سفارش تبلیغ
صبا ویژن

♥♥


اومدم بنویسم بالاخره این بار سنگین رو که عین کفشای میرزا نوروز ور دلم مونده بود و هرکاری میکردم پیاده نمیشد زمین گذاشتم و دفاع کردم. یه جوری که الان بعد گذشت این مدت هروقت به جلسه دفاعم فکر میکنم فقط خاطرات خوش و آرامش و تسلط کافی رو به یاد میارم. کاش بقیه مراحل زندگی هم همینقدر خوش بگذره و آخرش با فکر بهش همینطوری لبخند بشینه رو لبم:) 

الحمدلله


+ تاریخ جمعه 99/12/1ساعت 11:7 صبح نویسنده تسنیم | نظر

ریحانه چند روز پیش گفت: میگم تو هم موافقی که این احساساتی مثل دلتنگی و عشق و غم عمیق وجود ندارند و ناشی از طرحواره‌هان؟ مثل برق گرفته ها گفتم : خیییییییییییلی!  بعد ذوق زده توضیح دادم که اصالت این احساسات اصلا مشخص نیست. ما یک سری احساسات معمولی داریم به نام محبت، ناراحتی، خوشحالی و ... .ولی اینا در هر موقعیتی برای هر آدمی متفاوته پس میتونیم بگیم احساسات عمیق مثل عشق مثلا ناشی از طرحواره های هر شخصه که باعث میشه عده ای ادم براش جذاب باشن که برای بقیه نیستند. یا مثلا یک اتفاقی میفته که فقط برای یه آدم ناراحت کننده س اما برای بقیه نه. پس میتونیم بگیم ما چیزی به نام عشق به طور خاص در قلبمون نداریم و ناشی از گذشته و پیشینه هر شخص این احساسات به نام عشق تغییر میکنه. 

حرف که میزدم ریحانه مدام میگفت دقیقا و من از اینکه در کمترین زمان ممکن، بدون اینکه این بحث رو باهاش داشته باشم اما اینطوری مشترک باهم به این نتیجه رسیدیم شگفت زده شدم. باورم نمیشد. تا الان با هرکسی درباره این مساله حرف میزدم متوجه نمیشد. اصلا برو شما به آدما بگو این احساسی که داری به همسرت اسمش عشق نیست. یا مثلا این دلتنگی ای که داری اصلا وجود نداره. یا غم و اندوه عمیقت. آدم ها عاشق اصالت بخشیدن به غم و شادیشونن. عاشق اینکه چیزی رو برای خودشون مقدس کنند. خودم هم همین بودم. ولی راستش وقتی مواجه شی با این نگاه و به این نتیجه برسی، میفهمی چیزی که امروز ازش داری رنج میبری واقعی نیست و از طرف دیگه چیزی که ازش داری لذت هم میبری اصالت نداره. در نتیجه عقل رو جلوی چشم قرار میدی و راحت تر انتخاب میکنی و یا زندگی میکنی.

خب قبول دارم. زندگی اینطوری خیلی بی مزه میشه اما بیاید تصور کنید یک بار چنین چیزی رو... اینطوری ما با آگاهی کامل به احساساتمون زندگی میکنیم. اشتباهاتمون،‌ احساساتمون و همه همه چیزی که باهاش مواجهیم برامون خیلی ملموس میشه. میدونیم باید موقع اتفاق افتادن هرکدوم چه کار کنیم و چه جوری فکر کنیم. وه! چه زندگی قشنگی...

