همیشه دنیا
_ یا روزگار،یا فلک، یا همین چرخ ِ گردنده و یا هر مزخرف ِ دیگه ای_
میگرده و میگرده و میگرده و "دقیــــــقا" همون چیزی رو از آدما میگیره که همممیشه تموم دل خوشی لحظه هاشون به بودن ِ اون بوده
دقیقا همونی که همیشه دعا میکرده ازش نگیرنش
دقیقا!
بی هیچ خطایی...
سخت تر از همه اینه که تو درست وقتی میفهمی نباید به "هیــــــچ  چیز " این دنیا دل ببندی
که روزگار با سختی تموم اونو ازت گرفته...

حالا که دارم یکی یکی یکی همه دلبستگی هامو از دست میدم
شروع کردم به شمردن همه اونایی که هنوز دارم و نداشتنشون برام کابوس ِ زندگیمه
و بعدشم دارم به سختی از تک تکشون دل میکنم

این دل کندن کاش هیچوقت تو این دنیا نبود...



* متاسفانه یه وقتایی آدم "میخواد" دل بکنه و "نمیتونه"
اما یه وقتایی "نمیخواد" و "بـــــاید" بتونه...
این دومی به مراتب سخت تر از همه است...  
 


+ تاریخ دوشنبه 93/2/29ساعت 11:20 صبح نویسنده تسنیم | نظر

گم کرده بودم
گمشده ای را
در هیاهوی این شهر
گم شده ای که نگاهش
حضورش
قرار ِ تمام ِ این بی قراری هاست...

مرا از خویش جدا کرد
مرا به خویش بازگرداند
در آغوش کشید
و به خود
باز گرداند...

حقیقت ِ تو
دل من بود
تو
که عین ِ حقیقتی...
عین ِ حقیقت!


حالم خوب است
وقتی گوشه چشم هایم تنگ می شود
وقتی آرام می شوم از بودنت
وقتی با حس ِ حضورت
میخندم...
عمیق...با دنیایی از غم


حالم خوب است
وقتی میان این کلمات ِ بی پناه
جان ِ حرف هایم  را می شنوی
خدا
جریان سبز این روزهای زندگی من
ودیعه دار لطف همیشگی توست...

میان این کلمات
حس ِ قرار تو
نگاه ِ تو
پررنگ حاضر است...پررنگ...

***
اردیبهشت
کم کم
تمام میشود...
بی بهشت ِ من...



+ خط خطی های عاشقانه اعتکاف:) 


+ تاریخ یکشنبه 93/2/28ساعت 2:37 عصر نویسنده تسنیم | نظر

داره
کم کم
دق میکنه...
دق...


 

+ دارم میرم سه روز نباشم
خودم نباشم
خودم رو جا بذارم یه جا
یا نابودش کنم
دارم میرم که از خودم جدا بشم...  


+ تاریخ دوشنبه 93/2/22ساعت 10:53 صبح نویسنده تسنیم | نظر

دیگر حوالی من توقف ممنوع شده است
نایست!
تنها ببین و بگذر...

این دل زخمی است
ناخواسته زخمی ات میکند
پس ببین و برو...


دیگر با کسی که بخواهد پیله ِ زخیم ِ تنهایی ام را بشکند مدارا نمیکنم
 هر"طور" که شده
هر "کسی" که باشد
از جلوی راهم برمیدارمش...
طاقت ِ زمستان را از دلم گرفته اند...
 

+ منطق ِ بی رحمی دارد این روزهای من...  
+یا مغیث من لا مغیث له...                       


+ تاریخ یکشنبه 93/2/21ساعت 1:58 عصر نویسنده تسنیم | نظر

داغ دیدن 
سزای تمام کسانیست
که بی موقع
که بی جا
که "به اشتباه"
گرم میشوند...


خدایا
ام کیف اسکنُ فی النار و رجائی عفوک...
یا الهی
لای الامور الی اشکوا
و لما منها اضج و ابکی...


+ بعضی وقتها
بعضی ها
طوری میسوزوننت
که هیچکس نمیتونه خاموشت کنه
و طوری خاموشت میکنن
که هزار نفر هم نمیتونن روشنت کنن

بدتر از همه
وقتیه که زیر آوار همون کسی بمونی
که یه روز قرار بود
تکیه گاهت باشه...


