سفارش تبلیغ
صبا ویژن

♥♥


انیمیشنی هست که هروقت در راه رسیدن به اهداف و رویاها و مسیرم خسته می‎شم یا بی انگیزه و ناامید میشم اتفاقی نگاهم میفته بهش. چندین بار تا به حال دیدمش و هنوز برام تاثیرگذار و قشنگه. دختری که از یک پرورشگاه در شهری دور فرار می‌کنه تا بیاد به پاریس و یه بالرین بشه. نکته‌ای که توی انیمیشن هست اینه که دختر تا یه قدمی تحقق آرزوش میره اما تا زمانی که نمی‌تونه جواب سوال  "چرا رقص و چرا باله؟" رو بده، نمی‌تونه موفق بشه. و درست زمانی که به جواب این سوال میرسه بهترین ورژن خودش رونمایی میشه و به آرزوش میرسه. 

دیشب وقتی که تلاش‌های دختر کارتونی فیلم رو می‌دیدم و سختی‌هاش رو و موانع جلوی پاش رو و تلاش و خستگی‌ناپذیریش رو و حتی ناامیدی و برگشتنش به زندگی پرورشگاهی قبلش رو، یاد خودم افتادم. یاد تک تک لحظات این روزهام که داره به همین شکل می‌گذره و من هنوز نمیدونم آخرش به جایی که میخوام میرسم یا نه؟ آیا اصلا تلاشهام کافی هست؟ آیا کم نیست؟ آیا اصلا استعداد چنین کاری رو دارم؟ و هزارتا آیا دیگه . اما چیزی که خیلی خیلی ذهنم رو مشغول کرد سوال اصلی فیلم بود" چرا باله؟" و سوال اصلی من" چرا پژوهش؟ چرا درس؟". اشک‌هام وقت این سوال ریخت. یهو یاد قصه‌‌هایی که سایه‌های شخصیتم این همه سال از ناتوانی و نشدن و ناامیدی برای ذهنم ساخته بودن رو به یاد آوردم و از همه چیز خسته شدم... استعدادش رو داشتم؟‌ این واقعا چیزی بود که میخواستم؟‌ پس چرا این همه سال دیر فهمیده بودمش؟ اصلا نکنه این همه تلاش برای چیزی باشه که اشتباهه و نتیجه‌بخش نیست؟‌ نکنه راه رو اشتباه فهمیدم و اصلا برای چیز دیگه‌ای مناسبم؟ 

من توی صورت فلیسی(شخصیت اصلی فیلم) زمانی که توی سالن اپرا پاریس کنار بزرگترین بالرین دنیا می‎قصید و می‌پرید و با تک تک رفتارش تمام باورهاشو به بقیه نشون می‌داد خودم رو می‌دیدم. جایی که بالاخره به چیزی که میخوام خواهم رسید و باورهام انقد قوی و محکم شدن که از مسیری که طی کردم ناراضی نباشم... 

 

+ انیمیشن leap 

+ اگه فکر میکنید انیمیشن ها برای بچه‌هاست باید بگم خیلی اشتباه فکر می‌کنید و خیلی انیمیشن‌ها کاملا برای بزرگسالان ساخته میشه:)) اینم ببینید، قشنگه.


+ تاریخ چهارشنبه 99/4/11ساعت 9:9 صبح نویسنده تسنیم | نظر

دارم یه رنج ِ‌عمیق و همیشگی رو با خودم مدام حمل میکنم و عجیب‌ترش اینه که نمی‌خوام قبول کنم دارم رنج می‌برم! این غرور ِ مسخره و پوشالی که عادت کرده همیشه و همه جا خودشو قوی نشون بده، یه جوری که کلا به همه بگه "هیچی نشده! من خوبم، این زخم‌های کوچولو که درد ندارن" داره ذره ذره روحمو میجوه. 

مدتهاست به خودم اجازه نمیدم غمگین باشم برای جزئیات. وقتی ناراحت میشم از مساله ای انقدر خودم و حسم رو تحقیر میکنم که حتی اجازه ی یک لحظه عزاداری هم پیدا نکنم. این میشه که رنج ها مدام توی من رسوب میکنند و میمونند و فقط یه قاشق میخوان که وقتی حواسم نیست، من و همه‌ی غصه‌های ته نشین شده رو هم بزنه و بیاره بالا و زمینگیرم کنه. 

