سفارش تبلیغ
صبا ویژن

♥♥


من وقتی می‌خواستم پایان نامه رو شروع کنم، ینی دقیقا اون وقتی که تازه چطوری نوشتن دستم اومده بود و داشتم خوب جلو میرفتم و پروپوزالم تایید شده بود و داشتم تند تند جلو میرفتم،‌ انقد ذوق زده و هیجان‌زده و نسبتا خوشحال بودم که اصلا باورم نمیشد آدم‌هایی در این دنیا از ترس نزدیک شدن به این قضیه همه چیزو رها کنن و برن. بعد از یه استراحت یه ماهه که از ابتدای اردیبهشت به صورت جدی شروع کردم پایان نامه رو نوشتن اولش تقریبا انگیزه هزار و ذوق صدهزار هر صفحه رو مینوشتم و میرفتم جلو .اصلا فکر میکردم ذره به ذره دارم رشد میکنم و هرشب بی اغراق هرشب تصویر روز دفاع کردن رو خیال پردازی می‌کردم و با ذوقش می‌خوابیدم. گاهی اوقات وسط روز برای خودم تو خونه میرقصیدم و آرایش میکردم و همزمان با خوراکی‌های خوشمزه کارمو می‌بردم جلو، خیلی راحت یه تایمی رو هم گذاشته بودم برای نوشتن تجربیاتم از پایان نامه که بعدا بدم دوستام و بقیه بخونن و کیف کنند. چندتاشو هم حتی نوشتم. تاااا اینکه فصل اول نوشته شد و درست وقتی میخواستم فصل سوم رو شروع کنم همه چیز تغییر کرد...

همه برنامه‌ها سخت شد، کارم از یک کار کیفی کتابخانه ای شد یه کار میدانی و من وقتم کم بود و بیکاری- یعنی پول درنیاوردن- داشت بهم فشار میاورد و استرس تموم نشدن کارم تا پایان شهریور هم اضافه میشد و از طرفی هم پدربزرگم رو از دست دادم و ... تا همین امروز که فصل چهارم در حال اتمامه همه چیز، همه ی همه چیز تغییر پیدا کرده. بند بند وجودم پر از فشار روحیه و ظاهرم کاملا عادیه! البته تا عادی بودن رو چی بدونیم.

مدام با خودم میگم همه ی کسایی که پایان نامه نوشتن مثل من اذیت شدن یا واقعا من دارم سخت میگیرم؟ خب اینکه من خودم خواستم یه کار متفاوت و سخت انجام بدم و از طرفی استادم هم آدم سخت گیری بود و دوست داشت یه کار خفن داشته باشم از طرف دیگه فشار میاورد مشخصه ولی برام عجیبه این روزام!  اینکه تقریبا دنیای بعد دفاع کردن برام انقد دور و دیر شده که حتی نمیتونم تصور کنم چی میشه؟! اینکه حس میکنم بعددفاع به یک پوچی خاص خواهم رسید و تا ماه ها بیکار و ول خواهم چرخید. اینکه انواع و اقسام فشارهای روحیم شاید دیگه هیچوقت خوب نشه! دیگه پوستم خوب نشه، گودی زیر چشمام خوب نشه، ضعف چشم‌هام خوب نشه، شاید تپش قلب این روزهام بمونه، شاید کرختی دست و پام هیچوقت دیگه نره و هزارتا از این اتفاقا... ناراحتم که تجربه ای که میتونست کمتر از اینا اذیتم کنه تا این حد حالمو بد کرده... ناراحتم که دلم لک زده برای یک شب خوابیدن بدون دغدغه پایان نامه و کار بعد دفاع. ناراحتم که انقدر از همه چیز زندگی افتادم. ناراحتم از اینکه تنهایی داره بیش از چیزی که فکر میکنم بهم فشار میاره و من هی میخوام به روی خودم نیارم. ناراحتم که خسته‌م. ناراحتم که هیچی درست نیست...هیچی...

