دست و پاهای کوچولویش را که بغل میگیرم به سالهای قبل فکر میکنم که آرزویم بود کودکی با همین نسبت و با همین جثه را با تمام وجود میان آغوشم بفشارم و جس کنم دیگر هیچ غمی در دنیا ندارم و حالا همین موجود ِ کوچک ِ بامزه در آغوشم است و زندگی هنوز هم سخت است...
بعد به تمام آرزوهایی فکر میکنم که اگر مستجاب شوند زندگی روی خوشش را به من نشان میدهد! دنیا همینقدر احمقانه تسلسلی است مغموم از خواسته هایی کوچک که فکر میکنیم اگر به آنها برسیم دیگر هیچ غمی نخواهد بود...

 

 

پینوشت: عمگی آنقدر شیرین است که وقتی دست و پاهای کوچکش را نگاه میکنم به معنای واقعی هیچ چیز ِ هیچ چیز در دنیا نمیتواند ناراحتم کند.این حس ِ ناامیدی همیشگی من هیچ ربطی به شعف ِ فوق العاده م نسبت به این موجود کوچولو ندارد:)


+ تاریخ جمعه 95/12/20ساعت 8:51 عصر نویسنده تسنیم | نظر

شبیه ِ قهر های دختربچه های پنج ساله نبین! بعضی وقتها رها میکنی چون دیگر به اوج ِ خستگی رسیده ای و حس میکنی همه چیز شوخی مسخره ایست. چه تو بخواهی چه نخواهی دنیا کار ِ خودش را میکند. نه اینکه فکر کنی قهر میکنم که نازم را بکشی! نه ... قهر میکنم تا کمی خستگی به در کنم. کمی باورهایم را بتکانم و ببینم این روزهای خاکستری عاقبت به سمت ِ سفیدی میرود یا سیاهی! اینجا که منم همه چیز خاکستری ِ پررنگ است...
برای همه سوال های درونم جواب هست. جوابی که برای همه آنهایی که میگفتند قهریم آماده داشتم و میگفتم. از همه جوابهایی که دارم حالم بهم میخورد. بدی اش اینجاست که همه ش را منطقی میدانم . نمیشود نقضش کرد اما اینجا جایِ منطق نیست. اینجا جای من است. جای ِ دل من است که باور ندارد. هیچ چیز را. شده است جبر. شده است بی اختیاری ِ مطلق. شده است رهایی. حالا هزاران نفر هم بیایند و بگویند ببین این همه اتفاق مثبت افتاده ، چرا سیاهی ش به چشمت می آید؟ من باز سرم را پایین می اندازم و میگویم "بیخیال"
"بیخیال"
گسترده ترین دایره استعمال این روزهای من شده . بیخیال یعنی قضیه جبری تر از آنیست که فکر میکنی. یعنی دست وپا زدنت مسخره ست. یعنی بنشین گوشه ای و بگذار کارش را بکند. نه دعا و راز و نیازت ، نه قهر و عتابت ، هیچ تاثیری حتی ذره ای ندارد . فکر میکنی بدبختی؟ خب! هستی! حالا میخواهی بروی یقه چه کسی را بگیری؟ او را؟
مسخره ست...
دنیای مسخره ایست. من دو سال است با جبر آشنا شده م . وقتهایی که میگفتند حق انتخاب هم داری هم میخندیدم و میگفتم من؟ انتخاب؟ مسخره شان میکردم که انقدر جدی گرفته اند.
حالا هم فکر نکن قهر ِ دختر بچه های پنج ساله ایست که منتظرند نازشان را بکشی تا برگردند. این دقیقا قهر ِ دختر بیست و یک سال و نیمه ایست که به همه چیز بی اعتقاد شده الا "وجود" تو. دختری که هنوز روضه رقیه بانو(س) را میشنود و بی اختیار اشک میریزد ... دختری که حرم میرود ... دختری که نماز میخواند اما حرف نمیزند. دختری که از همه دنیا شکست خورده و به درون ِ امن ِ پرتلاطم خودش خزیده و میخواهد هیچ چیز نگوید، نخواهد، نداند...


+ تاریخ دوشنبه 95/12/16ساعت 10:8 عصر نویسنده تسنیم | نظر

درست وقتهایی که حتی خیالت هم نمیرسد یک دفعه میگویند خودت را آماده کن برای دیداری مهم آنقدر ناگهانی که تو حتی نتوانی درست به یاد بیاوری که دقیقا کجا بود و چطور بود که از لابه لای خواسته های دلت گذر کرده اند و دست گذاشته اند روی همانی که هیچوقت فکرش را نمیکردی... که تو حتی فرصت نمیکنی درست و حسابی برای این دیدار ها آماده شوی.. مثل ِ وقتی که بیایند و بی خبر بگویند درخواست زیارتی که سه ماه پیش فرستاده بودی قبول شده و تو ... شده ام همان آدم ِ مضطربی که از لابه ب لای درددل هایش محال ترینش را بیرون کشیده اند و گفته اند اجابت شده و او هی باورش نمیشود...هی میترسد و میگوید نکند جایی گیری پیش بیاید...هی از همه عالم میپرسد آن کسی که گفته اید منم؟ خود ِ خود ِ گناهکاری که از صد فرسخی کرامتشان هم عبور نمیکرده؟ یعنی درست است؟ بعد هی دلهره بگیری که نکند نشود...نکند بگویند اشتباه شده..نکند تو را از درگاهشان برانند...نکند... پشت ِ در بنشینی و منتظر ِ اذن ِ نگاه و تو لحظه ها برایت صد سال بگذرد...

 

. تو مرا به کجا میکشانی بانوی مهربان ِ من...


+ تاریخ جمعه 95/12/6ساعت 12:21 صبح نویسنده تسنیم | نظر

-->