از این جنگ هرساعتی خسته م. سه ماهه که به خودم اجازه نمیدم غمگین باشم.چرا؟ چون مسخره س توی 24 سالگی برای چنین مساله ی مضحکی تا این حد غصه بخورم. مگه 18 ساله‌م؟ مگه بیکارم که روزها و روزها بدون ترس به خاطرش گریه کنم؟ و میدونید چیه؟ حالم بهم میخوره از این صدای همیشه تکرار شونده توی سرم که اجازه ی غمگین بودن بهم نمیده... 

دیروز فهمیدم این بهم ریختن یکباره که هرچندوقت به خاطر همون موضوع مسخره ای که سه ماه از وقوعش افتاده، به خاطر همین اجازه سوگواری ندادن به خودمه. به وقت خودش به جای اینکه به خودم حق بدم مدتی غمگین باشم تا روحم کم کم بازسازی بشه، خودم رو مجبور کردم شاد باشه و مدام بگه چیزی نشده، چیزی نشده، چیزی نشده و نتیجه‌ش رو حالا دارم می‌بینم! مشکلی که میتونست یه ماهه به طور مطلق تموم شه رو کش دادم و کش دادم تا اینکه داره سه ماه میشه و من هرچند هفته یه بار به خاطرش یه روز از زندگی می‌افتم. 

نمیدونم از کجا تصمیم گرفتم قوی بودن رو اینطور برای خودم تفسیر کنم؟ اما یادمه هربار به خاطر بی اهمیت بودن مسائل برام مورد تشویق دوستام قرار میگرفتم و خوشم میومد که چقدر از این هایی که بابت هر مساله ای اشکشون دم مشکشون قوی ترم. اما الان میفهمم که ضعیفم...با نپذیرفتن حق های طبیعی و ذاتی‌م قوی‌تر نشدم، بلکه شکننده تر از قبل شدم. باید به خودم بیشتر از اینا حق بدم... باید...


+ تاریخ چهارشنبه 99/4/4ساعت 9:28 صبح نویسنده تسنیم | نظر

چرا تازگی انقدر زود به زود تموم میشم؟ انگار کن مثلا یه وزنه هزارتنی رو هزار کیلومتر باید با خودت حمل کنی و مثلا پنج کیلومتر به مقصد دیگه نکشی. انگار مثلا هزار روز با همین وزنه‌ی هزار تنی، توی سرما و گرما، با گرسنگی و تشنگی، با خستگی فراوون بی‎توقف رفتی و رفتی و رفتی، بی لحظه‌ای ناامیدی، بی‌لحظه‌ای خستگی، بی‌اونکه حتی یک بار به ذهنت خطور کنه شاید ته این راه چیزی نباشه که انتظارشو میکشی و حالا چهار پنج کیلومتر مونده به خط پایان،‌هر ده دقیقه یه بار خسته‌ شی، هی دلت بخواد یه جا بشینی، خیره شی به یک نقطه و فکر کنی به تهش. فکر کنی ارزششو داشت این همه بار روی دوش رو کشیدن؟‌ارزششو داشت این همه خستگی؟ ارزششو داشت این همه فشار؟ 

خسته‌م و هرچی فکر می‌کنم می‌بینم این خط پایان راه ِ هزارکیلومتری، فقط یه راه کوتاه ِ کوتاهِ کوتاهه از هزارتا راهی که باید توی زندگی بگذرونم. ناامیدی از جایی که خبر ندارم،‌خودشو انداخته روی بار ِ روی دوشم و تند تند تمومم میکنه. وگرنه من میشناسم باری که به دوش می‌کشم رو. می‌دونم انقدر سنگین نیست. دلم صدای ِ سوت ِ خط پایان رو میخواد. دلم ایست می‌خواد. دلم... دلم نبودن میخواد. 


+ تاریخ دوشنبه 99/4/2ساعت 4:22 عصر نویسنده تسنیم | نظر

چیزهای زیادی‌رو باید ندیده گرفت، خیلی زیاد، و چیزهای بیشتری‌رو باید به بعد موکول کرد، و آدم‌ها در همیشه‌ی تاریخ فرداها رو جدی گرفتند.