+ دیگر تمام ِ من
تمام  ِ احساس من
وقف ِ توست خدا...
برای خود ِ خود ِ خود ِ توست...


+ این آخریش بود...   


+ تاریخ چهارشنبه 93/2/17ساعت 8:43 صبح نویسنده تسنیم | نظر

هفته به هفته
قرار نگذاشتم اما اگر یک هفته بشود که نروم یعنی یک جای کار می لنگد
آن روزها می رفتم حاجت بگیرم
میرفتم چند ساعت معتکف میشدم و گریه میکردم
این روزها میروم نگاه کنم
باور میکنید؟فقط نگاه...

حالا بعضی از این روزهایی که میروم تا نگاه هم بکنم غر میزنم
غر نه....اعتراض...اعتراض هم نه...
خب...من که کسی را ندارم... آغوش ِ کسی را ندارم، بغض هایم که همه خفه میشوند
پس همه همه اش نگاه نیست، یعنی یک طوری همه همه اش گریه است...درد و دل است... سر ِ زخم ِ دل باز کردن است...

گاهی روزها هم مثل امروز فقط دست  به زیر ِ چانه ، مینشینم روی همین سنگ های گوشه صحن و نگاه میکنم
فکر میکنم
نگاه میکنم
فکر میکنم
حرف هم نمیزنم ها...مئل ِ امروز گاهی حرف هم نمیزنم.بس که ناامیدم...روزهایی مثل امروز که اینقدر ناامیدم میروم که به قرار ِ هفتگی ام برسم فقط.
روزهای مثل امروز که میروم و مینشینم و شروع میکنم به غر غر کردن که : آقا که صدای من را نمی شنوند...حرف هایم را نمی شنوند...نگاهم نمی کنند...حرف بزنم که چه؟

داشتم آماده میشدم که بروم.
بروم دیگر...آدمی که حرف ندارد باید زودتر بلند شود برود سر همان زندگی اش... نه اینکه جایی از گوشه حرم را بگیرد .که چه؟ که فقط نگاه کند!؟
میگفتم...داشتم کیفم را می انداختم بغلم و چادرم را از روی زمین جمع میکردم که آمد رو به رویم ایستاد.
پشتش را کرد به من. چیزی از جیبش در آورد. حواسم به او نبود اما زیر چشمی نگاهش میکردم
آمد جلو من. دستش را جلو اورد. یک تکه نبات گذاشت کف ِ دستم
بعد هم با یک حالت قاطعانه ِ جدی گفت: اینو بگیر! اینجا هم که نشستی به امام رضا هرچی میخوای بگو ، بهت میده...

هه! حتی یادم نماند از او تشکر کنم. ففط نبات را نگاه میکردم. سرم را هم که بالا بردم دیدم دارد یواش یواش میرود و دور میشود...
اصلا نفهمیدم از کجا پیدایش شد این پیرمرد ِ مشهدی ِ جدی ِ مهربان که بیاید و من را یکهویی به خودم بیاورد...
فقط یادم است وقتی که رفت من تازه داشتم شروع میکردم به گریه
به گریه عمیییق...



+ باز هم...
خیلی سخته ببینی و به خودت بقبولونی که باور نکنی...خیلی سخته

+گفتن التماس دعا تاثیری هم داره مگه؟


+ تاریخ پنج شنبه 93/2/4ساعت 4:38 عصر نویسنده تسنیم | نظر

میدوم

و نمیرسم

و قدم های کوچکم

به اندازه تمام نرسیدن ها

خسته اند...

 

برای نفس کشیدن هم

وقت کم آورده ام

چه برسد به زندگی...

 

+ نه میفهمم چطور روزم شب میشود

نه میفهمم چطور شبم روز

و سخت 

در آغوش ِ این سرگیجه ِ سهمگین

غرق شده ام...

و حالایی که دارم تمام ِ این شطحیات ِ گیر کرده درگلویم را تند و تند و تند می نویسم ، بغض ِ نشسته بر سر ِ آستینم را محکم پاک میکنم و بی توجه، وانمود میکنم که این مقاله "شخصیت سازی زن در سووشون" خیلی غم گین است ! هه

+ مرا دق خواهد داد این اردیبهشت

این اردیبهشتی که

تکرار تمام نبودن ِ توست...


+ تاریخ سه شنبه 93/2/2ساعت 11:51 صبح نویسنده تسنیم | نظر

-->