بعد از یک سالگی که بچه ها به راه رفتن می افتند، یکی دو سال اول سخت قدم بر میدارند. حدود سه ساله که میشوند تعادلشان را بهتر حفظ میکنند و راحت تر میدوند. اما قدم هایشان خیلی کوچک است. اگر پای یک دختربچه سه ساله را دیده باشید ، راحت کف یک دست جا میشود. با این احتساب، هر قدمی که برمیدارند نهایتا 20 تا 30 سانت جلو نمیروند. اگر هم بدوند مدت زمان این جلو رفتن فقط کمی کاهش می یابد.
حالا اگر یک مرد قوی هیکل بخواهد یک دختربچه سه ساله را دنبال کند ، نه تنها نیاز به دویدن ندارد، بلکه فقط باید چند قدم آهسته دنبال دختربچه ی سه ساله راه برود.فرض کنید مسیر روبه روی دختر بچه پر از خار و خاشاک و پستی و بلندی هم باشد. پای دختر بچه هم برهنه باشد. خب مسلما دختربچه زمین هم میخورد. با این احوال پس سرعت حرکتش خیلی کم میشود.
من نمیدانم چرا دنبال این دختر بچه میدویدند ؟


+ آه...


+ تاریخ جمعه 94/7/24ساعت 7:32 عصر نویسنده تسنیم | نظر

اشتباه محض بود که فکر میکردم اگر پاییز باشد باید غروب ها، بعد ِ آخرین کلاس خودت را جا بدهی در گوشه ترین صندلی ِ اتوبوس ِ شهر و بگذاری اشک هایت دانه دانه روی چادرت بلغزد ... اگر فکر میکردم میشود در تاریکی ِ کوچه زار زار نبودن ِ کسی را گریست ...اگر فکر میکردم باید شب را پناه برد به خواب برای کسی که در بیداری کنارت نیست و تو ، دوست داری حداقل میان خوابهای عاشقانه ت کنارت قدم بزند!
اشتباه محض بود جانم...
پاییز را فقط باید با هنزفری محکم شده در گوش گذراند. باید کوله ات را بیندازی روی شانه چپ ت، کتانی هایت را محکم کنی و به خودت قول بدهی دیگر سوار هیچ اتوبوسی نشوی ... پاییز همین است. همین آستین های قرمز رنگ ِ لباس پاییزی ات که از ساق های چادرت بیرون میزند و جلوی صورتت می ایستد .. بی اشک...بی دلتنگی...بی بغض...
پاییز است دیگر
رنجور تر و سوخته تر از بهار
خسته تر و بارانی تر از اردی‌بهشت
سرسخت تر و در خود فرومانده تر از آسمان ِ شهریور...
باید با او ساخت
باید با او رفت
باید با او مرد...

 


+ تاریخ شنبه 94/7/18ساعت 8:4 عصر نویسنده تسنیم | نظر

کوچه های شهرم ، خیابان ها و پیاده روها و مغازه ها و همه و همه تبدیل شده اند به محیط های ناامنی که دیگر جرات ندارم سرم را بالا بگیرم و با اعتماد واردشان شوم
غیرت از چشم های مردان سرزمینم انگار خیلی وقت است به یغما رفته و عفت ، از میان زنان سرزمینم...
آنهایی که غیرت میفهمند سکوت کرده اند و آنهایی که عفت میدانند هرروز ترس زده تر از دیروز میشوند و منزوی تر..
فکر میکردم هنوز آنقدر جوانمردی برای مردان این سرزمین مانده که بدانند  کسی که چادر سر میکند،کسی که اعتنا میکند به حدود حجابش ، کسی که مواظب است صدایش ، راه رفتنش ، حرف هایش ،حرکاتش ، راهی جز راه ِ زهرا(س) نباشد، برای ترساندن نیست...برای آزار دادن نیست...برای درآوردن اشک هایش نیست!
فکر میکردم هنوز میتوانم بالهای چادرم را بگیرم و اخم هایم را به روی نامحرمان بیاورم و با متانتی که یادگار مادرم زهرا (س) بروم و کسی جرات نکند نگاهی چپ کند به من ... اما...
مریضی ِ بی غیرتی دارد بدجور بالا میگیرد...
مریضی ِ بی عفتی دارد بدجور نفس هایی را که میخواهند پاک زندگی کنند میگیرد و هرروز خفه ترشان میکند...
هرروز...


+ و این شهر هرروز ناامن تر از دیروز...

 


+ تاریخ یکشنبه 94/7/12ساعت 8:31 عصر نویسنده تسنیم | نظر

-->