همگی در سکوت ِ قلبشون باور دارند که نوری روشنی‌بخشی هست که قراره همه چیز رو عوض کنه و در یکی از همین فرداها از راه برسه.

 چرا فردا؟ چون در دیروز و امروز نبود، و نمیشه که اصلا نباشه، میشه؟ و ممکن نیست همیشه همینطور بمونه و عوض نشه، ممکنه؟

 "همه‌ی هنر ابراهیم این بود که از ماجرای نبریدن چاقو بی‌خبر بود، مطمئن بود چاقو خواهد برید و باز هم تردید نکرد، مطمئن بود محاله پسرش زنده از کوه موریه برگرده ولی با این حال از همین محال هم قطع امید نکرد، ابراهیم پدر ایمان شد چون به لطف محال ایمان داشت" اینو کیرکگارد گفت. و خب...  لطف محال؟ چیزی شبیه نور روشنی‌بخش زیر و رو کننده‌ی همه چیز؟ پس... پس ایمان من کجاست؟ ایمانی که در ندیده گرفتن به کارم بیاد و در موکول کردن به بعد کمکم کنه؟...

 شاید تنبلم... شاید گمان می‌کنم که تلخی راحت‌تره... شاید تمام این ناامیدی‌ها از راحت‌طلبی ذات تنبلی باشه که دلش نمی‌خواد سختی امیدواری‌رو به جون بخره... 

مثل قصه‌ی اون زندانی‌ که با این که فرصت فرار داشت اما توی سلولش موند، چون فکر می‌کرد وقتی فرار کنه مسئولیت مستقیم اونچه که به سرش میاد با خودشه، اما اگر بمونه ... اگر بمونه ابتکار عمل با تقدیر خواهد بود. 

و خدایا

من هر چند که اسماعیلی ندارم، اما به عظمتت قسم

چاقوها گاهی می‌برند!


+ تاریخ سه شنبه 99/3/27ساعت 2:48 عصر نویسنده تسنیم | نظر

منی که وقت غصه، اولین کاری که میکردم پناه بردن به یکی از شبکه‌های مجازی در دسترسم  و نوشتن تمام غم و غصه هام و تخلیه شدن بود، چطوری تونستم هشت ساعت و نیم اشک بریزم و حالم از هر احوالپرسی و نوازش و پیام و زنگ و گوشی و همه‌ی این‌ها بهم بخوره و فقط بخوام یه گوشه بشینم و گریه کنم؟ چی شد که انقدر تغییر کردم؟‌چی شد که اصلا به چنین جایی تونستم برسم؟ نمیدونم.

اما دیروز دقیقا از ساعت نه و نیم صبح تا پنج عصر گریه کردم. بیدار که شدم ساعت هفت بود و من پایین تخت بی‌اونکه خودم بدونم خوابم برده بود. معده‌م انگار در معیت هزارتا جنین مرده قرار گرفته بود و هرلحظه تهوع میخواست از پا درم بیاره. بیست و چندساعت بود که هیچی نخورده بودم. چشم‌هام میسوخت و سردردم کمتر شده بود. چرا گریه کردم؟ چی شد که گریه کردم؟ یادم نمیومد. فقط میدونستم هر قطره اشکی که از چشم‌هام میریزه پایین یکی از بارهاییه که تمام این مدت روی دوشم حمل کرده بودم و بی اونکه بهشون توجه کنم می‌گفتم حلشون میکنم! درست میشه! و هی ادامه میدادم. و حالا تمام اون بارها داشت چکه چکه از چشم هام میریخت پایین. و بلندترین صدایی که توی گوش و ذهنم تکرار میشد این بود که درست میشه...همه چیز درست میشه. فردا صبح که بیدار میشی همه چی تموم شده. 

