این مسیر ِ مستقیم ِ اشک که اینطور گونه هایم را دقیقه به دقیقه خیس میکند
همه اش عطر ِ سیب دارد...
طعم ِ دلتنگی...

میدانید آقا!
حیف است جوانی ام بگذرد
حسرت ِ آغوش ِ حریمتان باشد
و من اینطور
بیکس
بی پناه...
این گوشه بیفتم...

شما که خودتان میدانید کربلا لازمم...
میدانید که باید بیایم
دوباره
خودم را بیندازم در آرامش ِ آغوشتان
و گریه کنم
    گریه کنم
      گریه کنمــــ...

بیایم
بنشینم گوشه ای
زل بزنم به حرم ِ شما
بی حرف
بی ذکر
فقط نگاه!
بعد این قاب ِ خاطرات را آویز ِ دلم کنم
بی وداع
برگردم به خودم...

این زیارت های همیشگی ِ خواب های من
بدجور هوایی ترم کرده...



+ تاریخ شنبه 93/1/16ساعت 10:12 صبح نویسنده تسنیم | نظر

نه اینکه نخواهم
نه!
دستم قوت ندارد...
کز کرده ام گوشه ای
زانو به بغل گرفته ام...
بغض...بغض...بغض...

دلم میخواهد تمام صفحه شما را صدا بزنم...
فاطمه...فاطمه...فاطمه...
فاطمه...فاطمه...فاطمه...
فاطمه...فاطمه...فاطمه......

بانوی من...
خون باید گریست در مصیبتت...
که نه!
باید مُرد...
باید جان داد
باید...

 

تو عاشقی...تو عاشقی
که ذره ذره رفتنت
برای ماندن علی
سه ماه طول میکشد...


+ تاریخ پنج شنبه 93/1/14ساعت 9:11 عصر نویسنده تسنیم | نظر

عاشق نیستم
از عشق هم چیزی نمیدانم...
اما همینقدر می فهمم
شنیدن ناله های شبانه کسی که دوستش داری
دیدن صورت نیلگونش
دست به کمر راه رفتنش
چطور
جان به لب میرساند...

مولای ِ من چه کشید...

 
عمر بن خطاب گفت:
...پس از روی مقنعه، چنان سیلی به صورتش زدم که گوشواره‌اش کنده شد و به زمین پرت شد…
  ?بحارالانوار 30/ 294


روزی حضرت عباس عموی پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم، از امیرالمومنین علیه السلام پرسید ،
چرا عمر بن خطاب از شخص قنفذ مالیات نمی گرفته و چرا همان گونه که از دیگران اخذ وجه می کرده از او اخذ نمی کرد؟
امیرالمومنین علیه السلام نگاهی به اطراف خود انداختند و ناگهان اشک از گونه های حضرت سرازیر شد به گونه ای که لباس حضرت به اشک آغشته شد و سپس فرمودند :
"مالیات ندادن قنفذ برای این بود که با تازیانه زهرای من را مورد ضرب و شتم قرار داد و عمر بن خطاب برای تشکر از او هیچ وقت مالیاتی بر او ندانست. بدان که وقتی زهرا از دنیا رفت اثر تازیانه های قنفذ مثل بازوبندی بر بازوی او مانده بود ‌
«ترجمه بیت الاحزان ص144» ‌


+ تاریخ پنج شنبه 93/1/14ساعت 9:0 عصر نویسنده تسنیم | نظر

نه دستم به قلمم میرود

نه نگاهم به دیدن

نه حوصله ام به رفتن...

و نه حتی دلم

به دوست داشتن...

 

خسته ام...

یک گوشه ای نشسته ام و فقط روز میشمارم

صد و بیست

صد و بیست و یک

صد و بیست و ...

 

کی میخواهد تمام شود این خستگی؟


+ تاریخ شنبه 93/1/9ساعت 10:12 صبح نویسنده تسنیم | نظر

خواب ها، پیچیده ترین فعالیت روح آدم هاست

حالتی تعلیقی میان زندگی و مرگ...

میشود با آنها زندگی کرد...می شود با آنها لحظه به لحظه مرد...

...

خواب ها فرآیند شبند. و از فرزند شب چیزی جز همان تحفه ای که شب برایم می آورد ، برنمی آید

همان بی قراری! همان اضطرار...

یاد دادم به روزهایم که زنده زندگی کند.

لبخند بزند

شاد باشد

و بی خیال هر آنچه که بر سرش آمده به آینده...به امید...فکر کند! غرق شود...

شب ها اما

کودک تخس زندگی من است...هرچقدر هم با چنگ و دندان عنان پاهای کوچکش را بگیرم باز به همان راهی می رود که نباید...

می رود و میان هجوم یک عالمه طوفان خاطرات پرسه میزند...

غرق میشود...

و بعد

خسته از طوفان، به خواب میرود...

و خواب

تکرار همان طوفان نیمه شب است!

 

من

تمام شب را

به نابود کردن تمام احساسم میگذرانم

به سلابه کشیدن احساسم...

 

/ این مرگ تدریجی را پایانی نیست.../


+ تاریخ دوشنبه 93/1/4ساعت 11:45 صبح نویسنده تسنیم | نظر

آدم ها را
نه از حرفهایشان بشناس
نه از کارهایشان

 

نه نگاه به به نگاهشان بینداز
نه کاری داشته باش به صورتشان...
 
تنها چشم بدوز به رویاهایشان...
عمــــیـ ــق و طولانی...

رویاهای هر آدمی تمام زندگی اش را میکشاند به جایی که فکرش را نمیکند...
اصلا گاهی اوقات در اوج ِ نرسیدن به رویاهایش چشم باز میکند و تمام ِ زندگی دود شده اش را می بیند...

برای شناخت آدم ها
همین که بدانم
در خلوت
و به یاد چه چیز
این رشته ی نامرئی رویا را می بافند
بس است...


+ حس غریبی دارم..

+نداری...
خبر ز حال من نداری...


+ تاریخ یکشنبه 93/1/3ساعت 11:3 صبح نویسنده تسنیم | نظر

تمام سردی زمستان را
به شوق قدم های بهار
به شوق باران
به شوق اردیبهشت
نفس کشیدم...

درست از زمان خموشی دی بود که آرزو کردم اردیبهشت
دوباره جوانه بزنم...

و حالا
بهار ِ کوچک ِ 19 سالگی ام
از راه رسیده است و من
دوباره
سبز میشوم...


+ چققققدر دلم برای "یک جرعه آسمان"م تنگ شده بود...شبیه مادری شده ام که به اجبار ، چند ماهی از کودک ِ 4 ساله اش دور شده و حالا دلش میخواهد طفلش را محکمممم در آغوش کشد...

+ و باز ، من و یک جرعه آسمان...

+ رسالت نوشته ها ممکن است کمی تغییر کرده باشد...دلیلش هم تغییر خودم است...

+ چقدر دوست دارم این 93 ِ یک روزه را:)

+ عید مبارک:)


+ تاریخ جمعه 93/1/1ساعت 8:49 صبح نویسنده تسنیم | نظر

-->