نمیخواستم انقدر منفی و ناراحت کننده بنویسم واقعا. حالم جوری نیست که همش در حال نق و غر باشم واقعا. صبح بیدار میشم و تا شب درحال خوندنم و ناراحت نیستم.دوره‌ای هست که باید با سختی میگذروندمش و این رو با خودم خیلی قبلتر طی کرده بودم و حتی آماده بودم ولی این حال خستگی عمیق رو هم دوست ندارم. اینکه تقریبا هرکاری میکنم تا شاد و سرذوق باشم و نیستم و راستش... این همه پیردل بودن برای کسی که کمتر از ده روز دیگه میخواد 25 سالگی رو شروع کنه زیاده دیگه...نه؟


+ تاریخ چهارشنبه 99/5/29ساعت 5:29 عصر نویسنده تسنیم | نظر

یک ماه پیش که آقاجان آمده بود خانه‌مان، یک سطل کوچک شاتوت نوبر از درخت‌های باغ کوچکش چیده بود و برایمان آورده بود. شاتوت‌ها زیاد بود و اگر میماند خراب می‌شد. گفت که ظرف کنم و بگذارم توی فریزر و بعد خندید که هروقت آمدم اینجا بریز روی بستنی و برایم بیاور. همان روز همه‌شان را ظرف کردم و گذاشتم برای وقت‌هایی که خودمان دلمان می‌کشد و روزهایی که آقاجان قرار است بیاید خانه‌مان بستنی شاتوتی بخورد. 

امروز عصر که دلم هوس یک چیز ملس کرده بود، چشمم خورد به ظرف یخ‌زده‌ی شاتوت. برداشتم و گذاشتمش روی میز. شاتوت‌های پدربزرگم هنوز سالم بودند اما خودش نبود. خودش که با دست‌های خودش یک به یک آن‌ها را چیده بودند حالا زیر کوهی از خاک بود. شاتوت ها را نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم دست‌های شاتوت چین ِ من کی قرار است با خاک یکی شوند؟ 


+ تاریخ جمعه 99/5/10ساعت 9:10 عصر نویسنده تسنیم | نظر

غم روی زندگی ما جوری نشسته و خیال نداره دستاشو از بیخ گلومون برداره که دیگه دارم فکر میکنم با همین خفگی ناشی از اندوه و تلخی و غم باید به سر ببرم و فکر آسایش و آرامش رو هم نکنم. پدربزرگ دیگه‌م رو از کرونا از دست دادم. دقیقا هشت ماه بعد از اونکه پدربزرگ و مادربزرگم رو در یک روز از دست دادم. حالا جز یک نفر هیچ بزرگتر دیگه ای نداریم. بزرگترین آدم‌های زندگی‌م پدر و مادرم هستند و من هیچ امیدی به بهبود اوضاع ندارم. یعنی دیگه نگران هم نیستم. کاملا در لوب ناامیدی و بی معنایی افتادم و دلیلی هم نمیبینم که از اون بیرون بیام. همه چیز تلخ و سخت و بی معنیه. تو این شرایط مرگ به نظر من بهترین اتفاق ممکنه. رفتن از دنیایی که همه ش تلخی و غیرحقیقیه و هیچ چیزی معنای واقعی خودش رو نداره. هربار بعد از دست دادن عزیزانم مرگ در نظرم شیرین تر میشه. دیگه اون دنیا برام ترسناک که نیست هیچ، خواستنی تر و جذاب تر هم میشه. دنیایی که صورت حقیقی هرچیزی رو میبینیم. دنیایی که ذهن و روحمون مثل اینجا در بند نیست و محدود هم نیست. دنیایی که همه چیز در معنای اصلی خودشه و اگر حتی غمی هم هست، غم واقعیه. حتی اگر سخت تر باشه. 