از اینکه نمیتونستم اشک هامو جلوی بابا و مامانم نگه دارم میرنجیدم. نتونستم سر میز ناهار حاضر شم و وقتی بابا پرسید چرا ناهار نمیخوری به محض اینکه خواستم دروغ بگم گریه م گرفت. هیچوقت تا این حد در مخفی کردن احساساتم ضعیف نشده بودم. و کاش علتی داشت این همه اشک. از اینکه بی علت بود بیشتر عذاب میکشیدم. از اینکه نمیتونستم توی ناخودآگاهم چیزی که باعثش میشد رو پیدا کنم حس ضعف میکردم. اما اینو میدونستم که باید هرچیزی که هست رو تخلیه کنم تا ظرفیت برای حمل کردن بارهای دیگه داشته باشم. 

حالا صبح فرداست. صبح بدون اینکه به ساعت شروع درست فکر کنم، دیرتر از هروقت دیگه ای بیدار شدم. چشم‌هام هنوز میسوخت و به طرز واضحی اشیا و افراد رو تار تر از همیشه میدیدم. گوشی رو قبل از اینکه چک کنم انداختم زیر تخت و سعی کردم با آرامش و بیخیالی صبحم رو شروع کنم. آرومتر از همیشه صبحونه بخورم، توی تخت قلت بزنم و هروقت که حال داشتم درس رو شروع کنم. باید یکم به خودم میرسیدم. پیش بینی م درست از کار در اومده بود و از غصه های عجیب دیروز خبری نبود. آروم شده بودم و کمی میل به غذا پیدا کرده بودم. چندقسمت فرندز دیدم و سعی کردم باهاش بخندم. چندتا مقاله ترجمه کردم و نرم نرم شروع کردم به شروع کارهایی که دوست داشتم و خوبم...حالا خوبم...

باید به خودم این اجازه رو بدم که گاهی خسته شم. ضعیف شم یا احساساتم رو به جایی بالاتر و فراتر از عقلم هدایت کنم. میدونم که از منطقی عمل نکردن بیزارم، اما بالاخره باید یه تشخصی به احساساتم بدم تا بتونم زندگی کنم. میدونم که از گریه کردن متنفرم، اما باید گریه کنم. میفهمم که تنهایی رو بیشتر از هرچیزی تو دنیا دوست دارم اما من برون‌گرا و اجتماعی‌م ذاتا و باید پیوندهامو با دیگران، دوستام و اطرافیانم حفظ کنم تا افسرده نشم. این چیزها رو باید مدام به خودم یادآوری کنم تا یهو اینطوری نشم. من خود ِ سالمم رو دوست دارم نه خود ِ همیشه منطقی و عاقل و مستدلم. چی باعث میشه به خودم اجازه ضعف و خطا ندم؟ 

یکی باید نذاره انقد به خودم سخت بگیرم...من بلد نیستم به خودم سخت نگیرم. بلد نیستم.


+ تاریخ دوشنبه 99/3/26ساعت 10:28 صبح نویسنده تسنیم | نظر

راستش دیگه عادت کردم وقتی توی یه جمعی نشستم یهو یه نفر یادش بیاد باید برای من و هدایت شدن من به راه راست که البته به نظر خودش اون راه راست ازدواج هست،‌گامی برداره و نصیحتم کنه. یعنی دیگه قانع شدم که جدی جدی خیلی از آدم‌ها فکر میکنند یه آدم 24 ساله توی عمرش به این فکر نکرده که ازدواج میتونه چقدر خوب باشه و فقط اونها این فکرو کردن و آدم عاقلی ان:)) اینطوری میشه که یهو شروع میکنند به نصیحت که ای جوان! برو ازدواج کن مگو چیست ازدواج:))‌ اوایل حرصم میگرفت میشستم براشون دلیل میاوردم که آقا وضع و شرایط اینطوریه و بحث درمیگرفت و اوووووه کلی طول میکشید

