مزخرف ترین حالی که میشود برای کسی پیش بیاید این باشد که جنون ِ نوشتن داشته باشد، در حد نوشتن یک رمان هزار صفحه ای حرف برای گفتن داشته باشد، قلم باشد، کاغذ باشد، وبلاگ باشد، نت گوشی باشد، هزار کوفت و زهرمار دیگر برای نوشتن باشد و او دستش نرود که حتی یک کلمه ، یک واژه ، یک خط بنویسد و رها شود...


+ دارم خفه میشم...
+ انتظار...تعلیق...امیدی که نمیدانی باید باشد یا نه... اینها همه برای از پادرآوردن ِ بیست سالگی ِ رو به اتمام ِ دخترانه ِ من کافی نیست؟


+ تاریخ شنبه 95/4/26ساعت 8:53 عصر نویسنده تسنیم | نظر

تابستان بود، گرم ،دوماه تمام کارم شده بود چک کردن سایتی که قرار بود نامم برود در لیست مسافران ِ کربلایش! چه روزهایی بود...رویایی..
غرق در امید و پر از التماس
زیارت های هرهفته ای که همه اش به التماس کردن برای رفتن میگذشت و خریدهایی که ته ته همه آنها برچسب ِ "برای سفر ِ کربلام" میخورد. همه چیز زندگی م، دلخوشی م، بی قراری ام، امیدم، انگیزم، همه چیزم را گذاشته بودم برای آنکه بیفتم کنار ِ پای ِ ضریحش...
و چه شد؟ یک روز ، درست زمانی که از دل کنده بودم و حتی فکرش را هم نمیکردم که راهی بشوم به چشم هایم نگاه کردند و گفتند ساک هایت را ببند...نوبت توست!

همان روزها بود که به خودم گفتم التماس و بی قراری و خواست ِ دل بی جواب نمی ماند! برای هرچیزی... آن دومین باری بود که دل میکندم و به وقتش جواب میگرفتم..
اینها را نوشتم تا بگویم دل کندن همیشه به دست آوردن است. همیشه سخت است...همیشه جانت را بر لب می آورد ، همیشه امیدت را از بیخ ریشه کن میکند و می اندازدت توی گودال ناامیدی. می افتی توی دنیایی که دلت نمیخواست حتی یک لحظه دیگر توی آن زندگی کنی اما ...
اما زندگی میکنی.. آنقدر عادت میکنی که باورت نمیشود یک روز برگردی...وقتی برگشتی نفس هایت ، دم به دم را زندگی میکنی. آنقدر حلاوت دارد این نفس که هزار بار اگر باز به راحتی به دستش می آوردی نمی فهمیدی... و این محصول همان دل کندنی است که یک روز به سختی ، تصمیمش را گرفته بودی...

دل کندن همیشه چیزی شبیه ِ رسیدن است...
چیزی
شبیه ِ
رسیدن...


+ تاریخ پنج شنبه 95/4/24ساعت 8:49 عصر نویسنده تسنیم | نظر

مدتهاست آنقدر صبور شده ام که اگر نامم در فهرست ِ انتظار ِ همه پروازها، مطب ِ همه ِ دکترها، پذیرش همه ِ دانشگاه ها و سفارش همه ِ اجناس کالاها هم باشد، فرقی ندارد... نمیدانم اگر روزی دیگر قرار نباشد منتظر باشم،، چگونه زندگی میکنم؟
اصلا میتوانم بدون نگاه کردن به تقویم و ساعت ، روزم را شب کنم و شب ام را روز؟
مثل ِ زندانیان ِ سلول های انفرادی که وقتی رها میشوند زیر ِ آفتاب، نور کورشان میکند و میخواهند به دخمه تاریکشان برگردند..
میشود؟
میشود بدون فکر به نبودنت زندگی کنم؟

...



+ خدایا تو میدانی این حجم از حال ِ بد را هیچ موجود و عامل ِ مادی و دنیایی نمیتواند خوب کند
میدانی جنس ِ این بی قراری از آنهاییست که باید پناه به دستهای خودت بیاورد...
تو زبان ِ دل را بلدی...


+ تاریخ شنبه 95/4/19ساعت 5:16 عصر نویسنده تسنیم | نظر

میشود یک شب بخوابم و بعد بیدار شوم و ببینم رسیده ام به شانزده هفده سالگی و بر تنم هنوز همان روپوش سورمه ای مدرسه است و حواسم پیش امتحان عربی فرداست و بزرگترین دغدغه و غصه زندگیم کنکور سال چهارم؟
یک روز که دیگر زیر باران ِ لعنتی ِ اردی‌بهشت تمام ِ مسیر ِ خانه تا مدرسه را قدم نزنم و خیس نشوم و تب نکنم و سر هر شعری اتاقم پر از عطر یاس نشود و هر ساعتم نشود آرزوی ِ یک خیال ِ لوس ِ دخترانه؟

میشود دوباره برگشت به همان سالها؟... همان سالهایی که دنیا انقدر بزرگ نبود و زندگی به اندازه اشک های همان موقع سخت بود و دغدغه های مزخرفم اصلا وجود خارجی نداشت و من... دلخوشی هایم تقسیم میشد به خرید ِ کتاب ِ شعر و چرخ زدن بین ِ کتابخانه بزرگ ِ مدرسه و حاشیه نویسی های گوشه به گوشه دفتر و کتاب های خودم و همکلاسی ها...

میشود من را دوباره به عقب برد و گفت همه چیز یک خواب بود؟
میشود  بیدار شوم و فکر کنم چه خوب که من یک دختر بیست و یک ساله ای نیستم که رنج بزرگ شدن دنیا را به دوش گرفته؟
و بعد لابد دست ِ همکلاسی م را گرفته م و داریم لقمه هایمان را با هم میخوریم و از امتحان عربی ِ فردا حرف میزنیم...


دنیا ، رویاهای دخترانه من را میان دستانش برای همیشه مچاله کرد!


+ تاریخ پنج شنبه 95/4/10ساعت 10:44 عصر نویسنده تسنیم | نظر

هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم" لطیف" را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم.
خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم. بس که لطیف بودم توی مشت دنیا جا نمی شدم. اما زمین تیره بود، کدر بود، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.
من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد، دیگر آب از من عبور نمی کند.ه روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش چند قطره اشک است که  گوشه دلم پنهانش کرده ام. گریه نمی کنم که تمام نشود، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگریزه ببارد.

یا لطیف!
این رسم دنیاست که اشک، سنگریزه شود و روح ، سنگ و صخره؟
این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟
وقتی تیره ایم، وقتی سراپا کدریم، به چشم می آییم دیده می شویم؛ اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد، نا پدید می شود.
یا لطیف!
کاشکی دوباره مشتی تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم و می وزیدم و ناپدید می شدم، مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی...
یا لطیف!
مشتی تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش

 

 

+ متن از من نیست..


+ تاریخ جمعه 95/4/4ساعت 9:36 عصر نویسنده تسنیم | نظر

-->