 

+ اینا نتیجه های این زمان و این سن و این اتفاقاته. مشخصه که میتونه تغییر کنه. بدیهیه که ممکنه غلط باشه. هیچ قطعیتی نداره و من هم هیچ پافشاری ای بهش ندارم. نظریه پرداز و روانشناس هم نیستم. اما به نظرم منطقی میاد و میتونم جوابنش رو با کسی که مخالف منه بررسی کنیم و به یک اصل درست برسیم. لذا نخواید پاره م کنید یا قضاوت :)) 


+ تاریخ یکشنبه 99/9/16ساعت 9:24 صبح نویسنده تسنیم | نظر

اگر پارسی بلاگ و این وبلاگ آدم بود، قطعا یه آدم با طرحواره رهاشدگی بود. این درباره اکثر فضاهای مجازی ( به جز توییتر البته) صادقه. فضاهایی که ما خیلی وقتها با بی ثباتی افکارمون یهو رهاشون میکنیم و وقتی سرمون خلوته یهو یادشون میفتیم! حالا بحث خیلی روانشناسی شد:)) ولی خب میخواستم با این مقدمه نه چندان دلچسب بگم که واقعا هروقت که از هر فضای مجازی دیگه ای دلزده میشم یاد پارسی بلاگ و این وبلاگ بخت برگشته میفتم. 

این روزها برای من روزای خیلی خیلی حیلی بدیه. در حالیکه پایان نامه م تموم شده و حالا دست داوره:)) به من اجازه دفاع نمیدن. به خاطر یه اشکال آموزشی که اصلا حال ندارم توضیحش بدم. تراپیست جدیدم هم در اولین جلسه مشاوره همه واقعیت روح و شخصیتم رو آورد جلوی چشمم و توی اون جلسه یه ساعته مغزم رو دچار فریز کرد. انقدر همیشه فکر میکردم مشکلاتم کمه که وقتی برام دونه دونه شمرد احساس کردم توی خلا هستم. مسائل دیگه هم که بماند...دو برابر قبل فشار روحی بهم آورده. با همه اینها من دلم میخواد بگم دارم سعی میکنم اوکی و آروم بمونم و ادامه بدم. ولی خب چرا دروغ؟ روحیه م یکم خورد و خمیرتر از اونیه که ظاهرم نشون بده. کاش میتونستم حداقل یکم گریه کنم:)) حتی نمیتونم گریه کنم. فقط حس میکنم تو خلا ام. یهو خالی شدم و احساس میکنم گذران این روزها رو متوجه نمیشم. 

از دیروز عصر که اون دختره پیام داد و اونطور بهمم ریخت تصمیم گرفتم گوشی رو چندروزی خاموش کنم. نمیدونم چند روز و چند روز میتونم صبر کنم ولی فعلا ددلاینم دو روزه! اگر تونستم بیشتر که خب فبها ولی دلم میخواد یه طوری کلا در دسترس هیچکسی نباشم و هیچکسی کاریم نداشته باشه. زودرنجی هام زیاد شده و این مسئولیت های ریز و درشتی که روزانه بدون اینکه اصلا بدونم میاد رو دوشم بیشتر خسته م کرده. کاش هیچکس بهم وابستگی نداشت و زندگی هیچکس به من وابسته نبود. کاش میتونستم همین الان رزومه م رو بفرستم برای یه دانشگاه درجه چندم در خارج از ایران و برم. مهم نیست اگر سخت باشه، دلم میخواد برای خودم مدت زیادی زندگی کنم و هیچکس یادش نیاد من تو زندگیش نقش داشتم. اینها تمام خواسته های این روزهای منه. بریدن...رفتن... عدم تعلق... سکوت... تنهایی... ولی خب محقق نمیشه و چه بد یا چه خوب که نمیشه! 

به جاش من یه دخترم که باید تا بهمن ماه دو سه تا مقاله بنویسم، گواهینامه م رو بگیرم و به کارهای دیگه زندگیم برسم و خودم رو برای کنکور دکتری آماده کنم. بدون اینکه هنوز مطمئن باشم دکتری خوندن به نفعمه یا نه؟ بدون اینکه برم سر یک کار تمام وقت یا صبر کنم و دکتری بخونم و یه کار پاره وقت با حقوق متوسط گیر بیارم و امیدوار باشم آینده م درخشانه؟ نمیدونم... نمیدونم... خیلی خیلی نمیدونم... و باز مجبورم تکرار کنم که پر از خلا ام ...پر از نیستی و لبریز از خالی. 

