قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
صبا






















امتحان های خدا دقیق و بی نقص است . میگردد و ضعف هایت را پیدا میکند و درست از همان ها امتحان میگیرد. یک بار...دوبار...صدبار. شکست بخوری باز از همان امتحان میگیرد چون میداند هنوز قوی نشدی.
فکر میکردم امتحان ِ گذشته ام را خوب پاس کرده ام. میگفتم خب خدا را شکر... از ضعف ِ همیشگی ام امتحان گرفت و قبول شدم و حالا میتوانم ادعا کنم نقطه ضعفم شده است نقطه قوتم. اما محال است. دوباره همان اتفاق را جلوی پایم گذاشت تا بفهماند هنوز ضعیفم.
هزاربار دیگر هم شکست بخورم امتحانش را میگیرد. تو هم مجبوری که یا قبول شوی یا بمیری. یا میگردی و نشانه هایش را پیدا میکنی و سر ِ هوش می آیی یا تا آخر عمر شکست پشت ِ شکست...

 

 

+ تلخ و تند و سخت نوشتم
تلخ و تند و سخت میگذرد...


+نوشته شده در یکشنبه 96/1/20ساعت 1:33 عصرتوسط تسنیم | | نظر

این موجود ِ دوپا پر از ادعا
آدم  را میگویم و یا دقیق ترش را بخواهیم خودم!
خود ِ پرمدعایم که هروقت که میشود سرم را بالا میگیرم و میگویم خدایا هرچه تو میخواهی...هر دل کندنی و رها کردنی و رفتنی ...تو فقط لب تر کن و بگو ... من آماده ام"
بعد درست همین لحظات فکرت میکشد سمت ِ تمنای ِ دلت... دل ِ کوچکی که فکر میکنی چقدر دریا شده و همین حالاست که بگذارد و برود و آن وقت همین ِ آدم ِ دوپا پر از ادعا همه وجودش میشود اشک و ...

خدایا من نه آنقدر بزرگم که هرچه تو بگویی را بتوانم با لبخند ِ رضایتت قبول کنم نه دلم آنقدر دریاست که راحت بگذارد و برود...
بیا و خودت خدایی کن ...


+نوشته شده در سه شنبه 96/1/15ساعت 1:10 عصرتوسط تسنیم | | نظر

دست و پاهای کوچولویش را که بغل میگیرم به سالهای قبل فکر میکنم که آرزویم بود کودکی با همین نسبت و با همین جثه را با تمام وجود میان آغوشم بفشارم و جس کنم دیگر هیچ غمی در دنیا ندارم و حالا همین موجود ِ کوچک ِ بامزه در آغوشم است و زندگی هنوز هم سخت است...
بعد به تمام آرزوهایی فکر میکنم که اگر مستجاب شوند زندگی روی خوشش را به من نشان میدهد! دنیا همینقدر احمقانه تسلسلی است مغموم از خواسته هایی کوچک که فکر میکنیم اگر به آنها برسیم دیگر هیچ غمی نخواهد بود...

 

 

پینوشت: عمگی آنقدر شیرین است که وقتی دست و پاهای کوچکش را نگاه میکنم به معنای واقعی هیچ چیز ِ هیچ چیز در دنیا نمیتواند ناراحتم کند.این حس ِ ناامیدی همیشگی من هیچ ربطی به شعف ِ فوق العاده م نسبت به این موجود کوچولو ندارد:)


