سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم






















.

مامان که میخواست برود مطمئنش کردم که هیچ اتفاقی قرار نیست در نبودش بیفتد. به موقع می آیم ، به موقع غذا میخورم، به موقع درس میخوانم. حتی شبها هم از تنهایی و سکوت خانه ترسم نمیگیرد. مطمئنش کردم که من عادت کرده م به در و دیوار ِ ساکت این خانه و تنهایی و سرگرم کردن ِ خودم. دلش آرام نمیشد اما حداقلش مطمئن شد دیگر با آن دختر ِ نازک نارنجی که اجازه نمیداد حتی یک روز از مادرش جدایش کنند فاصله گرفته است و حالا یک دختر مانده که خوب بلد است تنهایی از پس ِ خودش بربیاید.
راست هم میگفتم
نه اتفاقی افتاده است و نه نگرانی ای وجود دارد. من عادت کرده م به تنهایی و یک گوشه نشستن و درس خواندن و شام ِ یک نفره و زندگی ِ یک نفره ای که درست است در جمع ِ سه نفره ای جریان داشت، اما در واقع خودش بود و خودش.
مامان نگران نیست اما من عجیب نگران ِ این دل ِ تنها مانده ام...


+نوشته شده در شنبه 95/10/25ساعت 8:19 عصرتوسط تسنیم | | نظر

باید همان روز ِ برفی ِ فوق العاده خاطره انگیز ِ مشهد ، به یاد این *بیت می افتادم و همانطور که قند در دلم آب میکردند از خوشحالی، به این روزهای سخت هم فکر میکردم و کمی هم میترسیدم...



* بیتی از یغما گلروئی:
من به روزای شااد مشکوکم/ شک دارم که ختم ماجرا اینجاست...

+ ملت! بدانید و آگاه باشید اگر همه غم ها و سختی های دنیا بر سرتان آوار شود، اگر کنار ِ کسی باشید که همه این سختی ها را با آرامشش جبران کند، می ارزد که سختی بکشید!


+نوشته شده در شنبه 95/10/11ساعت 4:16 عصرتوسط تسنیم | | نظر

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام ِ تو میشود..

تمام ِ وجودم درخواست و امید ِ استجابت بود و با اینحال از کنار هیچ دوره و نذر و نیاز و چله ای هم رد نمیشدم. منی که چله های مختلفم به یکدیگر وصل میشود و بعد میدیدی شش ماه است یک سره میخوانم و میگریم و التماس میکنم. منی که بعضی شبها تا عمق ِ جانم رو به آسمان زجه زده بودم و فقط "التماس" میکردم. منی که زیارت های هفتگیم سه سال قطع نشد حالا به جایی رسیده بودم که حتی حال ِ یک دوره تسبیح را هم برای اجابت ِ دعایم نداشتم. نه بی اعتقاد شده بودم نه بی دین و ایمان. فقط یک باره حس کرده بودم خدایی که میتواند دنیایی از چهله برداری ها و نذر و نیازهای یک به جان به لب رسیده را ببیند و درست برعکس درخواستش عمل کند- که دمش گرم بابت اینکه دعایم را نادیده گرفت و جور ِ بهتری دعایم را استجابت کرد- حالا میتواند با همین لبخند ِ مطمئن من به کرامتش هم جوابم را بدهد...

+ دنیای آدم گاهی آنقدر کوچک میشود که تو خدا را هم لا به لای چله هایت میگذاری برای بی ارزش ترین های ِ زندگی... خدایا ببخش..
+ دلم چله میخواهد. از آنهایی که به یکدیگر وصلش کنم و برسم به شش ماه دائم التماس کردن... اما این بار فقط برای خودت خدا...فقط برای خودت...