تازگیا جنگ اعصاب با بقیه رو گذاشتم کنار و میشینم فقط حرفاشون رو گوش میدم. اما این موارد اخیر خیلی اتفاقات زیبایی بود:)) مثلا دیشب ما توی یه جمعی بودیم که همه متاهل بودن جز من. یعنی خب همه سنشون خیلی خیلی از من بالاتر بود و بالای ده سال از زندگی مشترکشون میگذشت. همشون به اتفاق اولش معتقد بودن که بله!‌ازدواج بسیار امر خوبیه و باید ازدواج کرد. بعد یکیشون رفت روی منبر که خب هرکی یه خوبی از ازدواج بگه تا مثلا من قانع شم:)) همشون یه دور فکر کردن بعد زدن به شوخی که آره کنترل زندگی از دستت خارج میشه، وقت آزادت محدود میشه، مسائل و مشکلات مالی ای پیش میاد که خودت و همسرت میمونی، بسیار بسیار مشکلات با همسر خواهی داشت سر چیزای جزئی که باورت نمیشه و و و  و من تا آخر داشتم با یه خنده ی ملیح نگاهشون میکردم:))) نیم ساعتی از بحث گذشته بود که کلا بحثشون رفت سمت و سوی دیگه و داشتن همدیگه رو نصیحت میکردن که نه!‌نباید هم انقد ناراضی باشن از اینکه ازدواج کردن. بالاخره ازدواج هم مسیریه که همه باید برن و خوبی ها و بدی هایی داره و ...  من کماکان لبخند ملیح:)))) 

عرضم اینه که علاوه بر اینکه لازم نیست شمای نوعی هر مجردی رو هر گوشه ای دیدید برید شکارش کنید و بخواید تو گوشش اینطور آیات رو بخونید. مخصوصا مجردی مثل من که دیگه 18 سالش نیست و تقریبا میشه گفت که از آب و گل زندگی هم درومده و خوبی‌ها و بدی‌های مجردی رو فهمیده. به نظرم لازمه یه دور همه ی متاهل ها بشینند و از اول به چیزایی که از ازدواج و تاهل براشون هدف بوده فکر کنند. کم ندیدم آدم‌های متاهلی که به هردلیل فکر میکنن اگه الان مجرد بودن زندگیشون کاملا گل و بلبل بود و همه چی صلح و صفا بود.بااینکه الان زندگیشون خیلی خوبه. کم ندیدم افسردگی تازه عروس هایی که تصور میکردند ازدواج یعنی تا ته ته تهش قربون صدقه های همسر و خوشی های نامزدی ولی وقتی می افتادن توی روند زندگی واقعی، تازه میفهمیدن عشق کم علت ترین برای موندن دونفر کنار همه و همه ی کاخ آرزوهاشون هوار میشه رو سرشون. 

توی جامعه ای که تاهل و ازدواج رو بدون هیچ پیش فرض دیگه ای فضیلت میدونه که بی استدلال متقن و قوی، جوون ها رو با رویاهای فانتزی سوق میده به ازدواج کردن، تاهلی که ازش حس خوشبختی و رضایت ساطع بشه کم پیدا میشه. وقتی ته دلیل برای متاهل شدن رو بچه داشتن یا بودن یه نفر توی پیری کنارت! میدونن تاهل میشه همینی که خانم های دیشبی داشتن میگفتن"‌سختی و سختی و سختی" 

میدونم شاید یکم الان که تقریبا نزدیک 25 سالگی ام دیدم داره پیچیده تر میشه نسبت به این مقوله! ولی راستش شما اگر پیچیده به این مساله فکر نکردید به معنای پیچیده نبودنش نیست! حداقل میتونم بگم من انقدر نمیتونم ساده به یه مساله ی واقعا پیچیده نگاه کنم! 


+ تاریخ پنج شنبه 99/3/22ساعت 10:54 صبح نویسنده تسنیم | نظر

تمام شبکه های مجازی در دسترس همیشگی م را دی اکتیو کرده م و خزیده ام توی یک غار برای اینکه بالاخره فرزندی از من زایش پیدا کند که بتوانم اسمش را بگذارم "پایان نامه"!

آدم هایی هستند که به خاطر این تاکیدم روی پایان نامه و فشاری که به خاطرش تحمل میکنم مسخره‌م میکنند. یا اگر مسخره نکنند بیشتر حس ترحم میگیرند که آخی...طفلی! لابد انقد مشکلاتش کمه که تنهادغدغه ش شده پایان نامه! اما خب... مهم نیست. مهم اینه که منی که آدم ِ پروژه های کوچیک و زود تموم شونده بودم، منی که مهم نبود کارم چیه تاکید داشتم که زودتر تموم شه و اهل تموم کردن چالش های کوتاه کوتاه بودم، این بار با چالشی مواجه شدم که باید ظرف صبرم رو بزرگ میکرد و دقت ِ همیشه کمم رو به جزئیات بالا میبرد و کمال گراییم رو هم مترفع میکرد. پایان نامه برای من چیزی نیست که برای بقیه باشه. برای من شبیه یک برنامه ی خودسازیه که از قضا علاوه بر شخصیتم و خودم، احتمالا میتونه قسمتی از آینده ی برنامه ریزی شده م رو هم بسازم! و خب چه چیزی بهتر از این؟