+نوشته شده در جمعه 95/12/20ساعت 8:51 عصرتوسط تسنیم | | نظر

شبیه ِ قهر های دختربچه های پنج ساله نبین! بعضی وقتها رها میکنی چون دیگر به اوج ِ خستگی رسیده ای و حس میکنی همه چیز شوخی مسخره ایست. چه تو بخواهی چه نخواهی دنیا کار ِ خودش را میکند. نه اینکه فکر کنی قهر میکنم که نازم را بکشی! نه ... قهر میکنم تا کمی خستگی به در کنم. کمی باورهایم را بتکانم و ببینم این روزهای خاکستری عاقبت به سمت ِ سفیدی میرود یا سیاهی! اینجا که منم همه چیز خاکستری ِ پررنگ است...
برای همه سوال های درونم جواب هست. جوابی که برای همه آنهایی که میگفتند قهریم آماده داشتم و میگفتم. از همه جوابهایی که دارم حالم بهم میخورد. بدی اش اینجاست که همه ش را منطقی میدانم . نمیشود نقضش کرد اما اینجا جایِ منطق نیست. اینجا جای من است. جای ِ دل من است که باور ندارد. هیچ چیز را. شده است جبر. شده است بی اختیاری ِ مطلق. شده است رهایی. حالا هزاران نفر هم بیایند و بگویند ببین این همه اتفاق مثبت افتاده ، چرا سیاهی ش به چشمت می آید؟ من باز سرم را پایین می اندازم و میگویم "بیخیال"
"بیخیال"
گسترده ترین دایره استعمال این روزهای من شده . بیخیال یعنی قضیه جبری تر از آنیست که فکر میکنی. یعنی دست وپا زدنت مسخره ست. یعنی بنشین گوشه ای و بگذار کارش را بکند. نه دعا و راز و نیازت ، نه قهر و عتابت ، هیچ تاثیری حتی ذره ای ندارد . فکر میکنی بدبختی؟ خب! هستی! حالا میخواهی بروی یقه چه کسی را بگیری؟ او را؟
مسخره ست...
دنیای مسخره ایست. من دو سال است با جبر آشنا شده م . وقتهایی که میگفتند حق انتخاب هم داری هم میخندیدم و میگفتم من؟ انتخاب؟ مسخره شان میکردم که انقدر جدی گرفته اند.
حالا هم فکر نکن قهر ِ دختر بچه های پنج ساله ایست که منتظرند نازشان را بکشی تا برگردند. این دقیقا قهر ِ دختر بیست و یک سال و نیمه ایست که به همه چیز بی اعتقاد شده الا "وجود" تو. دختری که هنوز روضه رقیه بانو(س) را میشنود و بی اختیار اشک میریزد ... دختری که حرم میرود ... دختری که نماز میخواند اما حرف نمیزند. دختری که از همه دنیا شکست خورده و به درون ِ امن ِ پرتلاطم خودش خزیده و میخواهد هیچ چیز نگوید، نخواهد، نداند...


+نوشته شده در دوشنبه 95/12/16ساعت 10:8 عصرتوسط تسنیم | | نظر

درست وقتهایی که حتی خیالت هم نمیرسد یک دفعه میگویند خودت را آماده کن برای دیداری مهم آنقدر ناگهانی که تو حتی نتوانی درست به یاد بیاوری که دقیقا کجا بود و چطور بود که از لابه لای خواسته های دلت گذر کرده اند و دست گذاشته اند روی همانی که هیچوقت فکرش را نمیکردی... که تو حتی فرصت نمیکنی درست و حسابی برای این دیدار ها آماده شوی.. مثل ِ وقتی که بیایند و بی خبر بگویند درخواست زیارتی که سه ماه پیش فرستاده بودی قبول شده و تو ... شده ام همان آدم ِ مضطربی که از لابه ب لای درددل هایش محال ترینش را بیرون کشیده اند و گفته اند اجابت شده و او هی باورش نمیشود...هی میترسد و میگوید نکند جایی گیری پیش بیاید...هی از همه عالم میپرسد آن کسی که گفته اید منم؟ خود ِ خود ِ گناهکاری که از صد فرسخی کرامتشان هم عبور نمیکرده؟ یعنی درست است؟ بعد هی دلهره بگیری که نکند نشود...نکند بگویند اشتباه شده..نکند تو را از درگاهشان برانند...نکند... پشت ِ در بنشینی و منتظر ِ اذن ِ نگاه و تو لحظه ها برایت صد سال بگذرد...

 

. تو مرا به کجا میکشانی بانوی مهربان ِ من...


+نوشته شده در جمعه 95/12/6ساعت 12:21 صبحتوسط تسنیم | | نظر

قبل از تو همه چیز بود. من بودم . زندگی هم بود . تو اما رابط ِ همه چیز با من شدی . تو من را به باران ،به آسمان ، تو من را به سرخوشی های دخترانه وصل کردی. تو مرا به درختان ، به درختان ِ آنسوی خیابانمان ، به درختان ِ آنسوتر از دشتها و صحراها وصل کردی. بیش از تو همه چیز بود. باران بود، درخت بود، آسمان بود . من هم بودم  اما با دستهای چوبی و قلب پوشالی. تو مرا به لمس کردن و تماشا، به نفس کشیدن ، به جان ِ ذرات ِ جهان ، تو مرا به زندگی ، به نفس... تو مرا به زنده بودن وصل کردی...


+نوشته شده در سه شنبه 95/12/3ساعت 5:50 عصرتوسط تسنیم | | نظر

من به نشانه هایی که در تولد ِ نوزادان است ایمان دارم... میدانم که هر کودکی که متولد شود نشانه ایست بر خیر... بر اتفاقات ِ خوب... من تا قبل از آمدنش هم به نشانه های خیر ِ بعد از تولدش فکر کرده بودم. من ایمان داشتم که دستهای کودکی که از رگ و ریشه ِ توست ، هنوز میتواند تو را به آسمان ببرد. ایمان به تنی که بوی بهشت میدهد و صدای ِ کودکانه ای که اگر خوب گوش دهی هنوز نشانه ای از صدای ِ آسمانیان دارد...
من مطمئنم زمزمه های درگوشی با نوزادان مستقیما به خود ِ خدا میرسد... به خود ِ خود ِ خدا...

