یک جرعه آسمان
تسنیم،دختری از جنس آسمان[135]
هیچ نگو! شاید سکوت تو بهترین هدیه باشد بخند ! ششاید لبخند تو تسکین درد هایم بماند... نخواه که باز یادآور روزهایم باشم روزهایی که ما... بی "مادر" ی را چ تلخ می چشیدیم... ساعتها و روزهایی است که می شوند نقطه ای سیاه در برگی از صفحه نوجوانی زندگی ات نقطه هایی سیاه که مثل لکه های یک روغن بر لباس عمرت می نشینند و پاک کردنشان غیرممکن می شود... تو، مجبور نیستی که همیشه به یادشان باشی...مجبور نیستی که با خاطراتشان زندگی کنی... ثانیه ها و لحظه هایی که تو را می شکنند...می سوزانند... آن ساعتها...آن لحظه ها...آن حسرت ها...آن گریه ها... شده است یک خاطره...یک خاطره هرچند که سیاه باشد... یک خاطره ی گنگ...کور...در عمیق ترین روزهای شکوفایی ات... و حالا من...نمی خواهم خاطره هایم با ززنده شوند...خاطره ی لحظه های آوارگی..تنهایی...سرما...حسرت... 10 روز است که ما باز 5 نفره شده ایم...باز 5 نفره می خندیم... باز دستهای مادر بر سرمان می رقصد...باز نگاه پدر چشمانمان را نوازش می دهد...باز باز ما سه خواهر و برادر مهر پدر و مادر را "با هم" بر چشمانمان احساس می کنیم... می دانم که می دانی...می دانی که هنوز سختی هست...هنوز دیدن ناله های مادر همه مان را رنج می دهد...باز زخم زبان های اطرافیانمان زخم هایمان را عمیق تر می کند... اما ما خوشبختیم.... همین که سایه ی لطف پروردگارمان بر سرمان هست و توجه مولایمان بر زندگی هایمان راضی ایم... خدایا شکرت... پ.ن : می گویند هر آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند... از واژه ها بخوانید و از عمق حرفهای دلم... حرفهایی که هنوز سنگینی می کند
** اَللهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج **
(یک نگاه مهربان مارا بس است...جرعه ای از آسمان ما را بس است...)
| [-Design-] |
