یه وقتیم میبینی، اونی که جلوت وایساده، خودشه، ولی دیگه خودش نیست، همون آدمه، ولی دیگه همون آدم نیست، همه چیزش همونه، ولی دیگه هیچ چیزش همون نیس، انگار که یه دفعه پرت شده باشی وسط دنیای که دیگه مال تو نیست و تو یه غریبه هستی که باید همه چیز رو از اول، دوباره معنی کنی، ولی میدونی که دیگه نمیخوای اینکار رو بکنی، نه اینکه نتونی، فقط دیگه نمیخوای، بدون اینکه حتی دلیلی داشته باشی براش، فقط وایمیسی و خیره میشی بهش و سعی میکنی که تفاوتی توش پیدا کنی، به خطای لبش، به منحنی ابروهاش، به کشیدگی ادامه دار گوشه‌ی چشماش، به شلختگی قشنگ موهاش، اونجوری که با چشماش زل میزنه بهت و میدونی که الان بهت میگه که چیزی شده؟، و میپرسه که چیزی شده؟، و میدونی که چیزی شده، ولی نمیدونی که چی، یه لبخند بزرگ میزنی، میگی نه، چیزی نشده، دلم برات تنگ شده بود،و فقط خودت میدونی که چقدر دلت براش تنگ شده، برای کسی که وایساده جلوت و خودشه، ولی اونی نیست که دلت برات تنگ شده دیگه...


+ تاریخ چهارشنبه 96/8/17ساعت 12:31 عصر نویسنده تسنیم | نظر

یک جای این زندگی را خیلی دوست دارم.
آنجایی که میدانم سالِ دیگر،حوالی همین روزها اگر بخواهم به خاطراتم -و خصوصا به تو- فکر کنم باید خلوتی پیدا کنم و چندین ساعت تمرکز کنم تا به سختی گذشته ام به خاطربیاورم
.

 

+ خیلی وقت پیش در صفحه توییترم نوشته بودم :
تو مثل همکلاسی اول دبستان من میمونی. با اونم دوسال کنار هم تو یه میز میشستیم اما حالا اسمشم یادم نمیاد


+ تاریخ جمعه 96/7/28ساعت 11:36 صبح نویسنده تسنیم | نظر

سفارش ِ یه متن میده و میگه سعی کنید تا آخر ِ شب اوکی اش کنید . تو دلم غر میزنم که ای بابا کی آخه تونسته سه ساعته متن سفارشی بنویسه
یه ربع بعد درحالیکه نمیدونم این کلمات چجوری انقدر راحت اومدن و نشستن کنار ِ هم متن رو براش میفرستم و جفتمون تعجب میکنیم که چطوری میشه مغز انقد پرحرف بشه که برای موضوعی که حتی بهش فکر هم نکردی تند تند بنویسه -_-
احتمالا دچار ِ ضربه مغزی شدم
خدا رحم کند


+ تاریخ پنج شنبه 96/7/13ساعت 10:0 عصر نویسنده تسنیم | نظر

ساده می‌شود گفت، صادقانه که حذف نمی‌شویم. پاک نمی‌شویم. رنج می‌بریم اگر چه نمی‌میریم. می‌شکنیم، اگر چه از پا در نمی‌آییم. شب‌ها پیش از خواب، سرمان از زخم‌ها که خورده‌ایم، سنگین می‌شود اما آخرش به خواب می‌رسیم. نه که رویاهایمان را نبینیم، می‌بینیم. اما کابوس هم سراغِ خواب‌هایمان می‌آید. روزگار که ادامه دارد. فردا، پس فردا، روزهای دورتر که نزدیک‌تر می‌شوند.
اتفاق‌های تازه‌. حرف‌های نو، حرف‌های تازه. آدم‌های ناشناخته، آدم‌های تازه.
همه‌ چیزهای خوب در آینده‌ای نه چندان دور و نه چندان نزدیک. اما باز نیم نگاهی به گذشته هست. یک افسوسِ عمیق که آن هم پاک نمی‌شود. رنج می‌دهد اما نمی‌میرد. می‌شکند، کم نه، زیاد می‌شود. آدم‌های زندگیِ‌مان با ما چه کردند؟


