سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
مهر 90 - یک جرعه آسمان


یک جرعه آسمان

تسنیم،دختری از جنس آسمان[135]
** اَللهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج ** (یک نگاه مهربان مارا بس است...جرعه ای از آسمان ما را بس است...)


 


سلام نام خداست یعنی نام تو


اگر تو خدای من نبودی و من تسنیم یعنی همینی که الان روبه روی تو نشسته و دارد برایت می نویسد نبودم ، شاید از نامه ام ناراحت می شدی!


اگر تو خدا نبودی و من تسنیم یعنی همینی که دارد از شدت عصبانیت از تو اشک هایش را مدام با سر آستین ژاکتش پاک می کند نبودم انتظار داشتم که با من دعوا کنی و سرم داد بکشی و بعد یکی از آن عذاب گنده هایت را بر سرم نازل کنی!


اما تو خدایی! و مشکل من همین است که تو خدای منی ! مهربان و دلنشین...


نمی خواهم حتی فرض کنم که غیر از تو با کس دیگری دعوا کنم. نمی خواهم فرض کنم که از شدت عصبانیت از کسی دیگر اشک هایم را با سر آستین های ژاکتم پاک کنم!


دعوا کردن با تو شیرین است. دعوا کردن با تو مرا نوازش می دهد...حالا همه ی این لوس بازی ها و گریه ها بماند...خودت هم میدانی که از قهر کردن با تو و ناز و نوازش های تو چه لذتی نصیبم می شود!


وای خدای من!


دارم از عصبانیت از تو می ترکم! دلم می خواهد داد و هوار راه بیندازم و زمین و زمان را به هم بدوزم!


مشکل همین است! همین که من می خواهم داد و هوار راه بیندازم و تو محکم بزنی پس گردنم و بعد سرم داد بکشی و بگویی: بچه جان! اینقده غر نزن! کارت را بکن!


همین است دیگر!


نه تو پس کله ام می زنی و نه من داد و هوار راه می اندازم. من تنها کاری که می توانم بکنم این است که از شدت عصبانیت اشک هایم را با سر آستین ژاکتم پاک کنم.


اما حالا، آمده ام اینجا و با همین اشک ها و همین ژاکتم می خواهم فریاد بزنم که خیلی بی معرفتی! خدایا خیلی بی معرفتی!


می خواهم آنقدر داد بزنم که صدایم به خانه ی تو هم برسد. می خواهم صدایم مستقیم برود به آسمان هفتم یا همان جایی که تو داری ما را از آنجا نگاه می کنی!!


خدایا می خواهم داد بزنم و بگویم خیلی بی معرفتی که عذاب کشیدنم را می بینی و می توانی نجاتم بدهی و نمی دهی! 


امروز قهر کردم. قهر قهر....


امروز در نمازم همه اش اخم کردم. امروز همش با چهره ی برج زهر ما ری ام هی نمازم را طولانی کردم تا بیشتر ببنی که با تو قهرم! دیدی که...


ناراحتم از تو.


امتحاناتت تازگی ها عجیب سخت شده . من یادم نمی آید کسی به من گفته باشد امتحان های 17 سالگی ات سخت است! خدایا امتحانت حتی از آن امتحان ریاضی چهارم دبستان که 14 گرفتم هم سخت تر است.


خدا جانم


من امسال امتحان نهایی دارم. امتحان سخت هایت را بگذار سال دیگر. دستت درد نکند...


قر بان تو


تسنیم !



 


امروز 24 ساله شدی!


24 سال از خدایی شدنت گذشته است...


چه زود گذشت...


فراموشم نکن...



دوستان مث اینکه فردا مراسمی برای سالگرد شهادتش گرفتن. ساعت دقیق رو نمی دونم. هر کسی خواست میتونه بره. گفتم اطلاع رسانی بشه


پنج شنبه 21/7/90| 9:25 عصر |تسنیم،دختری از جنس آسمان| نظر|

سکانس اول:


دخترک زار و پریشان پاهایش را روی زمین می کشد و می رود...نزدیک تر که نگاه میکنی یک پنبد می بینی و یک گلدسته... اشک چشمانش روی صورت و پونه های خشکیده اش جا خوش می کند...


یک نفس عمیق می کشد.. بوی گان بیمارستان که تا لحظه ای پیش در تنش بود را حس میکند... گلویش تلخ می شود...


وارد حرم می شود.بی کس و تنها...امیدش فقط خانه ی اوست...می رود نزدیک...زانوانش خم می شود اشک چشمانش قطره قطره که نه...سیل وار می ریزد...


خانم خادمی نزدیک می آید. دختر را از روی زمین بلند می کند.نوازشش میکند و آرامش می کند...او چه می داند که بی کسی دخترک چه عمیق شکافی در قلبشش انداخته؟


 


سکانس دوم:


این بار هم دوباره می آید به طرف گنبد و گلدسته. چادرش خاکی و چشمانش خیس خیس. زار نیست...شاد است. گونه هایش از شوق سرخ شده. به جای بوی گان بوی مشک و عنبر فضای مغزش را پر می کند...


رو به روی ضریح جایی برای خود باز می کند و با دنیایی از لذت ضریح را می نگرد...اشک هایش این بار از شوق است...از معجزه ای که باز زندگی اش را برگرداند... از مهربان آقای خوبش است...


می خواهد برود و ضریح را محکم در آغوش بگیرد...اندکی جلو می رود سیل جمعیت او را نزدیک می کند...محکم می خورد به سینه ی ضریح و ...


 


سکانس سوم:


این بار قضییه فرق دارد...چهره اش بزرگ تر شده است...دستانش تواناتر شده است...و یک دنیا تجربه که روی شانه هاش سنگین است. به خاطر درد دل مادر با ویلچر به طرف حرم می رود...در نگاهش نوعی تشکر خالص است که باز نمی گذارد چشمانش خشک بماند...


دست در دست مادر روی شانه های مادر سر می گذارد و بعد هر دو بلند بلند می گریند...


 


سکانس چهارم:


 


دارد می رود...نه غمی دلش را فشرده نه بغضی در گلویش جا خوش کرده. بی احساس بی احساس. این چندمین بار است که می آید و اذن دخول را می خواند و بعد...


هیچ...


نگاهی می چرخد...روی زوار... خانم پشت سری دارد می گرید و می خواند:


-آقا امید جوونا رو ناامید نکن...آقا خودت کردم کن...آقا دخترم...جوونم...داره از دستم میره...


چشمان دختر هم خیس می شود...نیم داند چرا گریه می کند از عذاداری زن...از دست شیطان وجودش...یا از بی احساسی قلبش...


نگاهش به ضریح است و دلش شرمگین...


آرام زیر لب حرف می زند...


- آقا بین این همه عاشق...بین این همه داغدار...بین این همه دل زخم خورده...جای من کجاست بین اینها؟


آقا با چه رویی بگم که دلم رو استوار کن وقتی هنوز نیم دونم استواری دل یعنی چه؟


آقا چه طور بگم در چشمانم بصیرت بکار وقتی هنوز نمی دانم بصیرت یعنی چه؟


 


سهم من چیست بین این همه نگاه...بین این همه اشک...بین این همه عشق...


 


یا علی ابن موسی الرضا(ع)



یکشنبه 17/7/90| 10:7 صبح |تسنیم،دختری از جنس آسمان| نظر|


[-Design-]