سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
تسنیم،دختری از جنس آسمان - یک جرعه آسمان


یک جرعه آسمان

تسنیم،دختری از جنس آسمان[135]
** اَللهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج ** (یک نگاه مهربان مارا بس است...جرعه ای از آسمان ما را بس است...)

   1   2   3   4   5   >>   >

"چرا گل محمدی هامون رو کندی؟


برم به بابام بگم همشو کندی بیاد دعوات کنه؟


ببین دیگه نیست...


دیگه حیاطمون بو خدا نمیده...:("



درس خواندن گاهی اوقات لذت بخش است


مثلا مثل امروز


وقتی صدای یاسمین 5 ساله از حیاطشان میخورد به گوشم :)


 


 


یکشنبه 31/2/91| 7:56 عصر |تسنیم،دختری از جنس آسمان| نظر|

سلام داداش


خوبی؟


میشناسی مرا؟ بعد این همه مدت...


بعد این همه تغییر از آن روزها...


یادت می آید مرا؟ دخترکی که تمام عشقش را جمع می کرد در جمعه ها و با هزاران عشق می آمد بر سر مزارت


یادت می آید دختری را که تمام دغدغه ی بعد از جنوبش رسیدن به شهادت بود؟


...


یادت نیست...


اما داداش... این روزها عجیب دلم هوای مردن دارد...


این روزها عجیب دلم می خواهد کمی، فقط کمی پیش خدا آبرو داشته باشم تا دیگر خجالت نکشم در قنوتم "اللهم ارزقتی شهادت فی سبیلک" بخوانم


دلم گرفته داداش... چرا اینطور شد؟


من که قرار بود آدم شوم؟


.... 


ببین مرا...نمیشناسی ام


از بس سیاه شده ام


از بس چشمم را دوختم به عکست و خجالت زده چشم برداشتم


بس که عاشورا خواندم و دریغ از قطره ای اشک...


از بس ک رو به روی ضریح مثل یک چوب خشک ایستادم و نگاه کردم...


 


داداش... بگو رفقایت جور کنند برایم... دارم جان می دهم میان این سیاهی ها...


به ارباب سفارشم را بکن... دارم تلف میشم بین ای همه گناه


...



هر روز فکر می کنم؛ چرا با این همه بار گناه


زمین نمی بلعد مرا؟


شنبه 30/2/91| 2:47 عصر |تسنیم،دختری از جنس آسمان| نظر|

ببار دختر آسمان


ببار دردانه ی آسمان


ببار بهار من...


 


من، اینجا...


زیر باران می گذارم تمام اشک هایت صورتم را بوسه باران کنند...


گریه کن بهار


همه خوابند


دیگر هیچکس از این همه اشک تو فرار نمی کند


ببین! خیس خیس گریه هایت شده ام



خیلی کوتاه شده ی متنی بود که توی سررسیدم جا مونده بود


جمعه 29/2/91| 10:41 عصر |تسنیم،دختری از جنس آسمان| نظر|

گفت این تابوت رو نگاه کن ، قراره بری این تو


خندیدم، گفتم باشه! حرفی نیست.


گفت بیا مثل این خانوم این کفن رو تنت کن


گفتم باشه! زیپ کفن آبی رو کشیدم بالا!


گفتم بزارین وصیت کنم، گفتن باشه! قلم و کاغذ آوردم : «باباجون لطفا هرماه 50 هزار تومن برام رد مظالم بزارین کنار....مامان جون فقط و فقط شما غسلم میدی و بس!»


رفتم خوابیدم تو تابوت... و تموم...


بیدار که شدم، پرسیدم اینجا بهشته؟


گفتن آره...


 


هنوز بوش زیر دماغمه...


 


 


 


این خواب یکی از زیباترین و آرامش بخش ترین خواب هایی بود که من دیدم...گرچه شاید باورتون نشه


دوشنبه 25/2/91| 6:33 عصر |تسنیم،دختری از جنس آسمان| نظر|


باران


ساعت هاست که می بارد


بی وقفه


پر تلاطم


نمی دانم بهار که می شود


آسمان دلتنگ چه می شود؟


دلتنگ برف؟


دلتنگ سرما؟


میدانم...


