و فریبنده پدید آید و بی لیاقتی آنان ثابت شود تا بشر از اصلاحاتشان ناامید گردد و تشنه ی اصلاحات خدایی شوند... 2- آیا حضرت مهدی زن و فرزند دارند؟ این مطلب روشن نیست. در برخی زیارت ها بر ذریه ی او سلام شده و در بعضی احادیث آمده که وقتی حضرت مهدی ظهور می کند با اهل و عیال خود در مسجد سهله ساکن می شود با توجه به اینکه ازدواج سنت رسول خدا است بعید به نظر می رسد که حضرت مهدی مجرد و تنها زندگی کنند.الله اعلم (همان ، ج53،ص316) 3- آیا زنان در دولت حضرت مهدی نقشی دارند؟ امام صادق (ع) فرمود: سیزده زن با امام عصر (ع) هستند که به او و نهضت او کمک می کنند.به خصوص در درمان بیماران چنان که رسول خدا از زنان در جنگ ها استفاده می کرد. و رد بعضی احادیث آمده که 50 زن در میان یاران ویژه زن هستند. (ملاحم، ج4،ص47) 9- آیا این حقیقت دارد که امام زمان (عج) به سدت یک زن یهودی شهید می شوند؟ در برخی از کتابها مانند «الزام الناصب» نقل شده که شهادت حضرت مهدی به دست زنی از قبیله ی بنی تمیم خواهد بود. البته در روایات هیچ اشاره ای به این مطلب نشده و محققان نیز تا کنون چنین روایتی را نیافته اند. به هر حال این مطلب سربسته ، نارسا و بدون دلیل است و شاید حتی همراه با خرافات باشد از این رو پذیرفتن شهادت آن حضرت بدین صورت مشکل است. شهادت آن حضرت به وسیله سم نیز تصریح نشده است. به نقل از سایت تبیان دستهایم را رها میکنم روی کاغذ. می خواهم از این روزها بگویم. چند روزی هست که فکر می کنم چگونه و چطور آغاز به نوشتن کنم تا تمامی آن چیزی را که دیدم و شنیدم به ارمغان بیاورم؟ چند روز طولانی است که ساعت ها ورق ها را سیاه می کردم تا شاید یک کلمه بتواند لحظه ی نخست نگاهم بر گنبد مولا علی را بیان کند. هر چه از آرامش نوشتم نشد که آن آرامش خفتن در آغوش پدر مهربانمان را بیان کند... وقتی که اشک چشمانم را با شوق وصف ناپذیری همراه کردم و شروع به طواف دورتادور حرم مولا علی کردم زمانی بود غیر از زمانها و مکانی بود غیر از مکان ها... حتی وقتی قلم را در انگشتانم سخت فشردم و با تمامی احساساتم شروع کردم به نوشتن تا بغض چنگ زده ی گلویم را که در اولین دیدار گنبد ارباب شروع شد و لحظه به لظه به دنبال بهانه ای می گشت تا سرباز کند و سر به حریم کوی یار بگذارد باز هم عاجز ماندم. من خواستم بهت های خسته ی وجودم را همراه با چشمانی خشک زمانی که زل زده بودم به ضریح عباس(ع) را بگویم اما... زمانی که رو در روی شش گوشه عاشورا خواندم به یاد می آوردم تمامی التماس های غریبانه ام را و تمامی دل های سوخته ام را که با اسم کربلا به زبان می آوردم. وقتی ضریح قتلگاه را بوسیدم تمامی روضه های این 16 سال زندگیم برام مجسم شد...سر بریده و زینب... راستی! هنوز نتوانستم حتی لحظه ای بفهمم که زینب روی آن تل چطور برادر در خون غلتده اش را دید و دم برنیاورد... صحنه هایش آتشم می زد... مانده ام از این همه بزرگی چه بگویم؟ می خواهم فریاد غریبانه ی سامرا را در واژه بیاورم اما چیزی جز چند قطره اشک مهمان صفحه ی سفید کاغذ نشد. خواستم طعم دلچسب دعای فرج خواندن زیر باران آن هم در صحن خالی خالی کاظمین را به شما هم بچشانم اما... من نه می خواستم حرف بزنم و نه بنویسم...شاید تاریخ امروز که من یک ساله شده ام باعث شد به یاد بیاورم که درست همین روز بود که خداوند توبه ام را پذیرفت و من...تولدم را در کنار شهدا بودم.. ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ سفر ما به جز زیارت ماجراهای بسیاری هم داشت... علی 4 ساله ای که سفر را برایم شیرین تر کرد... حصاری که برایم دورتا دور شلمچه کشیده شده بود و من حق رفتن به آن طرف را نداشتم...اشک هایی که ریختم و تمناهایی که کردم... ختم قرآن در لحظه ی سال تحویل که باعث شد همه برایم دعا کنند...لحظه ی شیرین و به یاد ماندنی که ما در بین الحرمین تجربه کردیم. می دانم این پست اصلا و ابدا زیبا نشد. آخر مگر می شود بحر را در کوزه ریخت؟
** اَللهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج **
(یک نگاه مهربان مارا بس است...جرعه ای از آسمان ما را بس است...)


تعجیل در فرج مولانا صاحب الزمان(عجل الله)صلوات ![]()
ا للهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

![]()



| [-Design-] |