+ تاریخ چهارشنبه 96/7/12ساعت 6:28 عصر نویسنده تسنیم | نظر


بزرگی تعریف می‌کرد:
"بنده خدایی را زن و بچه اش از خانه بیرون کرده بودند. از بس که روز و شب، محرم و غیر محرم برای حسینِ علی گریه می کرد.
خودش می‌گفت اول کتاب‌های مقتل را می خواندم و های های گریه می‌کردم. خانواده‌ام آن کتاب ها را از من گرفتند. بعد به مفاتیح پناه بردم. دیدم هر خط مفاتیح هم دارد روضه سیدالشهدا را روایت می‌کند. با آن هم اشک می‌ریختم. مفاتیح را هم از من گرفتند.
بعد قرآن خواندم. هرچه می‌خواندم مرا یاد شهید کربلا می‌انداخت. با آیه های قرآن برای خودم مجلس عزا می‌گرفتم. قرآن را هم از من دور کردند.
آن بزرگ می گفت:
از خانه بیرونش کرده بودند. آمده بود کربلا. به هرکس می رسید می گفت بگذار برایت چند خط روضه بخوانم گریه کنیم. از این حرم به آن حرم می‌رفت. جز حسین چیزی نمی خواست.
جز حسین چیزی نمی گفت
بعد من بزرگترین دغدعه امشبم این بود کجا بروم عزاداری کنم.
.
.
[شاعران بیچاره/شاعران درمانده/شاعران مضطر/ با نام تو چه کردند؟
.
#سیدحسن حسینی


+ تاریخ پنج شنبه 96/7/6ساعت 10:7 صبح نویسنده تسنیم | نظر

جنگ انگار برای بابا قرار نبود هیچوقت تمام شود. مامان اینطور میگفت. یعنی میگفت روزهای زیادی گریه کرده و قبل از آنگه من اشک هایش را ببینم صورتش را برگردانده. گریه کرده برای بهترین دوست هایش. برای حس ِ تلخ ِ جاماندنش و بعد انگار محکم تر شده و شروع کرده به ادامه دادن راهی که هنوز نیمه کاره مانده است
جنگ و خاطراتش توی خانه ما هم فراموش نمیشد هیچوقت. کودکی هایم بین یادگاری های بابا از جبهه میگذشت. نمیدانم چرا انقدر دوست داشتمشان. از خمپاره بدون چاشنی ای که مادر توی اتاق بابا تویش گل گذاشته بود و من همیشه فکر میکردم بهترین گلدان است. یا بعضی وقتها فکر میکردم لابد اگر محکم تر روی زمین بیندازمش منفجر میشود یا آن پوکه های فشنگ بامزه ای که شده بود یک گردنبند کوچیک...یا حتی نامه های عاشقانه مامان و بابا در روزهای هجران..
ما سالهای جنگ را زندگی کردیم . مایی که چیزی یادمان نمی امد اما گوشه به گوشه زندگیمان هنوز حال و هوایش بود. گعده ها و جلسه هایی بود که دوست داشتیم باشیم و بفهمیم.همیشه اطرافمان خانواده های شهدایی بودند که یاد گرفته بودیم جور ِ دیگری احترامشان کنیم. و حتی گاهی مقابلشان سکوت های عجیب کنیم تا نرنجند...حتی اگر ما رنجیده باشیم..جنگ گرچه در هر کشور و هر مسلکی بد است اما  برای من هیچوقت تلخ نبود . شاید چون ما توی خانه همیشه به شیرینی هایش گوش میدادیم و خنده های بابا از خاطراتش..وگرنه چه کسی از پرپرشدن عزیزانش جلوی چشم خودش میخندد؟
میخواهم بگویم هفته دفاع مقدس شاید برای خیلی آدم ها یک هفته باشد بدون هیچ حس ِ خاصی. هفته ای که می آید هرسال و میگذرد اما برای من کلی خاطره دارد. برای من قطعه شهدا بهشت رضا را دارد که هروقت میرویم بابا انگار یادش میرود ما هستیم و میرود سر قبر دانه به دانه دوستهایش و جدا میشود از 50 سالگیش .  جنگ اگرچه تلخ است اما آنقدر اثراتش برایمان محسوس است که محال است یک روز به عنوان روزهای بد زندگی مامان و بابا و حتی خودم به یاد بیاورمش... اثراتی که مطمئنم روح دمیده است به زندگی همه ما..
سی و یکم شهریور 96


+ تاریخ جمعه 96/6/31ساعت 1:5 عصر نویسنده تسنیم | نظر
[نوشته ی رمز دار]  