اگر انقدر حوصله داشتید که تا اینجای متن رو خوندید، پس برای این روزهام دعا کنید.


+ تاریخ سه شنبه 99/7/29ساعت 9:58 صبح نویسنده تسنیم | نظر

چندوقت پیش یه نفر یه جایی نوشته بود که بعد از 26 27 سالگی معنای موفقیت برام کاملا عوض شد. دیگه موفقیت برام کسب درآمد و شغل و موقعیت بالا نبود، دیگه برنده شدن تو مسابقه های زندگی نبود، خود زندگی بود و من چقدر یهو فرو رفتم تو فکر. منی که 24 ساعته درحال مسابقه دادنم با همه عالم. منی که میدونم مدام در حال رقابت کردنم با همه ی دنیا. منی که اگر میدوم تا به جایی برسم برای اینه که خودم رو به آدم ها و چیزهایی که نمیدونم کین ثابت کنم. منی که گاهی از این همه کار کردن و سخت کار کردن خسته م و حس میکنم دارم از زندگیم هیچی نمیفهمم. 

راستش وقتی این جمله رو خوندم یهو با خودم گفتم کاش زودتر برسم اونجایی که بفهمم موفقیت یعنی زندگی کردن و خوب زندگی کردن. کاش یه جایی دست از این رقابت کردن و برنده شدن توی مسابقه های خود ساخته ی ذهنم بردارم. کاش زودتر بزرگ شم و اهمیت مسائل و اتفاقات و خواسته ها و ارزوهام برام کوچیک شه. چقدر دلم زندگی آروم میخواد. چقدر دلم گاهی میخواد یه زن خونه دار بی سواد میبودم که زندگیش خلاصه میشد در بزرگ کردن بچه ش و ناهار پختن برای همسرش و خرید کردن با پول شوهرش. چقدر گاهی خسته میشم از اینکه چیزهایی از زندگی میخوام که سخت به دست میان و زندگی رو سخت تر میکنند. نه اینکه بد باشه، ولی خب سخته و آدمیزاد هم تا همیشه تحمل سختی ها رو نداره... 

خسته نیستم، هنوز راضیم از تلاش کردن و نبریدن، ولی گاهی دلم زندگی کردن میخواد.


+ تاریخ دوشنبه 99/7/14ساعت 11:3 عصر نویسنده تسنیم | نظر

من وقتی می‌خواستم پایان نامه رو شروع کنم، ینی دقیقا اون وقتی که تازه چطوری نوشتن دستم اومده بود و داشتم خوب جلو میرفتم و پروپوزالم تایید شده بود و داشتم تند تند جلو میرفتم،‌ انقد ذوق زده و هیجان‌زده و نسبتا خوشحال بودم که اصلا باورم نمیشد آدم‌هایی در این دنیا از ترس نزدیک شدن به این قضیه همه چیزو رها کنن و برن. بعد از یه استراحت یه ماهه که از ابتدای اردیبهشت به صورت جدی شروع کردم پایان نامه رو نوشتن اولش تقریبا انگیزه هزار و ذوق صدهزار هر صفحه رو مینوشتم و میرفتم جلو .اصلا فکر میکردم ذره به ذره دارم رشد میکنم و هرشب بی اغراق هرشب تصویر روز دفاع کردن رو خیال پردازی می‌کردم و با ذوقش می‌خوابیدم. گاهی اوقات وسط روز برای خودم تو خونه میرقصیدم و آرایش میکردم و همزمان با خوراکی‌های خوشمزه کارمو می‌بردم جلو، خیلی راحت یه تایمی رو هم گذاشته بودم برای نوشتن تجربیاتم از پایان نامه که بعدا بدم دوستام و بقیه بخونن و کیف کنند. چندتاشو هم حتی نوشتم. تاااا اینکه فصل اول نوشته شد و درست وقتی میخواستم فصل سوم رو شروع کنم همه چیز تغییر کرد...

