همین خوبی ِ تو کار ِ من را به جنون خواهد کشاند...

بگذار که دیگران نام تو را ندانند
همین زلال بیکران چشمانت برای پچ پچ هزار ساله ی آنان کافیست...
تو خوبی
و این
تمام ِ اعتراف است... 

 


+ تاریخ پنج شنبه 94/11/29ساعت 5:48 عصر نویسنده تسنیم | نظر

قصه از همان روزی شروع شد که خدا مهر شقایق را به دل ِ بلبل انداخت. همان وقتی که بلبل گرد ِ شقایق میچرخید و شقایق، نسیم به نسیم، روی برمیگداند و لکه داغ بین گلبرگ هایش را از نظر بلبل پنهان میکرد
بلبل اما آسان تر از این حرفها – دل – سپرده بود...

 

 

 

+ متن از سامع سوم


+ تاریخ پنج شنبه 94/11/22ساعت 4:42 عصر نویسنده تسنیم | نظر

 

 

دنیا قرار است با این قاب های شیشه ای قشنگ تر به نظر برسد. منظورم از دنیا مثلا در و دیوار و ویترین مغازه و تلویزیون و اینهاست. من اینها را تار میدیدم... فقط تار!
دکتر نمیدانست اما بابا خوب میدانست علت این تاری چیست! شاید برای همین هم بود که وقتی فهمید چشم هایم بیشترا ز حد تصورم و تصورش ضعیفند با یک حرص و دلسوزی خاص خودش گفت : حالا برو بشین باز گریه کن!  دکتر نمیدانست علت گریه هایم چه بوده که توانسته این بلا را سر چشم هایم بیاورد اما برای همین حد تار دیدن ِ این دنیا برایم دوتا قاب شیشه ای تجویز کرد.
دارم فکر میکنم دنیای من که اصلا تو را نمیبیند را چه میشود کرد؟ در دنیای من تو اصلا نیستی چه برسد به اینکه تصویرت هی جلوی چشمم تار شود. چه برسد به اینکه قد و قامتت را ببینم و خودت را و اجزای صورتت و چشم هایت...آن چشم هایت را نبینم... میشود دوتا قاب شیشه ای جلوی این چشم ها گذاشت تا تو از اینقدر نبودن به روشنی برسی؟ دوتا قاب ِ شیشه ای که دنیای ِ تاریک من را با نگاه تو روشن کند... دوتا قابی که همه چیز را محو کند و تو را واضح کند...فقط تو...فقط و فقط...
هه
دوتا قاب کوچک شیشه ای جلوی چشمم میتواند دنیای مزخرف ِ بیرون را روشن کند و دنیای ِ کوچک  ِ من را ...
دنیا قرار است با این عینک ِ نچسب ِ من ، زیباتر شود... و این خنده دار ترین اتفاق این روزهای من است...!

 


+ تاریخ یکشنبه 94/11/18ساعت 7:29 عصر نویسنده تسنیم | نظر

قوی بودن را بلد نبودم. من هیچ چیز را بلد نبودم. از زندگی چهارتا شعر میدانستم و یک " دوستت دارم" که نمیدانستم میتواند چه بلایی سرم بیاورد. دنیایم را رویاهایم میساخت و کلی آرزو و یک عالمه هدف برای ادامه مسیرم...
سنی هم نداشتم . هجده ساله ها خیلی کمتر از آنی که فکرش را میکردم برای دیدن زندگی واقعی ،کوچک بودند.
داشتم میگفتم
من قوی نبودم. قوی بودن را هم بلد نبودم. نمیدانستم کسی که قوی است نباید گریه کند. نمیدانستم کسی که باید قوی باشد نباید بگذارد صدای بغض هایش را کسی بفهمد. نمیدانستم دو زانو نشستن روی تخت و تا صبح زار زدن کار آدم های ضعیف است..
من هیچ چیزی نمیدانستم جز گریه. من گریه کردن را خوب بلد بودم. من بلد نبودم یک روز را سر کنم بی آنکه این چشم ها خشک بمانند . من بلد بودم به ثروتمند ترین دختر شهر تبدیل شوم اگر اشک قیمت میداشت. و  چرا انقدر سخت؟ من میتوانستم ارزشمند ترین دختر ِ دنیا باشم اگر ...اگر اشک هایم برایش مهم میبود.
من برای بلد بودن خیلی چیزها بچه بودم. هجده سالگی را تا به حال نگذرانده بودم که بدانم چه طور میشود یک هجده ساله بود با انبوهی از درد توی سینه اما قوی!
من فقط میدانستم قلبم دارد از شدت احساس میترکد...

