هوای ِ سرد  و استخوان سوز ِ شب ِ کویر  را هیچ چیز گرم نمیکرد جز همان آتشی که درست کرده بودند و من زودتر از همه خزیده بودم و نشسته بودم رو به رویش. چشم در چشم ... مستقیم و بی پلک زدن.  هوا هنوز کامل تاریک نشده بود که چای آورده بودند و چه محشر گرمایی بود گرمای روی لیوان کاغذی برای سر انگشت های یخ زده من. لیوان به دست خزیدم کنار کپه آتش و بعد کم کم هوا آنقدر تاریک شد که دیگر بقیه دیده نمیشدند.
بعد خیلی زود بساط ویالن آماده شد و دخترک که آن همه راه از روستا تا وسط کویر را با ویالن آمده بود ، دفتر نتهایش را باز کرد و شروع کرد ب کوک کردن ویالن. گرمای آتش کار خودش را کرد... یکی یکی از هرگوشه انگار ک گرما مسحورشان کند آرام آرام آمدند نزدیک ِ آتش و همان جا روی شن ها نشستند.
ویالن کوک شد و صدایش درآمد. زخمه های سردی که داشت کم کم جان میگرفت برای شروع یک موسیقی گرم...آنقدر گرم که کسی یادش نباشد دارد در دمای زیر صفر وسط کویر تاریک ِ تاریک ِ تاریک آرام میگیرد.
ویالن شروع کرد به حرف زدن... اسم آهنگ را نمیدانستم اما هارمونی عجیبی داشت صدای آتش و سکوت بچه ها و نت هایی که در فضا می پیچید... چشم هایم داشت میسوخت. سر انگشتانم هم.. چای را خیلی وقت بود خورده بودم و حالا فقط یک لیوان کاغذی خالی در دستم مانده بود.. صدای نت ها همه وجودم را برداشته بود و برده بود به ناپیدا ترین نقطه ذهنم. پنهانی ترین جایی که حالا هرچقدر به آن فکر میکردم ، جز یک لبخند  ِ تلخ گوشه لب هیچ چیزی برایم نداشت..
بین سکوت ِ شکسته شده میان دو قطعه موسیقی ، رو به سحر گفتم : خیلی خوبه که الان ، امروز، اینجا، پارسال نیست
اول نفهمید یعنی چه. مشکوک و متعجب نگاه کرد. گفتم : وگرنه فکر کردی اگر الان پارسال بود من انقد آروم و شاد بودم الان؟
و خندیدیم.
قطعه دوم شبیه همه قطعه های نواخته شده نوازنده های مبتدی" سلطان عشق" بود. او میزد و ما همگی با هم میخواندیم. من باز ذهنم پرت شد به همان گمشده ترین قطعه ِ فراموش شده و محو شده خیالم. جایی که جز همان پوزخند معروف هیچ چیزی برای حس کردن نداشت... سحر نگاهی ب چشم های خیس زینب کرد و گفت: واااقعا که خیلی خوب شد که الان برای تو پارسال نبود!
و بعد هردو بلندتر از قبل خندیدیم
تلخ ِ تلخ ...

 

 

+ عکس: همان لحظه، همان روز، همان ساعت ، همان حس


+ تاریخ جمعه 94/9/27ساعت 11:7 عصر نویسنده تسنیم | نظر

دارم تطهییییر میکنم روزامو از تو...



+ الهی شکر که این محرم و صفر " آروم "گذشت :)
+ ربیعتون باهاری


+ تاریخ شنبه 94/9/21ساعت 8:17 عصر نویسنده تسنیم | نظر

فارغ از همه این روزها و جاماندن و نرفتن و سوختن و ... معتقدم:
در این نرفتن هم ، رسیدنی و رفتنی بود
اگر میرسیدیم...اگر میفهمیدیم...
فتامل!


+ گاهی رسیدن در به گِل نشستن است. همه حرکت هایی که لازم است انجام داد گاهی در جاماندن است...
باید فکر کرد...باید خوب فکر کرد...
+شدیدا از اشعاری که این روزها میشنوم و مصداقش گله گذاری به ارباب ِ مهربانم است متنفرم...کرامت اهل بیت از چیزی که من و تمام این آدم هایی که ماندند فکر میکنیم ، خیلی فراتر است...


+ تاریخ سه شنبه 94/9/10ساعت 8:20 عصر نویسنده تسنیم | نظر

نمیشود...
هرچه برانداز میکنم. هرچقدر هم که آیه و حدیث و روایت می آورم برای اثبات اینکه زیارت فقط به رفتن نیست و میشود همینجا هم زیارت کرد ، هرچقدر هم برای خودم و همه کسانی که مثل خودم هستند توجیه ردیف کنم و بگویم همه چیز به رفتن نیست
باز...باز یک جای کار میلنگد. یک چیزی هست که با هیچ توجیهی پذیرفته نیست. حالا هرچقدر هم که بخواهم یک جوری از زیر ِ بی لیاقت بودن فرار کنم ، باز چیزی گریبانم را میگیرد.
دلم این روزها زیر و رو میشود هر لحظه. هر لحظه ای که پیامی می آید و کسی می گوید اینجا به یادت قدم برداشتم...به یادت دعا کردم...به یادت...به یادت...به یادت...
چیزی حل نمیشود از صورت مسئله ای که در آن گیر افتاده ام. معادله آسانی است. چیزی باید میبود که من اینجا نباشم اما حالا نیست . وگرنه قبل از اینکه من به ندای آقایم لبیک بگویم، او ندا داده است و دعوت کرده...
کجای کار میلنگد که این گوش کر شد و این پا لنگ ماند؟
...



آدم گاهی دلش میخواهد خودش را جمع و جور کند و ببرد یک گوشه و فقط به حال خودش زار بزند... نه برای نرفتنش، نه برای ماندنش، نه برای هیچ چیز دیگر. فقط و فقط به حال خودش و  همان چیزی که نیست...همان چیزی که باید باشد و نیست... و چه دردآورست این نداشتن...این نبودن...
 


+ تاریخ شنبه 94/9/7ساعت 7:3 عصر نویسنده تسنیم | نظر

امسال هم 
مثل هرسال
مثل ِ همه روزهایی که زائرانت آمدند
حلالیت طلبیدند
و من نگاه کردم و نگاه کردم و نگاه کردم...
همه سهم من از کربلای تو
همین دل ِ سوخته ست و نفس تنگ...

 

بزرگترین سرمایه زندگیم ، خاکستر شدن ِ این دل ِ تکه پاره ِ نحیف ِ ضعیف ِ جامانده ِ بی چیز برای توست ارباب
حالا اگر هزارسال هم مرا تا لب ِ چشمه ِ همیشه جاری ات بیاوری و تشنه برگردانی
حالا اگر هزاربار هم من بخواهم و بسوزم و شما نخواهی
این دل، تمام امیدش همین خاکستر شدن است و بس
تنها سرمایه ام را نگیری آقا...



+ هروقت دیگری اگر ابا میکردم از التماس دعا گفتن به تو، این بار...این بار به رسم هرچه به بود و نبود ، دعا کن مرا...


+ تاریخ چهارشنبه 94/9/4ساعت 11:8 صبح نویسنده تسنیم | نظر

-->