مدت هاست که حرفایی که اینور و اونور مینویسم تلخ تر از زهره. آدم‌ها دلشون نمیخواد حرفامو بخونن چون تلخ هستند و حرفای من آروم کننده نیست، زجرآور تره. میدونم و از این بابت ناراحتم اما نمیتونم بیش از این تظاهر کنم به چیزهایی که بهش معتقد نیستم و ندارم. شاید باید قبل هر چیزی که مینویسم اخطار بدم که این نوشته از زهر تلخ تره و اگر شما خواننده گرامی میخواید که چند لحظه ای رو با خیال، خوشی، حال خوب و هزارتا ازین موارد بگذرونید با سرعت نور اینجا رو ترک کنید. مینویسم. از نوشته بعدی ایشالا 


+ تاریخ دوشنبه 99/4/30ساعت 1:49 عصر نویسنده تسنیم | نظر

نمیدونم بقیه چطوری دارن با امید زندگی میکنن هنوز! من تقریبا در تمام این سالها هربار بعد هر اوضاع نابسامانی، بعد هر ضربه اقتصادی و سیاسی، به طرز عجیبی امیدوار می ایستادم و میگفتم این قضیه هم تموم میشه و روزای خوش پیش خواهد اومد. ولی الان جایی رسیدم که کاملا کاملا ناامیدم. یعنی اصلا حتی نمیدونم تو این اوضاع میتونیم زنده بمونیم؟ وقتی میبینم روز به روز شرایط اولیه زندگی هم داره سخت تر میشه نمیتونم باور کنم که بیست سال بعد برای خوردن یه لقمه نون ساده هم مشکل نداشته باشیم. 

نمیدونیم اونایی که تو این شرایط ازدواج میکنن یا بچه میارن چطور هنوز امید دارن؟! مگه میشه؟ حتی اگه اون بچه از خوراک و پوشاک اولیه ش هم برخوردار بشه زندگیش به هیچوجه راضی کننده نیست. تنها چیزی که باعث میشه بخوام به قدمی رو به جلو در جهت تغییر این حال زندگیم بردارم اینه که بخوام خارج از ایران ازدواج/بچه دار شم. این اوضاع به این حد بی ثبات انقدر در نظرم وحشتناک و غیرقابل باور و قبوله که نمیتونم وجدانم رو آروم کنم آدمی رو وارد زندگی کنم یا کسی رو به این دنیا و وضع وحشتناک اضافه کنم. این لایه ی عمیق ناامیدی نمیذاره کورسوی امیدی ببینم. به نظر من هیچ چیزی درست نخواهد شد چون کسانی که باید رنج و درد مردم رو بفهمن از این جنس نیستن. یا آرمان هاشون چنان بزرگه که زندگی واقعی رو نمیبینن و مدام در صدد اضافه کردن فشار بیشترن، یا اصلا زندگی و حال خوششون از همین فشار به ملت هست که میگذره. 

در این شرایط عمیقا دعا میکنم گشایش زندگی‌م به نحوی باشه که از این کشور برم. منی که درهرشرایطی میگفتم بودن در ایران رو ترجیح میدم حالا به شدت از این کشور ناامن میترسم. از هرچیز لغزان و بی ثباتی که هر لحظه در اون جریان داره. 


+ تاریخ چهارشنبه 99/4/18ساعت 9:49 عصر نویسنده تسنیم | نظر

شده‌ام لوس استادم. هراتفاقی در این دنیا می‌افتد برایم تاتی تاتی کنان خودم را می‌اندازم در بغلش و عین بچه‌ها گله و شکایتش را به او می‌کنم. بدعادتم کرده و از این مساله ناراحتم. و جواب همه‌ی ناراحتی‌های من یک جمله است:‌ از آدم‌ها دوری کن...". تمام قوت آنچه این روزها در نخواستن و دلزده شدن از آدم‌ها درونم شکل میگیرد و قوی می‌شود برای همین جمله همیشگی اوست. فقط ده سال از من بزرگتر است و ظاهرش به دختری همسن و سال من میخورد و پای تمام دردودل های هرزمانه من می نشسند و گوش میدهد. بدعادتم کرده. لوس شده‌ام، لوس استادم. 