+ تاریخ سه شنبه 96/6/28ساعت 10:30 عصر نویسنده تسنیم | نظر

این روزها دست و دلم زیادی برای نوشتن میرود. وبلاگ...کانال...سررسید... توییتر... همه جاهایی که واژه ای برای نوشتن هست مینویسم و فکر میکنم این اتفاق خوبی باید باشد.بگذریم..
امروز سر ِ کلاس احساس ِ بامزه و جالبی داشتم. احساسی که برای مدت کوتاهی باعث شد فکر کنم چقدر خوشبختم و چقدر زندگی ام را دوست دارم. این احساس که دارم کار ِ درستی میکنم و انتخاب درستی کرده ام. این احساس که جایی که هستم را به شدت عاشقم با همه سختی هایش. احساسی که یکهو خوشحالم کرد و شدیدا به آینده ای که برای خودم تصور میکردم خوشبینم کرد.
شاید این از تاثیرات یک استاد ِ خوب باشد که روانشناسی را خوب میداند و تعامل با دانشجو را بهتر از هرکسی که در این چهارسال دیده ام بلد است... اما هرچه که بود یک روزبه او خواهم گفت که به خاطرِ حس ِ خوبی که هیچ ربطی به درس ِ او نداشت اما درست وسط ِ کلاس او سراغم آمد از او ممنونم..
مدتهای مدیدی بود که حس خوشبختی نمیکردم و امروز همین لحظات ِ گذرا برایم چون معجزه بود..


+ تاریخ یکشنبه 96/6/26ساعت 9:40 عصر نویسنده تسنیم | نظر

اولین روز ِ کارشناسی در میان پرده هایی از فراموشی به یادم هست هنوز. صبح بود. بیدار شدم. دانشگاه رفتم و شب وقتی برگشتم احساس میکردم از خستگی حتی نای راه رفتن ندارم. شیرین بود. سری پر از شور و دلی پر از عشق داشتم. فکر میکردم میتوانم دنیا را فتح کنم. فکر میکردم دنیا حالا دارد به دستهای من می افتد و خوشحال بودم از بزرگ شدن. هرچند تا آن موقع محدودیت آنچنانی ای در زندگی نداشتم اما دانشگاه حس و حال بامزه ای داشت که هرچقدر این روزها به آن فکر میکنم به خودم و دنیایم میخندم.
امروز که برای اولین بار سرکلاس ارشد نشستم پرت شدم به چهارسال ِ پیشم. درست اواخر شهریور 92. نه عشقی در دلم داشتم و نه شور ِ چندانی در سرم.دنیا واقعی بود . خیلی از قسمت هایش سیاه ِ سیاه بود. خیلی های دیگرش هم سفید. دنیا بزرگتر از دستهای من شده بود و من فهمیده بودم "تسلیم" یعنی چه. غم ِ چندانی در دلم نبود. شادی ِ بزرگی هم. همه چیز واقعی بود. نه رویایی داشتم نه شور ِ بزرگی که فکر کنم حالا وقت ِ به دست آوردنش است. تنها چیزی که مدام به آن فکر میکردم برنامه ریزی برای آینده تحصیلی زندگی ام بود. برنامه کاری...برنامه شخصی ای که تصمیم گرفته بودم هرطور شده به تحصیلم ربطش دهم...
جواب ِ خنده های آدم هایی که نمیشناختم را میدادم. حتی جواب ِ خنده ِ ملیح ِ کسی که سه سال ِ پیش یک دعوای بزرگ با من کرده بود و حالا هروقت یاد ِ برخورد آن روزش میفتم به جای عصبانیت خنده م میگیرد و او احتمالا فکر میکند دخترک لابد یک طورش هست که وقتی میبیندش انقدر عجیب به او زل میزند و میخندد...
راستش دنیای امروزم را با همه سختی ها و گذشته هایی که داشتم دوست تر میدارم. عاشق واقعی بودنش هستم. عاشق ِ تنفر ِ اجباری ای که یاد گرفته م باید جلویش سر خم کنم... عجیب است.. اما دنیای رئال همیشه برایم جذابیت دارد. حتی قصه ها و داستان های رئال هم .هرچیز که واقعی است ، هرچیز که هست ، هرچیز که میشود به تحقق صددرصدی در دنیای واقعی بپیوندد..


+ ثبت شود به تاریخ ِ امروز، شاید روز ِ اول ِ دکترا این روزها را یادم بیاید و بخندم..:)


+ تاریخ شنبه 96/6/25ساعت 7:51 عصر نویسنده تسنیم | نظر
[نوشته ی رمز دار]  


+ تاریخ جمعه 96/6/24ساعت 9:35 صبح نویسنده تسنیم | نظر

-->