همه برنامه‌ها سخت شد، کارم از یک کار کیفی کتابخانه ای شد یه کار میدانی و من وقتم کم بود و بیکاری- یعنی پول درنیاوردن- داشت بهم فشار میاورد و استرس تموم نشدن کارم تا پایان شهریور هم اضافه میشد و از طرفی هم پدربزرگم رو از دست دادم و ... تا همین امروز که فصل چهارم در حال اتمامه همه چیز، همه ی همه چیز تغییر پیدا کرده. بند بند وجودم پر از فشار روحیه و ظاهرم کاملا عادیه! البته تا عادی بودن رو چی بدونیم.

مدام با خودم میگم همه ی کسایی که پایان نامه نوشتن مثل من اذیت شدن یا واقعا من دارم سخت میگیرم؟ خب اینکه من خودم خواستم یه کار متفاوت و سخت انجام بدم و از طرفی استادم هم آدم سخت گیری بود و دوست داشت یه کار خفن داشته باشم از طرف دیگه فشار میاورد مشخصه ولی برام عجیبه این روزام!  اینکه تقریبا دنیای بعد دفاع کردن برام انقد دور و دیر شده که حتی نمیتونم تصور کنم چی میشه؟! اینکه حس میکنم بعددفاع به یک پوچی خاص خواهم رسید و تا ماه ها بیکار و ول خواهم چرخید. اینکه انواع و اقسام فشارهای روحیم شاید دیگه هیچوقت خوب نشه! دیگه پوستم خوب نشه، گودی زیر چشمام خوب نشه، ضعف چشم‌هام خوب نشه، شاید تپش قلب این روزهام بمونه، شاید کرختی دست و پام هیچوقت دیگه نره و هزارتا از این اتفاقا... ناراحتم که تجربه ای که میتونست کمتر از اینا اذیتم کنه تا این حد حالمو بد کرده... ناراحتم که دلم لک زده برای یک شب خوابیدن بدون دغدغه پایان نامه و کار بعد دفاع. ناراحتم که انقدر از همه چیز زندگی افتادم. ناراحتم از اینکه تنهایی داره بیش از چیزی که فکر میکنم بهم فشار میاره و من هی میخوام به روی خودم نیارم. ناراحتم که خسته‌م. ناراحتم که هیچی درست نیست...هیچی...

نمیخواستم انقدر منفی و ناراحت کننده بنویسم واقعا. حالم جوری نیست که همش در حال نق و غر باشم واقعا. صبح بیدار میشم و تا شب درحال خوندنم و ناراحت نیستم.دوره‌ای هست که باید با سختی میگذروندمش و این رو با خودم خیلی قبلتر طی کرده بودم و حتی آماده بودم ولی این حال خستگی عمیق رو هم دوست ندارم. اینکه تقریبا هرکاری میکنم تا شاد و سرذوق باشم و نیستم و راستش... این همه پیردل بودن برای کسی که کمتر از ده روز دیگه میخواد 25 سالگی رو شروع کنه زیاده دیگه...نه؟


+ تاریخ چهارشنبه 99/5/29ساعت 5:29 عصر نویسنده تسنیم | نظر

یک ماه پیش که آقاجان آمده بود خانه‌مان، یک سطل کوچک شاتوت نوبر از درخت‌های باغ کوچکش چیده بود و برایمان آورده بود. شاتوت‌ها زیاد بود و اگر میماند خراب می‌شد. گفت که ظرف کنم و بگذارم توی فریزر و بعد خندید که هروقت آمدم اینجا بریز روی بستنی و برایم بیاور. همان روز همه‌شان را ظرف کردم و گذاشتم برای وقت‌هایی که خودمان دلمان می‌کشد و روزهایی که آقاجان قرار است بیاید خانه‌مان بستنی شاتوتی بخورد. 