امروز یک بار هزار کیلویی دوباره انداخت روی شانه‌م. دید هول کرده‌م، از جمله‌هایم خواند خودم را باخته‌ام، زنگ زد و گفت که آرام باشم. همیشه با همین زنگ ها و آرام باش گفتن‌ها خرم می‌کند و لوس ترم میکند. می‌ترسم اما دیگر خجالت میکشم بیش از این خودم را ضعیف نشان دهم. گوشی را قطع می‌کنم و حس می‌کنم خستگی م سه برابر شده. دلم آدم‌ها را نمی‌خواهد دیگر. دلم خوابیدن می‌خواهد و بیدارنشدن. مثلا فرو رفتن در رویایی گرم و صورتی، بی‌آنکه مثل حالا، شب‌ها آنقدر از فکر و خیال به خودم بپیچم که هیچوقت طعم یک خواب راحت را زیر زبانم حس نکنم. افتاده‌م درون یک هزارتوی کابوسی. هربار که به در بسته میخورم یک خانه از امیدهام را از دست می‌دهم و می‌بُرم. بعد می‎نشینم جلوی صفحه چت و برای استادم تند تند تایپ می‌کنم که تو مطمئنی تا سه ماه دیگر قرار است همه چیز تمام شود؟ و او تند و تند می‌نویسد بله! همه چیز. زودتر از آنکه فکرش را کنی حتی. 

امروز فکر کردم شاید اصلا حرف‌هایم را نمی‎فهمد. نمی‌خواند شاید. همینطور تند تند جوابم میدهد تا بیش از این غر نزند. اما باز برایم حرف میزند. میبیند که ناآرامم و تا ساعت‌ها برایم می‎نویسد. از امید. از رنگ‌های سبز و صورتی و از دوری کردن از آدم‌ها... 

 


+ تاریخ یکشنبه 99/4/15ساعت 3:50 عصر نویسنده تسنیم | نظر

انیمیشنی هست که هروقت در راه رسیدن به اهداف و رویاها و مسیرم خسته می‎شم یا بی انگیزه و ناامید میشم اتفاقی نگاهم میفته بهش. چندین بار تا به حال دیدمش و هنوز برام تاثیرگذار و قشنگه. دختری که از یک پرورشگاه در شهری دور فرار می‌کنه تا بیاد به پاریس و یه بالرین بشه. نکته‌ای که توی انیمیشن هست اینه که دختر تا یه قدمی تحقق آرزوش میره اما تا زمانی که نمی‌تونه جواب سوال  "چرا رقص و چرا باله؟" رو بده، نمی‌تونه موفق بشه. و درست زمانی که به جواب این سوال میرسه بهترین ورژن خودش رونمایی میشه و به آرزوش میرسه. 

دیشب وقتی که تلاش‌های دختر کارتونی فیلم رو می‌دیدم و سختی‌هاش رو و موانع جلوی پاش رو و تلاش و خستگی‌ناپذیریش رو و حتی ناامیدی و برگشتنش به زندگی پرورشگاهی قبلش رو، یاد خودم افتادم. یاد تک تک لحظات این روزهام که داره به همین شکل می‌گذره و من هنوز نمیدونم آخرش به جایی که میخوام میرسم یا نه؟ آیا اصلا تلاشهام کافی هست؟ آیا کم نیست؟ آیا اصلا استعداد چنین کاری رو دارم؟ و هزارتا آیا دیگه . اما چیزی که خیلی خیلی ذهنم رو مشغول کرد سوال اصلی فیلم بود" چرا باله؟" و سوال اصلی من" چرا پژوهش؟ چرا درس؟". اشک‌هام وقت این سوال ریخت. یهو یاد قصه‌‌هایی که سایه‌های شخصیتم این همه سال از ناتوانی و نشدن و ناامیدی برای ذهنم ساخته بودن رو به یاد آوردم و از همه چیز خسته شدم... استعدادش رو داشتم؟‌ این واقعا چیزی بود که میخواستم؟‌ پس چرا این همه سال دیر فهمیده بودمش؟ اصلا نکنه این همه تلاش برای چیزی باشه که اشتباهه و نتیجه‌بخش نیست؟‌ نکنه راه رو اشتباه فهمیدم و اصلا برای چیز دیگه‌ای مناسبم؟ 

من توی صورت فلیسی(شخصیت اصلی فیلم) زمانی که توی سالن اپرا پاریس کنار بزرگترین بالرین دنیا می‎قصید و می‌پرید و با تک تک رفتارش تمام باورهاشو به بقیه نشون می‌داد خودم رو می‌دیدم. جایی که بالاخره به چیزی که میخوام خواهم رسید و باورهام انقد قوی و محکم شدن که از مسیری که طی کردم ناراضی نباشم... 