آسمان


قطره هایش را می بارد


تا بوسه باران کنند آدمیان را


افسوس که تن سرد چترها


هلاک می کند اشک های بهار را...



دوستان خوب پیامرسانی چند وقت از حضورتون مرخص میشم...


حلالمون کنید


پنج شنبه 21/2/91| 8:31 عصر |تسنیم،دختری از جنس آسمان| نظر|

نشستم اینجا خاطره مرور می کنم


دو سال پیش


همین طور پشت همین لب تاپ


نشسته بودم  قطره قطره به خدا گله می کردم


شکسته بودم


می گفتم خدایا حقم نبود


حقم نبود که به خاطر اعتقاداتم اینطور با من رفتار کند


حقم نبود که به خاطر اینکه دوست نداشتم حرف هایش را گوش کنم اینطور تهمت به من زد


و خدا آرام، دستهایش را دور گردنم می انداخت


اشک هایم را پاک می کرد


و آرام آرام در گوشم نجوا می کرد


جواب می گیری عزیزکم... صبر کن...


می گفت یک روز خودت حرف هایم را می فهمی


خودت می فهمی که چقدر تو برای من عزیز تری


که چقدر فاصله گرفتن از او به تو کمک می کند


آن روزها هرچند که از زخم زبان های او مدام دلم می سوخت


اما حرف های خدا را فراموش نمی کردم


هرچند خودم تنها ماندم


و او مثلا یارانی بیشتر پیدا کرد


اما یقین داشتم که خدای من...مهربان من...راست می گوید


و حالا امروز...


وقتی دستهایم را کشید


برد در حیاط


و آرام


در گوشم گفت: که من لیاقت دوستی با تو را نداشتم


و گفت که ببخشمش از آن همه اذیت


که اشک هایش را ببینم و تسکین دهم قلبم را


من


باز


صدای خدا را بلند تر می شنوم...



خدا...خیلی مهربونه...


چهارشنبه 20/2/91| 1:26 عصر |تسنیم،دختری از جنس آسمان| نظر|

ببین خدا


مدیونی اگر


روزی به جای این اشک ها


دستم را نگیری...



به تو غُرهایم را نزنم... به کی بزنم؟


 


دوشنبه 18/2/91| 11:44 عصر |تسنیم،دختری از جنس آسمان| نظر|

مشکل ما عاشق نشده ها اینست که


هیچوقت حس عاشق ها را درک نمی کنیم...


این روزها


حاضرم به مسخره ترین شکل


عاشق یک هنرمند


یک فوتبالیست


یک بازیگر


یا هر آدم دیگری شوم...


تا کمی میان رویاهایم با او قدم بزنم...حرف بزنم... بخندم...بگویم...گریه کنم...


عاشق هم می شوم ها...


اما این معشوقه ام با همه شان فرق دارد


این یکی


یکسره می گوید : صبر کن... شکر کن... کفر نگو...


از آن معشوقه های سخت گیر خیلی خیلی خیلی خوب


از آنهایی ک دلت میخواهد تا آخر دنیا فقط و فقط عاشقش بمانی...


از آنهایی ک کافیست فقط یک بار...یک بار بخوانی اش تاهزار هزار بار اجابتت کند 


از آنهایی ک هیچوقت دور از تو نیست...همیشه در رگ گردن که نه...در کل کل کل وجودت موج می زند


معشوقه ای ک همیشه برای اشک های تو دستهای نقره ای اش را دارد


همیشه برای حرف های تو، دلداری های نابش را دارد ...


از آن هایی ک اگر  حتی کلی به او بد و بیراه بگویی و آخر هم کارت پیش خودش گیر باشد انگار نه انگار ک اتفاقی افتاده است...


