گاهی دور مینشیند که تمنایش کنی
گاهی دور از دسترس میشود که صدایش کنی
گاهی
گاهی که فراموشش میکنی...


و من خدای عاشقی دارم...

انت المولی
و انا العبد...


+ تاریخ جمعه 94/1/28ساعت 8:53 عصر نویسنده تسنیم | نظر

یک نیرویی فراتر از حد توانم دستم را گرفته و مدام در دلم صبر میریزد. نیرویی که نمیگذارد گریه کنم. نمیگذارد بی طاقتی کنم.نیرویی که سخت و محکم ایستانیده ام و نمیگذارد حس کنم دنیا دارد برایم تمام میشود...
شبیه ِ شانزده سالگی ِ پر از اتفاقات ِ بزرگ و دردناکم شده م. شبیه ِ دخترکی که دلش استوار شده بود به سوره نور که در نمازخانه بیمارستان آمده بود . همانقدر سرسخت و همانقدر فاصله دار از خود ِ همیشگی م...
و هنوز نمیدانم آسانی که انتظارش را میکشم روزی در همین روزها سربر می آورد یا نه.. آرامشی که قدم به قدم لابه لای تمام ثانیه های غرق اندوه این روزها به دنبالش هستم و نمی یابمش...


+ تاریخ جمعه 94/1/21ساعت 8:40 عصر نویسنده تسنیم | نظر

تصمیم گرفته م دیگر به هیچیک از تصمیمات مطمئنم اعتماد نکنم. یعنی راستش را بخواهید به این نتیجه رسیده م که دقیقا وقتی با یقین کامل به درست بودن تصمیمم فکر میکردم اشتباه ترین کار ممکن را میکردم. اصلا این روزها فهمیده م باید کمتر از این حرف ها به خودم اعتماد کنم؛ به تصمیماتم اعتماد کنم. این روزها به این نتیجه رسیده م که باید به همه چیز شک کرد. به درست ترین چیزها و یقینی ترین فکرها. به همه چیزهایی که هیچ شکی درشان راه نمیدادم .باید به یقین بی اعتماد بود. به عقلی که عقل نبود و یک دل جایش تصمیم میگرفت شک کرد و از دلی که عقل به جایش حرف میزد گریخت.

به این فکر میکنم که شاید هیچوقت دوست نداشتم این روزها باشم اما حالا مجبور شدم که باشم و مجبورتر شده م که لبخند بزنم. به این فکر میکنم که همه جملات امیدوار کننده ای که به خودم و همه میگفتم فقط و فقط یک جمله با بار ِ مثبت بوده اند که بتوانم ایستادگی کنم و فرو نریزم.
تصمیمات خوبی نیست. تصمیم به دور انداختن ِ خود ِ همیشگی م و خلوت کردن با خودی که نمیشناسمش. کسی که مغلوبش شده م و به او اعتماد کردم. خودی که نمیدانم قرار است با من بماند یا روزی میرود و من باز همان قبلی م...


 


خاکستری رنگ ِ خنثی است. نه مشکی ِ مشکی و نه سفید ِ سفید. رنگی برای زمانهای شک دار ِ راز آلود که خودت هم نمیفهمی ش. رنگ ِ تردید. رنگ ِ خنده ها و بغض های درهم. رنگ ِ نیمه شبهایی که از خواب میپری و دو قطره اشک آرامت میکند تا صبح...
خاکستری
رنگ ِ این روزهای زندگی من...


+ تاریخ دوشنبه 94/1/17ساعت 11:54 عصر نویسنده تسنیم | نظر

از حرم که آمدم به مادر گفتم :دلم میخواهد این روزهای باقی مانده را یک جوری نفهمم. شما راهی که بشود چند هفته خوابید را بلدی؟
دلم مردن و غفلت میخواست. نه...دلم مرگ نمیخواست. واقعی ترش دلم یک غفلت چند هفته ای میخواست و اتفاقا همان روزها، من ِ خوشخواب هیچ تمایلی برای برهم گذاشتن چشم هایم به روی هم و کمی بی خیالی نداشتم...حواسم نیست که از حال صحبت میکنم...جمله را باید تغییرداد
هیچ تمایلی برای برهم گذاشتن چشم ها و خوابیدن ندارم...
کاش میشد چند هفته شبیه ِ یک مرگ مصنوعی، همه ش را در رویاهایی ناواقعی گذراند...

...
حالا دوساعتی میشود که من در سکوت مینویسم یک تسبیح ِ عقیق رنگ ، روی میزم خودنمایی میکند...


+ تاریخ دوشنبه 94/1/10ساعت 4:49 عصر نویسنده تسنیم | نظر

خاصیت اشک است
تری اش خشک میشود
شوری اش باقی میماند
باقی می ماند و شوره زار میشود...
خشک که شود
ترک که بردارد
خون بیرون میزند...


این روزها
صورتم
شوره زاری است
که هر قطره اشک
تا مغز استخوانم را میسوزاند...



+ امن یجیب المضطر اذا دعاهو یکشف السو


+ تاریخ سه شنبه 94/1/4ساعت 10:49 عصر نویسنده تسنیم | نظر

-->