 

+ انیمیشن leap 

+ اگه فکر میکنید انیمیشن ها برای بچه‌هاست باید بگم خیلی اشتباه فکر می‌کنید و خیلی انیمیشن‌ها کاملا برای بزرگسالان ساخته میشه:)) اینم ببینید، قشنگه.


+ تاریخ چهارشنبه 99/4/11ساعت 9:9 صبح نویسنده تسنیم | نظر

دارم یه رنج ِ‌عمیق و همیشگی رو با خودم مدام حمل میکنم و عجیب‌ترش اینه که نمی‌خوام قبول کنم دارم رنج می‌برم! این غرور ِ مسخره و پوشالی که عادت کرده همیشه و همه جا خودشو قوی نشون بده، یه جوری که کلا به همه بگه "هیچی نشده! من خوبم، این زخم‌های کوچولو که درد ندارن" داره ذره ذره روحمو میجوه. 

مدتهاست به خودم اجازه نمیدم غمگین باشم برای جزئیات. وقتی ناراحت میشم از مساله ای انقدر خودم و حسم رو تحقیر میکنم که حتی اجازه ی یک لحظه عزاداری هم پیدا نکنم. این میشه که رنج ها مدام توی من رسوب میکنند و میمونند و فقط یه قاشق میخوان که وقتی حواسم نیست، من و همه‌ی غصه‌های ته نشین شده رو هم بزنه و بیاره بالا و زمینگیرم کنه. 

از این جنگ هرساعتی خسته م. سه ماهه که به خودم اجازه نمیدم غمگین باشم.چرا؟ چون مسخره س توی 24 سالگی برای چنین مساله ی مضحکی تا این حد غصه بخورم. مگه 18 ساله‌م؟ مگه بیکارم که روزها و روزها بدون ترس به خاطرش گریه کنم؟ و میدونید چیه؟ حالم بهم میخوره از این صدای همیشه تکرار شونده توی سرم که اجازه ی غمگین بودن بهم نمیده... 

دیروز فهمیدم این بهم ریختن یکباره که هرچندوقت به خاطر همون موضوع مسخره ای که سه ماه از وقوعش افتاده، به خاطر همین اجازه سوگواری ندادن به خودمه. به وقت خودش به جای اینکه به خودم حق بدم مدتی غمگین باشم تا روحم کم کم بازسازی بشه، خودم رو مجبور کردم شاد باشه و مدام بگه چیزی نشده، چیزی نشده، چیزی نشده و نتیجه‌ش رو حالا دارم می‌بینم! مشکلی که میتونست یه ماهه به طور مطلق تموم شه رو کش دادم و کش دادم تا اینکه داره سه ماه میشه و من هرچند هفته یه بار به خاطرش یه روز از زندگی می‌افتم. 

نمیدونم از کجا تصمیم گرفتم قوی بودن رو اینطور برای خودم تفسیر کنم؟ اما یادمه هربار به خاطر بی اهمیت بودن مسائل برام مورد تشویق دوستام قرار میگرفتم و خوشم میومد که چقدر از این هایی که بابت هر مساله ای اشکشون دم مشکشون قوی ترم. اما الان میفهمم که ضعیفم...با نپذیرفتن حق های طبیعی و ذاتی‌م قوی‌تر نشدم، بلکه شکننده تر از قبل شدم. باید به خودم بیشتر از اینا حق بدم... باید...


+ تاریخ چهارشنبه 99/4/4ساعت 9:28 صبح نویسنده تسنیم | نظر

چرا تازگی انقدر زود به زود تموم میشم؟ انگار کن مثلا یه وزنه هزارتنی رو هزار کیلومتر باید با خودت حمل کنی و مثلا پنج کیلومتر به مقصد دیگه نکشی. انگار مثلا هزار روز با همین وزنه‌ی هزار تنی، توی سرما و گرما، با گرسنگی و تشنگی، با خستگی فراوون بی‎توقف رفتی و رفتی و رفتی، بی لحظه‌ای ناامیدی، بی‌لحظه‌ای خستگی، بی‌اونکه حتی یک بار به ذهنت خطور کنه شاید ته این راه چیزی نباشه که انتظارشو میکشی و حالا چهار پنج کیلومتر مونده به خط پایان،‌هر ده دقیقه یه بار خسته‌ شی، هی دلت بخواد یه جا بشینی، خیره شی به یک نقطه و فکر کنی به تهش. فکر کنی ارزششو داشت این همه بار روی دوش رو کشیدن؟‌ارزششو داشت این همه خستگی؟ ارزششو داشت این همه فشار؟ 