حالا بیست سال و پنج ماه و سه روزه ام
حالا دنیا آنقدر واقعی تر شده که از طعم ِ تلخ ِ واقعی ِ آن حالم بهم میخورد. حالا خیلی چیزها را تجربه کرده ام. دیگر اشک کم میریزم. دیگر گوشه اتاق روی ِ تخت دوزانو نمینشینم. دیگر نمیگذارم کسی صدای این بغض کردن ها را بشنود. و میدانم اشک...برای هیچکس قیمت ندارد ... اصلا کسی که اشک میریزد قیمتی نیست.
حالا بیست سالم تمام شده است و شباهتم به بیست ساله ها یک لبخند ِ مصنوعی است. نمیگذارم کسی از ته ِ چشم هایم با خبر شود حتی خودم.
من خیلی چیزها را یاد گرفتم. ..
به اندازه همه هجده سالگی...

اما همه این روزها میماند برای دخترک ِ کوچکی که یک روز ، لطافتش بیشتر از نگاه های سرد و خیره بقیه ، میتواند ته ِ چشم هایم را بخواند...


+ تاریخ دوشنبه 94/11/12ساعت 9:2 عصر نویسنده تسنیم | نظر

آدم گاهی حرفهای بنده های خدا را آنقدر باور میکند که دیگر جایی برای باور ِ حرف های خود ِ خدا باقی نمیماند. خدا به من میگفت " برای همه زندگی ات ، من - تنها من- کافی هستم " و من دل میبستم به خنده ِ تصنعی بنده ش...
حالا اینجا نشسته ام و ساعت دارد لحظه به لحظه بیشتر به نیمه شب نزدیک میشود. و بیچاره چشم هام...
چند ساعتی میشود که همینطور تر باقی مانده است...برای زنده شدن همه روزهایی که جان کندم تا گذشتند و حالا...
من از همان اول هم خوب میدانستم این دنیا با او خیلی سر ِ جنگ ندارد. سر ِ جنگش با من بود.. میگفتم عیبی ندارد. می ارزد همه آزارهای این دنیا به یک لبخند پدر ...به یک نوازش مادر..
خوابهایم امشب تعبیر شد
بهمن ماه پارسال خوب برایم تجسم شد
بهمن ماه امسال را هم خوب یادم خواهد ماند
برای روزی که به دخترم بگویم روی حرفهای بنده های خدا - حتی آن کسی که رو به روی چشم هایت گریه کرده - هم حساب باز نکن...
بهمن ماه امسال را خوب به خاطر خواهم سپرد برای اینکه بگویم میشود با لبه تیز تیز ِ دل شکسته ت، اشک خودت را درآورد و لاغیر...


اما این جمله را نگه داشته بودم برای امشب شاید
رفتار ِ تو با من
مثل ِ درآوردن کفش هایت بود...



+ تاریخ یکشنبه 94/11/11ساعت 11:59 عصر نویسنده تسنیم | نظر

مهم نیست تا کجا فرار کنی.
فاصله هیچ چیز را حل نمیکند .
وقتی طوفان تمام شد یادت نمی آید چگونه از آن گذشتی،
چطور جان به در بردی.
حتی در حقیقت مطمئن نیستی طوفان واقعا تمام شده باشد.
اما یک چیز مسلم است.
وقتی از طوفان بیرون آمدی دیگر آنی نیستی
که قدم به درون طوفان گذاشت ...

 


+ تاریخ یکشنبه 94/11/11ساعت 10:54 صبح نویسنده تسنیم | نظر

میدونی
آدمی که سر ِ هر شکست ِ قبلی دست به هیچی نمیزنه و فقط یه گوشه آروم میگیره و به سختی -خیلی سخت- چند قطره اشک میریزه
یه مغرور ِ از خود راضیه که یه روز توی غرور خودش ذوب میشه
فکر میکنم دارم به این آدم تبدیل میشم...


+ من!
خوبی؟


+ تاریخ پنج شنبه 94/11/8ساعت 8:48 عصر نویسنده تسنیم | نظر

من به خوابهای پریشان مثل ِ بیداری های پریشان تر عادت کرده ام
اما اینکه چشم هایم بسته شوند و مدام چیزی را ببینند که حتی در بیداری هم فکرش را نمیکنم سخت است
سخت که نه
جانکااه است...
حالایی که کسی آمده است و ساعت به ساعت دارد خورشید را روشن تر میکند برایم
حالا که کسی هست که کنارش میشود آرام گرفت
حالا ...
حالایی که همه چیز همان است که میخواستم...
من
به خوابهای پریشان عادت دارم
اما نه در دلِ روزهای نقره ای ِ براق ِ این روزها...


+ تاریخ سه شنبه 94/11/6ساعت 10:31 صبح نویسنده تسنیم | نظر

-->