جالا یاد گرفتم برای رو به رو شدن با چالش بزرگم، اونو به چالش های ریز ریز تقسیم کنم و یکی یکی پل ها رو از سر راهم بردارم. به انتقادهای گاها شدیدی که بهم میشه با آرامش گوش بدم و ناامیدی مطلقی که گاهی فرصت زندگی رو ازم میگیره، کنارم بزنم و شروع کنم. یاد گرفتم به همه چیز اطرافم حساس بشم. حتی وقتی دارم فیلم میبینم یه ارتباطی به اونچه که میبینم با چیزهایی که تا به حال یادگرفتم برقرار کنم. ارزش وقت رو یاد گرفتم. به جای چرخیدن توی اینستاگرام، توی فیدیبو و طاقچه میگردم و هرچیزی که دم دستم میرسه رو میخونم. به خوندن  محتاج شدم. تفریحاتم هدفمندتر شده و راتباطاتم گزیده تر. یاد گرفتم بلند شم. یاد گرفتم صبور شم. یاد گرفتم بفهمم توی این دنیا خودم باید اولویت اول خودم باشم تا بتونم به بقیه کمک کنم. و میدونید؟ این چیزها دقیقا همون هایی هستند که دارم توی تز ام مینویسم تا بتونم به بقیه کمک کنم. و قبل از همه ذره ذره داره به خودم کمک میکنه...

حالا پر از حس های بد و خوبم. نه خوبم نه بد. نه مطلقا انرژی مثبتم نه مطلقا انرژی منفی. انگیزه دارم اما خسته م. توانم کمتر شده اما ناامید نشدم. خیالپرداز شدم و این برای منِ خیلی منطقی اتفاق خوبیه. و نمیخوام شکر نکنم. نمیخوام خستگی هامو بگم. نمیخوام ناامیدی هامو منتقل کنم. همه چیز سخته اما من از این جنگ لذت میبرم. از این جنگ که مطمئنم آخرش با پیروزی من خاتمه پیدا میکنم کیف میکنم. و مهم نیست اگر بقیه گمان میکنند من تمام مشکلات و دغدغه هامو کنار گذاشتم و یک دغدغه کوچیک مثل تز ارشد رو بغل گرفتم و هرجا که میرم با خودم راه میبرمش. هر چالشی منو یه سانت بزرگتر میکنه و من تشنه ی بزرگتر شدنم. من از فهمیدن سیر نمیشم. از قد کشیدن هم... 


+ تاریخ شنبه 99/3/17ساعت 12:49 عصر نویسنده تسنیم | نظر

نزدیک نمیشدم به دریا. نزدیک نمیشدم...نه برای اینکه دوستش نداشتم، نه برای اینکه از زلالی آب، از لمس خیسی آب؛از غوطه ور شدن میان موج های بی پروایش بدم بیاید... من نزدیک نمیشدم چون از غرق شدن میترسیدم. من یک بار همه چیز را رها کرده بودم و تا چند قدمی غرق شدن رفته بودم و درست در لحظه ای که هیچ امید نداشتم به نجات، دستی بلند شده بود و عقبم کشیده بود. من همیشه از دریا دور می ایستادم و دیگران گمان میکردند سنگم، بی حسم، بی عاطفه ام. که مگر میشود این همه عظمت و زیبایی و شوق را در دریا دید و نزدیکش نشد؟ و هیچ  نمیشناختند مرا و ترس هایم را. که چه بی قرار بودم برای لمس یک بار دیگر خیسی آب روی قوزک لخت پاهام...