خسته‌م و هرچی فکر می‌کنم می‌بینم این خط پایان راه ِ هزارکیلومتری، فقط یه راه کوتاه ِ کوتاهِ کوتاهه از هزارتا راهی که باید توی زندگی بگذرونم. ناامیدی از جایی که خبر ندارم،‌خودشو انداخته روی بار ِ روی دوشم و تند تند تمومم میکنه. وگرنه من میشناسم باری که به دوش می‌کشم رو. می‌دونم انقدر سنگین نیست. دلم صدای ِ سوت ِ خط پایان رو میخواد. دلم ایست می‌خواد. دلم... دلم نبودن میخواد. 


+ تاریخ دوشنبه 99/4/2ساعت 4:22 عصر نویسنده تسنیم | نظر

چیزهای زیادی‌رو باید ندیده گرفت، خیلی زیاد، و چیزهای بیشتری‌رو باید به بعد موکول کرد، و آدم‌ها در همیشه‌ی تاریخ فرداها رو جدی گرفتند.

همگی در سکوت ِ قلبشون باور دارند که نوری روشنی‌بخشی هست که قراره همه چیز رو عوض کنه و در یکی از همین فرداها از راه برسه.

 چرا فردا؟ چون در دیروز و امروز نبود، و نمیشه که اصلا نباشه، میشه؟ و ممکن نیست همیشه همینطور بمونه و عوض نشه، ممکنه؟

 "همه‌ی هنر ابراهیم این بود که از ماجرای نبریدن چاقو بی‌خبر بود، مطمئن بود چاقو خواهد برید و باز هم تردید نکرد، مطمئن بود محاله پسرش زنده از کوه موریه برگرده ولی با این حال از همین محال هم قطع امید نکرد، ابراهیم پدر ایمان شد چون به لطف محال ایمان داشت" اینو کیرکگارد گفت. و خب...  لطف محال؟ چیزی شبیه نور روشنی‌بخش زیر و رو کننده‌ی همه چیز؟ پس... پس ایمان من کجاست؟ ایمانی که در ندیده گرفتن به کارم بیاد و در موکول کردن به بعد کمکم کنه؟...

 شاید تنبلم... شاید گمان می‌کنم که تلخی راحت‌تره... شاید تمام این ناامیدی‌ها از راحت‌طلبی ذات تنبلی باشه که دلش نمی‌خواد سختی امیدواری‌رو به جون بخره... 

مثل قصه‌ی اون زندانی‌ که با این که فرصت فرار داشت اما توی سلولش موند، چون فکر می‌کرد وقتی فرار کنه مسئولیت مستقیم اونچه که به سرش میاد با خودشه، اما اگر بمونه ... اگر بمونه ابتکار عمل با تقدیر خواهد بود. 

و خدایا

من هر چند که اسماعیلی ندارم، اما به عظمتت قسم

چاقوها گاهی می‌برند!


+ تاریخ سه شنبه 99/3/27ساعت 2:48 عصر نویسنده تسنیم | نظر

منی که وقت غصه، اولین کاری که میکردم پناه بردن به یکی از شبکه‌های مجازی در دسترسم  و نوشتن تمام غم و غصه هام و تخلیه شدن بود، چطوری تونستم هشت ساعت و نیم اشک بریزم و حالم از هر احوالپرسی و نوازش و پیام و زنگ و گوشی و همه‌ی این‌ها بهم بخوره و فقط بخوام یه گوشه بشینم و گریه کنم؟ چی شد که انقدر تغییر کردم؟‌چی شد که اصلا به چنین جایی تونستم برسم؟ نمیدونم.