+نوشته شده در یکشنبه 95/10/5ساعت 8:46 عصرتوسط تسنیم | | نظر

شده است یک روز ِ پر از استرس را بگذرانی. نتیجه ش لبخند روی لب هایت باشد و شادی ِ دلت. غروب ِ جمعه ش از شدت خوشحالی یک گوشه بنشینی و های های گریه کنی؟
فقط به این دلیل ک هیچوقت تصور این همه لطفش  را هم نمیکردی....

+الحمدلله علی کل حال


+نوشته شده در جمعه 95/9/19ساعت 4:56 عصرتوسط تسنیم | | نظر

+ تصورش را میکردی؟
- میکردم...از همان اول...
+ من اما نه... من از همان اول میدانستم تو را باید یک روز بگذارم و بروم. نگاه هایت را میدیدم و میگفتم خدا قرار است دستم را از هرچه دوست داشتنی است کوتاه کند. من خنده هایت را به خاطر میسپردم و یک حریر میکشاندم رویش. میگفتم از همین دور ببین. از نزدیک شدن میترسیدم... من دلبسته ِ آرزوهای محال بودم..
- پس چرا ماندی...؟
+ دنیا جوری پیش رفت که مجبور شدم.اجبار با کراهت نه! یک روز ، یعنی همان شبی که نگاهم به آسمان ِ سامرا بود و دورم پتو پیچیده بودم یک چیزی مجبورم کرد. یادت هست؟ چقدر گفتی سامرا به یادم باش. بعد از همان شب بود که چیزی پابندم کرد... آنقدر که قدرت پر زدن نداشتم. یک چیزی جا میماند.همیشه... یادت که هست...نه؟
- یادم هست...خوب یادم هست...:)




+نوشته شده در شنبه 95/9/13ساعت 10:43 عصرتوسط تسنیم | | نظر

فکر میکنم دیگر به روزهایی رسیده ام که گذشته خاطرات بد را ندارد. مثلا میشود درست یاد ِ پارسال همین روزها افتاد و در فکر ِ تسبیح ِ فیروزه ای رنگ و سرمای شدید و سوزناک ِ مشهد خندید و نیمه شب ِ جاده ِ سبزوار مشهد و چشم روی هم نگذاشتن را به یاد آورد و از ته برای آن روزها دلتنگ شد...:)

 

+الحمدلله علی کل حال..


+نوشته شده در پنج شنبه 95/9/4ساعت 10:55 صبحتوسط تسنیم | | نظر

مثلا دلم میخواست پست بگذارم و با یک دعوای درست حسابی بگویم تو را به خدا رهایمان کنید.همین شماهایی که غرق در لذت پیاده روی تند تند عکس هایش را منتشر میکنید و هی دل امثال من را بیشتر میسوزانید. دلم میخواست فریاد بزنم که : ما جرم کردیم درست! همین جاماندن بس نیست؟ خون دل چرا میدهید؟ چرا نمیگذارید افسوس ها و حسرت هایمان را دل نگه داریم؟
یا بگویم تو را به خدا لذت هایتان را توی گالری گوشیهایتان نگه دارید... انقدر نخواهید بسوزانید...ما...همین مایی که اینجا مانده ایم، ماندنمان برای مچاله شدن دل بس است...
میخواستم بنویسم اما دیدم سوختن برای حسین(ع) هم خودش عالمی دارد...عالمی که فقط  به اصطلاح جا مانده ها میفهمندش...عالمی که فقط اشک ها و بغض های دم به دقیقه و با هر نشانی جاری شدن را فقط همین ما #زیارت_نرفته_ها میدانیم و بس...
بگذارید...بسوزانید...
خوشا سوختن برای حسین(ع)...