امروز عصر که دلم هوس یک چیز ملس کرده بود، چشمم خورد به ظرف یخ‌زده‌ی شاتوت. برداشتم و گذاشتمش روی میز. شاتوت‌های پدربزرگم هنوز سالم بودند اما خودش نبود. خودش که با دست‌های خودش یک به یک آن‌ها را چیده بودند حالا زیر کوهی از خاک بود. شاتوت ها را نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم دست‌های شاتوت چین ِ من کی قرار است با خاک یکی شوند؟ 


+ تاریخ جمعه 99/5/10ساعت 9:10 عصر نویسنده تسنیم | نظر

غم روی زندگی ما جوری نشسته و خیال نداره دستاشو از بیخ گلومون برداره که دیگه دارم فکر میکنم با همین خفگی ناشی از اندوه و تلخی و غم باید به سر ببرم و فکر آسایش و آرامش رو هم نکنم. پدربزرگ دیگه‌م رو از کرونا از دست دادم. دقیقا هشت ماه بعد از اونکه پدربزرگ و مادربزرگم رو در یک روز از دست دادم. حالا جز یک نفر هیچ بزرگتر دیگه ای نداریم. بزرگترین آدم‌های زندگی‌م پدر و مادرم هستند و من هیچ امیدی به بهبود اوضاع ندارم. یعنی دیگه نگران هم نیستم. کاملا در لوب ناامیدی و بی معنایی افتادم و دلیلی هم نمیبینم که از اون بیرون بیام. همه چیز تلخ و سخت و بی معنیه. تو این شرایط مرگ به نظر من بهترین اتفاق ممکنه. رفتن از دنیایی که همه ش تلخی و غیرحقیقیه و هیچ چیزی معنای واقعی خودش رو نداره. هربار بعد از دست دادن عزیزانم مرگ در نظرم شیرین تر میشه. دیگه اون دنیا برام ترسناک که نیست هیچ، خواستنی تر و جذاب تر هم میشه. دنیایی که صورت حقیقی هرچیزی رو میبینیم. دنیایی که ذهن و روحمون مثل اینجا در بند نیست و محدود هم نیست. دنیایی که همه چیز در معنای اصلی خودشه و اگر حتی غمی هم هست، غم واقعیه. حتی اگر سخت تر باشه. 

مدت هاست که حرفایی که اینور و اونور مینویسم تلخ تر از زهره. آدم‌ها دلشون نمیخواد حرفامو بخونن چون تلخ هستند و حرفای من آروم کننده نیست، زجرآور تره. میدونم و از این بابت ناراحتم اما نمیتونم بیش از این تظاهر کنم به چیزهایی که بهش معتقد نیستم و ندارم. شاید باید قبل هر چیزی که مینویسم اخطار بدم که این نوشته از زهر تلخ تره و اگر شما خواننده گرامی میخواید که چند لحظه ای رو با خیال، خوشی، حال خوب و هزارتا ازین موارد بگذرونید با سرعت نور اینجا رو ترک کنید. مینویسم. از نوشته بعدی ایشالا 


+ تاریخ دوشنبه 99/4/30ساعت 1:49 عصر نویسنده تسنیم | نظر

نمیدونم بقیه چطوری دارن با امید زندگی میکنن هنوز! من تقریبا در تمام این سالها هربار بعد هر اوضاع نابسامانی، بعد هر ضربه اقتصادی و سیاسی، به طرز عجیبی امیدوار می ایستادم و میگفتم این قضیه هم تموم میشه و روزای خوش پیش خواهد اومد. ولی الان جایی رسیدم که کاملا کاملا ناامیدم. یعنی اصلا حتی نمیدونم تو این اوضاع میتونیم زنده بمونیم؟ وقتی میبینم روز به روز شرایط اولیه زندگی هم داره سخت تر میشه نمیتونم باور کنم که بیست سال بعد برای خوردن یه لقمه نون ساده هم مشکل نداشته باشیم. 