اما دیروز دقیقا از ساعت نه و نیم صبح تا پنج عصر گریه کردم. بیدار که شدم ساعت هفت بود و من پایین تخت بی‌اونکه خودم بدونم خوابم برده بود. معده‌م انگار در معیت هزارتا جنین مرده قرار گرفته بود و هرلحظه تهوع میخواست از پا درم بیاره. بیست و چندساعت بود که هیچی نخورده بودم. چشم‌هام میسوخت و سردردم کمتر شده بود. چرا گریه کردم؟ چی شد که گریه کردم؟ یادم نمیومد. فقط میدونستم هر قطره اشکی که از چشم‌هام میریزه پایین یکی از بارهاییه که تمام این مدت روی دوشم حمل کرده بودم و بی اونکه بهشون توجه کنم می‌گفتم حلشون میکنم! درست میشه! و هی ادامه میدادم. و حالا تمام اون بارها داشت چکه چکه از چشم هام میریخت پایین. و بلندترین صدایی که توی گوش و ذهنم تکرار میشد این بود که درست میشه...همه چیز درست میشه. فردا صبح که بیدار میشی همه چی تموم شده. 

از اینکه نمیتونستم اشک هامو جلوی بابا و مامانم نگه دارم میرنجیدم. نتونستم سر میز ناهار حاضر شم و وقتی بابا پرسید چرا ناهار نمیخوری به محض اینکه خواستم دروغ بگم گریه م گرفت. هیچوقت تا این حد در مخفی کردن احساساتم ضعیف نشده بودم. و کاش علتی داشت این همه اشک. از اینکه بی علت بود بیشتر عذاب میکشیدم. از اینکه نمیتونستم توی ناخودآگاهم چیزی که باعثش میشد رو پیدا کنم حس ضعف میکردم. اما اینو میدونستم که باید هرچیزی که هست رو تخلیه کنم تا ظرفیت برای حمل کردن بارهای دیگه داشته باشم. 

حالا صبح فرداست. صبح بدون اینکه به ساعت شروع درست فکر کنم، دیرتر از هروقت دیگه ای بیدار شدم. چشم‌هام هنوز میسوخت و به طرز واضحی اشیا و افراد رو تار تر از همیشه میدیدم. گوشی رو قبل از اینکه چک کنم انداختم زیر تخت و سعی کردم با آرامش و بیخیالی صبحم رو شروع کنم. آرومتر از همیشه صبحونه بخورم، توی تخت قلت بزنم و هروقت که حال داشتم درس رو شروع کنم. باید یکم به خودم میرسیدم. پیش بینی م درست از کار در اومده بود و از غصه های عجیب دیروز خبری نبود. آروم شده بودم و کمی میل به غذا پیدا کرده بودم. چندقسمت فرندز دیدم و سعی کردم باهاش بخندم. چندتا مقاله ترجمه کردم و نرم نرم شروع کردم به شروع کارهایی که دوست داشتم و خوبم...حالا خوبم...

باید به خودم این اجازه رو بدم که گاهی خسته شم. ضعیف شم یا احساساتم رو به جایی بالاتر و فراتر از عقلم هدایت کنم. میدونم که از منطقی عمل نکردن بیزارم، اما بالاخره باید یه تشخصی به احساساتم بدم تا بتونم زندگی کنم. میدونم که از گریه کردن متنفرم، اما باید گریه کنم. میفهمم که تنهایی رو بیشتر از هرچیزی تو دنیا دوست دارم اما من برون‌گرا و اجتماعی‌م ذاتا و باید پیوندهامو با دیگران، دوستام و اطرافیانم حفظ کنم تا افسرده نشم. این چیزها رو باید مدام به خودم یادآوری کنم تا یهو اینطوری نشم. من خود ِ سالمم رو دوست دارم نه خود ِ همیشه منطقی و عاقل و مستدلم. چی باعث میشه به خودم اجازه ضعف و خطا ندم؟ 

یکی باید نذاره انقد به خودم سخت بگیرم...من بلد نیستم به خودم سخت نگیرم. بلد نیستم.


+ تاریخ دوشنبه 99/3/26ساعت 10:28 صبح نویسنده تسنیم | نظر