تا تو آمدی و ایستادی میانه‌ی دریا. همانجایی که از ترسش همیشه دور ایستاده بودم. اما تو بزرگ بودی، زیبا بودی، باشکوه بودی و من لازم بود برای تجربه ی یک بار کنار تو ایستادن دل به آب بزنم.تو قشنگ تر از کابوس های غرقگی من بودی. و بی پرواتر از احتیاط های زنانه‌ی من. و هوس یک بار لمس دست‌هات درست در عمیق ترین نقطه دریا هر ترسی را می‌بُرد... " شاید لازم نباشد در اعماق دریا کنارش بایستی...شاید حتی نوازش سر انگشت هایش از دور هم کافی باشد..." و من دل به دریا زدم...

و تو...

تو تجربه‌ی لمس اولین موج بودی بر سر انگشت های پام
تو تری ِ‌دامنم بودی به وقت دویدن به سمت عظمت دریایی که عاشقش بودم
تو دور بودی و من هنوز از این دریای وحشی می‌ترسیدم. تو اما چشم هایت طوفان را آرام میکرد و ترس‌هایم را میگرفت.
تو سُکینه قلبی بودی برای دل به دریا دادن و رفتن... تا عمیق ترین نقطه ی دریا...


+ تاریخ چهارشنبه 98/12/28ساعت 11:24 صبح نویسنده تسنیم | نظر

دیوانه ام احتمالا لیلا. فکر میکنم این دقیق ترین واژه باشد برای توصیف خودم. "دیوانه" . دلم برای روزهایی که حالم خوب نبود هم تنگ شده. چه کسی دلش برای روزهایی که خوب نبوده تنگ میشود که من دومی اش هستم؟ امشب که داشتم نوشته های مریم را میخواندم ، که میگفت در کورترین نقطه اتاقش مچاله شده بوده و زار میزده، یا میگفت وسط خواندن کتابی بی ربط زانو زده و با تمام وجود گریه کرده، دلم برای آن روزهایم پر کشید.
دیوانه ام و وسط نوشتن این گزارش کلاس های مزخرف نشسته ام و فکر میکنم دنیا برای اینکه کلمه ها را به من بدهد همیشه چیزی را باید از من بگیرد. به ازای گرفتن هر دقیقه از آرامشم یک مشت کلمه به من داده است و من به خاطر نظم آن کلمات کلی کلی کلی اشک به دنیا داده ام . معامله چندان منصفانه ای نیست اما این دنیا مگر انصاف هم سرش میشود که حالا بگویم منصفانه هست یا نیست؟
دارم فکر میکنم لیلا...به کودکم. که بزرگ میشود و شک ندارم مقداری از این دیوانگی مرا به ارث خواهد برد. آن­وقت اگر مثل من اشک هایش را هیچوقت به پدرو مادرش نشان ندهد ،اگر شب ها مثل خودم بغضش را میان بالش و پتویش خفه کند و نگذارد حدس بزنم که پف صبحگاهی چشم هایش از گریه های تا سحر ِ دیشبش نیست، چه؟ بچه بیچاره ام ... نمیداند مقصر این حال بد احتمالا آن ژن ِ پنهانی است که از خود من به ارث خواهد برد. این غم پرستی مزخرف را هم میدانم در او خواهم دید و چقدر خودم را فحش خواهم داد به خاطر روحیات مسخره ام.
داشتم میگفتم...دلم برای همه آن شب های مزخرف تنگ شده و آن معامله های پر از ضرر برای گرفتن چند کلمه ی ناچیز. این روزها که کلمات را ندارم میفهمم همه ش هم ضرر نبوده... همینکه حالا روزهای بی نمک و سرد و خشک و منطقی را میگذرانم میفهمم می ارزید آن همه اشک برای چند کلمه که خوب کنار هم بنشینند... دنیا چرا انقدر چرکین است لیلا؟ برای ققنوس شدن همیشه باید خاکستر شد...همیشه...

 

+ متروک شده ِ همیشه دوست داشتنی... یک جرعه آسمان عزیزم..


+ تاریخ جمعه 97/10/7ساعت 9:55 عصر نویسنده تسنیم | نظر

بند و بساط ِ این وبلاگ و نوشته هایش از خیلی وقت پیش جمع شد و در  کانال nothayetanhaii@ پهن شد.


+ تاریخ پنج شنبه 96/10/14ساعت 6:41 عصر نویسنده تسنیم | نظر