نمیدونیم اونایی که تو این شرایط ازدواج میکنن یا بچه میارن چطور هنوز امید دارن؟! مگه میشه؟ حتی اگه اون بچه از خوراک و پوشاک اولیه ش هم برخوردار بشه زندگیش به هیچوجه راضی کننده نیست. تنها چیزی که باعث میشه بخوام به قدمی رو به جلو در جهت تغییر این حال زندگیم بردارم اینه که بخوام خارج از ایران ازدواج/بچه دار شم. این اوضاع به این حد بی ثبات انقدر در نظرم وحشتناک و غیرقابل باور و قبوله که نمیتونم وجدانم رو آروم کنم آدمی رو وارد زندگی کنم یا کسی رو به این دنیا و وضع وحشتناک اضافه کنم. این لایه ی عمیق ناامیدی نمیذاره کورسوی امیدی ببینم. به نظر من هیچ چیزی درست نخواهد شد چون کسانی که باید رنج و درد مردم رو بفهمن از این جنس نیستن. یا آرمان هاشون چنان بزرگه که زندگی واقعی رو نمیبینن و مدام در صدد اضافه کردن فشار بیشترن، یا اصلا زندگی و حال خوششون از همین فشار به ملت هست که میگذره. 

در این شرایط عمیقا دعا میکنم گشایش زندگی‌م به نحوی باشه که از این کشور برم. منی که درهرشرایطی میگفتم بودن در ایران رو ترجیح میدم حالا به شدت از این کشور ناامن میترسم. از هرچیز لغزان و بی ثباتی که هر لحظه در اون جریان داره. 


+ تاریخ چهارشنبه 99/4/18ساعت 9:49 عصر نویسنده تسنیم | نظر

شده‌ام لوس استادم. هراتفاقی در این دنیا می‌افتد برایم تاتی تاتی کنان خودم را می‌اندازم در بغلش و عین بچه‌ها گله و شکایتش را به او می‌کنم. بدعادتم کرده و از این مساله ناراحتم. و جواب همه‌ی ناراحتی‌های من یک جمله است:‌ از آدم‌ها دوری کن...". تمام قوت آنچه این روزها در نخواستن و دلزده شدن از آدم‌ها درونم شکل میگیرد و قوی می‌شود برای همین جمله همیشگی اوست. فقط ده سال از من بزرگتر است و ظاهرش به دختری همسن و سال من میخورد و پای تمام دردودل های هرزمانه من می نشسند و گوش میدهد. بدعادتم کرده. لوس شده‌ام، لوس استادم. 

امروز یک بار هزار کیلویی دوباره انداخت روی شانه‌م. دید هول کرده‌م، از جمله‌هایم خواند خودم را باخته‌ام، زنگ زد و گفت که آرام باشم. همیشه با همین زنگ ها و آرام باش گفتن‌ها خرم می‌کند و لوس ترم میکند. می‌ترسم اما دیگر خجالت میکشم بیش از این خودم را ضعیف نشان دهم. گوشی را قطع می‌کنم و حس می‌کنم خستگی م سه برابر شده. دلم آدم‌ها را نمی‌خواهد دیگر. دلم خوابیدن می‌خواهد و بیدارنشدن. مثلا فرو رفتن در رویایی گرم و صورتی، بی‌آنکه مثل حالا، شب‌ها آنقدر از فکر و خیال به خودم بپیچم که هیچوقت طعم یک خواب راحت را زیر زبانم حس نکنم. افتاده‌م درون یک هزارتوی کابوسی. هربار که به در بسته میخورم یک خانه از امیدهام را از دست می‌دهم و می‌بُرم. بعد می‎نشینم جلوی صفحه چت و برای استادم تند تند تایپ می‌کنم که تو مطمئنی تا سه ماه دیگر قرار است همه چیز تمام شود؟ و او تند و تند می‌نویسد بله! همه چیز. زودتر از آنکه فکرش را کنی حتی. 