 



 


معشوق خوبی است ... / خدا /


دلم برای یک مناجات امیرالمونین...یک بغل اطلسی...یک دریا اشک...و یک اقیانوس امید به در خانه اش بروم...


جمعه 15/2/91| 9:0 صبح |تسنیم،دختری از جنس آسمان| نظر|

مردم از روز مرگشان بی خبرند


و من هنوز


از روز تولدم...


 


 


 


 


دلم برای نوشته های بلند تنگ شده...برا اونهایی ک یه عالمه میشد و آخر هم می موندم که این همه رو چجوری کم کنم؟


دلم برای دستهایی ک همیشه حاظر به نوشتن بودن تنگ شده... برای اونهایی ک می نوشت...بی دغدغه اینکه کسی خوشش میاد یا نه...


دلم برای اشک هایی ک با خط خطی های دفترم قاطی میشد و دلمو می برد تا آسمون کربلا...


اینجا یه دل باقی مونده...بی کس...


کلماتم یتیم شدند...یتیم نواز می خواهند...


میدونید؟


داروی بیشتر درد ها، صبر است... نمیدانم آخر این همه صبر بالاخره حلوایی خواهد شد یا نه؟


حس می کنم دیگر این دل، دل نیست،


تکه گوشتی است... بی حس...


این چشم؛ دیگر چشم نیست


برکه ای ک دارد جان می دهد از خشکی


و این وجود...


...


دلم کمی...فقط کمی عاشورا میان مشبکه ها و مروارید ها قرمز قتلگاه می خواهد...


پنج شنبه 14/2/91| 8:10 عصر |تسنیم،دختری از جنس آسمان| نظر|


گاهی بعضی از کارهای خدا آنقدر شیرین است ک دلت می خواهد از همین جا تا خود خود آسمان را بدوی برای بوسیدنش!


آنقدر شیرین که تمام خاطراتت شکرک می زند و دلت می خواهد با همین وجود پر از شکرت بپری در آغوش خدا و تا میتوانی از وجودش تشکر کنی...که هست...


اما امروز...


سالهای پیش، مهربان بانویی استاد من بود...ده سال پیش درست در زمانی که در اوج شیطنت بودم و با آن دندان های یکی هست و یکی نیستم کودکی دلچسب برای هر معلمی بودم.


ده سال پیش، درست در اوج شیطنت های کودکی ام مهربان معلمم صبورانه کنارم می نشست...قلم در دستانم می گذاشت و محکم می گفت : بنویس...


صبور و مهربان...


اما امروز...


تکیه ام را داده بودم به صندلی ماشین و داشتم صدای مجری رادیو را در ذهنم حلاجی می کردم...


داشت می گفت : در خدمت یکی از معلم های عزیز هستیم


و من...که چهار-پنج سالی بود ک از معلم کلاس اول دبستانم که به جرئت می توانم قسم بخورم که به اندازه مادرم دوستش دارم – ندیده بودمش پشت خط باشد ...


که گوینده گفت : خانم جمیله موسی پور مقدم...


دیدید آدمی وقتی چیزی به او الهام شود بعد چه شوکی می گیرد تمام وجودش را؟ و من... می باریدم...


خانم موسی پور من حرف می زد و من می گریستم...ریز...ریز... آرام آرام...


صدای معلمم که قطع شد به برنامه زنگ زدم و با کلی گریه بریده بریده گفتم که من ده سال پیش دستهای کودکانه ام را در دستهای زلال او گذاشتم تا برایم سر مشق عشق و زندگی را در هم آمیزد و به وجودم بنوشاند...


من، معلمم را پیدا کردم...


و حالا... بارانیست ک چشم های تمام خانواده مان را تر کرده است...




 ** معلم نیستم، اما در تمام 12 سال دانش آموزی ام این ناب ترین هدیه خداوند بود...




سه شنبه 12/2/91| 7:54 عصر |تسنیم،دختری از جنس آسمان| نظر|

   1   2   3   4   5   >>   >

[-Design-]