سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

یه وقتیم میبینی، اونی که جلوت وایساده، خودشه، ولی دیگه خودش نیست، همون آدمه، ولی دیگه همون آدم نیست، همه چیزش همونه، ولی دیگه هیچ چیزش همون نیس، انگار که یه دفعه پرت شده باشی وسط دنیای که دیگه مال تو نیست و تو یه غریبه هستی که باید همه چیز رو از اول، دوباره معنی کنی، ولی میدونی که دیگه نمیخوای اینکار رو بکنی، نه اینکه نتونی، فقط دیگه نمیخوای، بدون اینکه حتی دلیلی داشته باشی براش، فقط وایمیسی و خیره میشی بهش و سعی میکنی که تفاوتی توش پیدا کنی، به خطای لبش، به منحنی ابروهاش، به کشیدگی ادامه دار گوشه‌ی چشماش، به شلختگی قشنگ موهاش، اونجوری که با چشماش زل میزنه بهت و میدونی که الان بهت میگه که چیزی شده؟، و میپرسه که چیزی شده؟، و میدونی که چیزی شده، ولی نمیدونی که چی، یه لبخند بزرگ میزنی، میگی نه، چیزی نشده، دلم برات تنگ شده بود،و فقط خودت میدونی که چقدر دلت براش تنگ شده، برای کسی که وایساده جلوت و خودشه، ولی اونی نیست که دلت برات تنگ شده دیگه...


+ تاریخ چهارشنبه 96/8/17ساعت 12:31 عصر نویسنده تسنیم | نظر

-->