امروز فکر کردم شاید اصلا حرف‌هایم را نمی‎فهمد. نمی‌خواند شاید. همینطور تند تند جوابم میدهد تا بیش از این غر نزند. اما باز برایم حرف میزند. میبیند که ناآرامم و تا ساعت‌ها برایم می‎نویسد. از امید. از رنگ‌های سبز و صورتی و از دوری کردن از آدم‌ها... 

 


+ تاریخ یکشنبه 99/4/15ساعت 3:50 عصر نویسنده تسنیم | نظر

انیمیشنی هست که هروقت در راه رسیدن به اهداف و رویاها و مسیرم خسته می‎شم یا بی انگیزه و ناامید میشم اتفاقی نگاهم میفته بهش. چندین بار تا به حال دیدمش و هنوز برام تاثیرگذار و قشنگه. دختری که از یک پرورشگاه در شهری دور فرار می‌کنه تا بیاد به پاریس و یه بالرین بشه. نکته‌ای که توی انیمیشن هست اینه که دختر تا یه قدمی تحقق آرزوش میره اما تا زمانی که نمی‌تونه جواب سوال  "چرا رقص و چرا باله؟" رو بده، نمی‌تونه موفق بشه. و درست زمانی که به جواب این سوال میرسه بهترین ورژن خودش رونمایی میشه و به آرزوش میرسه. 

دیشب وقتی که تلاش‌های دختر کارتونی فیلم رو می‌دیدم و سختی‌هاش رو و موانع جلوی پاش رو و تلاش و خستگی‌ناپذیریش رو و حتی ناامیدی و برگشتنش به زندگی پرورشگاهی قبلش رو، یاد خودم افتادم. یاد تک تک لحظات این روزهام که داره به همین شکل می‌گذره و من هنوز نمیدونم آخرش به جایی که میخوام میرسم یا نه؟ آیا اصلا تلاشهام کافی هست؟ آیا کم نیست؟ آیا اصلا استعداد چنین کاری رو دارم؟ و هزارتا آیا دیگه . اما چیزی که خیلی خیلی ذهنم رو مشغول کرد سوال اصلی فیلم بود" چرا باله؟" و سوال اصلی من" چرا پژوهش؟ چرا درس؟". اشک‌هام وقت این سوال ریخت. یهو یاد قصه‌‌هایی که سایه‌های شخصیتم این همه سال از ناتوانی و نشدن و ناامیدی برای ذهنم ساخته بودن رو به یاد آوردم و از همه چیز خسته شدم... استعدادش رو داشتم؟‌ این واقعا چیزی بود که میخواستم؟‌ پس چرا این همه سال دیر فهمیده بودمش؟ اصلا نکنه این همه تلاش برای چیزی باشه که اشتباهه و نتیجه‌بخش نیست؟‌ نکنه راه رو اشتباه فهمیدم و اصلا برای چیز دیگه‌ای مناسبم؟ 

من توی صورت فلیسی(شخصیت اصلی فیلم) زمانی که توی سالن اپرا پاریس کنار بزرگترین بالرین دنیا می‎قصید و می‌پرید و با تک تک رفتارش تمام باورهاشو به بقیه نشون می‌داد خودم رو می‌دیدم. جایی که بالاخره به چیزی که میخوام خواهم رسید و باورهام انقد قوی و محکم شدن که از مسیری که طی کردم ناراضی نباشم... 

 

+ انیمیشن leap 

+ اگه فکر میکنید انیمیشن ها برای بچه‌هاست باید بگم خیلی اشتباه فکر می‌کنید و خیلی انیمیشن‌ها کاملا برای بزرگسالان ساخته میشه:)) اینم ببینید، قشنگه.


+ تاریخ چهارشنبه 99/4/11ساعت 9:9 صبح نویسنده تسنیم | نظر