 


+ عزیز ِ کوچک ِ من! متاسفانه عمه ِ مجنون ِ تو ذهن ِ شاعرانه ای دارد که نمیتواند دنیا را با دید ِ معمولی نگاه کند... مدام به صورت ِ کوچک ِ نازت نگاه میکند و دلش برای آسمان پر میکشد... پرحرفی های نوشتاریم را ببخش... به دنیا خوش آمدی :)


+نوشته شده در شنبه 95/11/2ساعت 8:19 عصرتوسط تسنیم | | نظر

.

مامان که میخواست برود مطمئنش کردم که هیچ اتفاقی قرار نیست در نبودش بیفتد. به موقع می آیم ، به موقع غذا میخورم، به موقع درس میخوانم. حتی شبها هم از تنهایی و سکوت خانه ترسم نمیگیرد. مطمئنش کردم که من عادت کرده م به در و دیوار ِ ساکت این خانه و تنهایی و سرگرم کردن ِ خودم. دلش آرام نمیشد اما حداقلش مطمئن شد دیگر با آن دختر ِ نازک نارنجی که اجازه نمیداد حتی یک روز از مادرش جدایش کنند فاصله گرفته است و حالا یک دختر مانده که خوب بلد است تنهایی از پس ِ خودش بربیاید.
راست هم میگفتم
نه اتفاقی افتاده است و نه نگرانی ای وجود دارد. من عادت کرده م به تنهایی و یک گوشه نشستن و درس خواندن و شام ِ یک نفره و زندگی ِ یک نفره ای که درست است در جمع ِ سه نفره ای جریان داشت، اما در واقع خودش بود و خودش.
مامان نگران نیست اما من عجیب نگران ِ این دل ِ تنها مانده ام...


+نوشته شده در شنبه 95/10/25ساعت 8:19 عصرتوسط تسنیم | | نظر

باید همان روز ِ برفی ِ فوق العاده خاطره انگیز ِ مشهد ، به یاد این *بیت می افتادم و همانطور که قند در دلم آب میکردند از خوشحالی، به این روزهای سخت هم فکر میکردم و کمی هم میترسیدم...



* بیتی از یغما گلروئی:
من به روزای شااد مشکوکم/ شک دارم که ختم ماجرا اینجاست...

+ ملت! بدانید و آگاه باشید اگر همه غم ها و سختی های دنیا بر سرتان آوار شود، اگر کنار ِ کسی باشید که همه این سختی ها را با آرامشش جبران کند، می ارزد که سختی بکشید!


+نوشته شده در شنبه 95/10/11ساعت 4:16 عصرتوسط تسنیم | | نظر

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام ِ تو میشود..

تمام ِ وجودم درخواست و امید ِ استجابت بود و با اینحال از کنار هیچ دوره و نذر و نیاز و چله ای هم رد نمیشدم. منی که چله های مختلفم به یکدیگر وصل میشود و بعد میدیدی شش ماه است یک سره میخوانم و میگریم و التماس میکنم. منی که بعضی شبها تا عمق ِ جانم رو به آسمان زجه زده بودم و فقط "التماس" میکردم. منی که زیارت های هفتگیم سه سال قطع نشد حالا به جایی رسیده بودم که حتی حال ِ یک دوره تسبیح را هم برای اجابت ِ دعایم نداشتم. نه بی اعتقاد شده بودم نه بی دین و ایمان. فقط یک باره حس کرده بودم خدایی که میتواند دنیایی از چهله برداری ها و نذر و نیازهای یک به جان به لب رسیده را ببیند و درست برعکس درخواستش عمل کند- که دمش گرم بابت اینکه دعایم را نادیده گرفت و جور ِ بهتری دعایم را استجابت کرد- حالا میتواند با همین لبخند ِ مطمئن من به کرامتش هم جوابم را بدهد...

+ دنیای آدم گاهی آنقدر کوچک میشود که تو خدا را هم لا به لای چله هایت میگذاری برای بی ارزش ترین های ِ زندگی... خدایا ببخش..
+ دلم چله میخواهد. از آنهایی که به یکدیگر وصلش کنم و برسم به شش ماه دائم التماس کردن... اما این بار فقط برای خودت خدا...فقط برای خودت...


+نوشته شده در یکشنبه 95/10/5ساعت 8:46 عصرتوسط تسنیم | | نظر

   1   2      >