 



+نوشته شده در شنبه 95/8/29ساعت 8:32 عصرتوسط تسنیم | | نظر

خب آدم هرچقدر هم خودش را میان ِ کتاب خواندن و فیلم و آشپزی و تفریحات ِ پایان ناپذیر با دوستان و خرید و .... هزارتا چیز دیگر مخفی کند که این چند روز ِ سخت هم بگذرد و هی فراموشش شود که کجاست، باز نمی شود خب... یک جوری از یک جایی بیرون میزند. مثل ِ من وقتی که صبح هنوز درست حسابی از خواب بیدار نشده، صفحه پیامک را باز کرده ام و تند تند غر میزدم ... غر میزدم و اشک میریختم و گلایه میکردم که همه دور و برم پر از کسانیست که هرروز را کنار ِ هم نفس میکشیدیم و حالا همه شان _ همه ِ همشان_ دارند طی طریق میکنند مسافت بین ِ نجف و کربلا را و من اینجا به معنا واقعی ، تنهایی و "خُسر"را میچشم... که این تنهایی بیشتر از مفهوم ِ مصطلح ِ تنهایی " جاماندگی" است با همه پیش و پس اش! که چقدر تلخ است این تنهایی ِ جامانده..که این اشک ها و غرها از نبودنِ "یار" نیست. از نبودن تو او و همه دیگران نیست... از نبودن ِ این "من" است آنجایی که دلش هست...
او هم زائر ِ حسین (ع) بود اما آن لحظه همه چیزی که بود یکی از خیل ِ همه هایی بود که مرا تنها گذاشته بودند ... شاید هم شده بود نامه بر و گله کننده من به حسین(ع)...

آدم نمیتواند همه چیز را ببیند و هیچ چیز نگوید... بالاخره از یک جایی بیرون میزند...


+نوشته شده در پنج شنبه 95/8/27ساعت 5:9 عصرتوسط تسنیم | | نظر

 

پاییز را هیچوقت دوست نداشتم. چرا؟ معلوم بود! پاییز همه چیزش اشک بود. مسیر ِ دانشگاهش اشک بود، مسیر ِ حرم هایش اشک بود، آسمانش اشک بود، روزش اشک..شب...خرید...درس...
پاییز برایم شده بود فصلی که قطره قطره  سوی چشم هایم را میبرد و من باید همیشه از قبل میترسیدم که وای پاییز ِ امسال را باید چگونه بگذرانم؟
امسال هم همین بود... هی فکر میکردم که این حال و هوایی که از اواخر مهر می آید و مینشیند روی دلم را چطور بگذرانم که سنگینی اش را بتوانم به پایان برسانم؟ فکر میکنم درهمین خیالات ِ خنده دار ِ " هنوز که آن حال و هوای مزخرف ِ پاییز نیامده" بودم که دیدم رسیده ام به اواخر ِ آبان ِ مزخرفش ! و من حتی یک بار هم فکر نکرده بودم چقدر این هوا گرفته ست... و حتی فکر نکرده بودم دیگر دست خودم نیست و به یاد هیچ اتفاق مسخره ای نیفتاده بودم که بخواهم چشم هایم را تر کنم...
بعد نشستم و فکر کردم باید انگار از این به بعد این سردی ِ هوا را دوست داشته باشم چون تو هستی... حتی این غرغرهای سردی اش را! حتی تر میشود وسط ِ پاییز هم با آهنگ های غمگین هم خندید اگر...اگر کسی که باید باشد، باشد...

 

 

 

+ پاییز هم میشود سبز شود اگر قدم های تو کنار ِ من باشد...
+ عکس: مهرماه 95


+نوشته شده در شنبه 95/8/22ساعت 8:8 عصرتوسط تسنیم | | نظر

کل ِ فکر ِ دوتاییمان را ریختیم کف ِ دستمان و راه افتادیم توی حرم و نگاه کردیم به چشم دختربچه های سه ساله...
دلمان را خوش کردیم به لبخندی که با هر ناز ِ دخترانه موقع انتخاب گل سر ها بین دردانه های سه ساله به لب های شما می آمد ... گفتیم همین لبخندتان برای زندگیمان بس است...

#هذا بضاعتنا بانو...


+نوشته شده در شنبه 95/8/15ساعت 9:26 عصرتوسط تسنیم | | نظر

   1   2      >