شاید معنای بی قراری را ندانم...معنای درد را
اما خوب معنای آرامش را میفهمم
شاید نفهمم اشک یعنی چه
زخم یعنی چه
اما خوب معنای مرهم را حس میکنم

آرامش یعنی قدم های تنهایی که بغض آور نیست. یعنی پاییزی که از برگ به برگ آن غم نمی چکد.یعنی تنهایی آنقدرها هم عذاب آور نباشد. یعنی شب ، بی آنکه ردی از خیسی اشک روی بالش بیاید ، خوابت ببرد...
آرامش یعنی خوابهایی که حتی اگر ترس به دلم بیندازد تعبیرش شود صندوق صدقات و دست های مادر...
من شاید هیچوقت به اندازه هجم ِ عظیم بی قراری، بی قرار نبوده باشم...شاید هیچوقت به اندازه ی معنای واقعی درد ، بی درمان نشده باشم ، اما خوب میفهمم قرار یعنی کجای زندگی ات آرام بگیرد . خوب میفهمم کجای دلت باید آرام شود  که درد بیرون نزند
حالا خوب میفهمم کوچه های شهر قرار نیست لحظه به لحظه برایم مرثیه خوان اندوه شوند. خوب لمس میکنم قرار نیست باران فقط برای بغض های من ببارد. من فهمیده ام میشود زیر باران لبخند زد... راه رفت... و به شاخه گل سرخی فکر کرد که لابه لای دستهایم  جا خوش کرده و آرام شده.
چقدر خوب است که این شبها، بلای جان آدم نمیشوند
می آیند... یک لایه حریر از سکون روی دلت میگذارند و ماه برایت نرم نرم لالایی میخواند تا خوابت ببرد...

 



+ برای دلتنگی های دوست داشتنی ام


+ تاریخ پنج شنبه 94/8/28ساعت 12:22 عصر نویسنده تسنیم | نظر

زیاد نگذشته از روزی که نخواستید بعد آن انتظار و آن همه روزهایی که با عشق شما سپری شد ، باشم و پناه بیاورم و کمی...فقط کمی مرهم بنشانم به زخم ِ این دل
زیاد نگذشته از گریه های سوزناک ِ آن روز...
زیاد نگذشته از قلبی که با تمام وجود میسوخت اما محکم و سفت رو به روی ضریح ِ آقای بی قراری ها می ایستاد و میگفت " آقا بازهم ممنون...عشق ِ حسین - ع- ما را بس..."
از تمام ِ آن امیدها
از تمام ِ آن دل سوختن ها و دل شکستن ها زیاد نگذشته است
اما مگر میشود این روزها نق نق های دل را نشنیده گرفت؟ میشود این روزها پشت ِ هر نوحه و اشکی دلت بی قراری کربلایت را نکرد؟ میشود آقا؟

هرچند هزاران بار ، بین ِ گریه ها، بین ِ شادی ها،بین همه لحظاتی که گذشت فریاد زدم و گفتم : همین سوختن مرا بس!
شما اما خوب میدانی درون این دل ، چیز ِ دیگریست...

 

 

+ حتی امید ِ به تو رسیدن هم در دلم نیست... حتی امید...
دست های خالی مانده ام را میبینید آقا؟


+ تاریخ سه شنبه 94/8/19ساعت 7:28 عصر نویسنده تسنیم | نظر

چقد باید بگذرد که بر سر هر خواب و خیال و خاطره ای نترسی از بازگشت؟
طفل ِ هشت ماهه فراموشی من انگار قرار نیست با هر روز بزرگ تر شدنش مرا فراموش تر کند! زبان باز کرده...حرف میزند...دلتنگی میکند...!
چقدر باید بگذرد تا خوابها مرا میان ِ دست هایشان له نکنند؟ یک ماه؟ ده ماه؟ دو سال؟ده سال؟ زندگی آخرش میرسد به همینجا...همینجایی که خوابها به طور منظمی دلت را به رویت می آورند. همینجایی که صبح بیدار میشوی و چشم هایت هی به روی خودشون می آورند دلتنگی شان و تو زود از کنارشان میگذری...
چقدر باید نترسید؟
چقدر باید بر سر ِ هر خوابی صدقه داد که به واقعیت نپیوندد؟ چقدر باید قبل ِ هر خوابی التماس دل را کرد که چیزی به چشم ها نیاورد که آزازت بدهد...



+ چقدر سخته درگیر چیزی بشی که خودت واردش نشدی...


+ تاریخ چهارشنبه 94/8/13ساعت 9:58 صبح نویسنده تسنیم | نظر

نه اینکه نباشی ها...نه!
به وجودت اعتقاد دارم . اما خب ، خودت هم بهتر از من میدانی که حضورت بین ثانیه های نفس کشیدنم نیست دیگر. نگاهت هم سنگینی نمیکند روی زندگی ام
خدای منی اما پشت ِ پرده ِ زخیم ِ پنجره
نگاه میکنی اما بین حرکت های آرام پرده.. که اگر گاهی نسیمی اشتباهی وزید و پرده اتفاقی به کناری رفت نگاهت می افتد روی زندگی ام
خدای منی اما سهمم از خدا بودنت همینقدر است
همینقدر کم
همینقدر کوتاه...



از آخرین دفعه ای که برایت نوشتم تو خدای هرکسی جز من هستی چند ماه میگذرد...ودرین چند ماه تو روز به روز کمتر برای من شدی...کمتر وکمتر...


+ تاریخ جمعه 94/8/8ساعت 9:57 عصر نویسنده تسنیم | نظر

تو چه می دانی؟ مثل تمام کسانی که چه می دانند؛ تو هم چه می دانی که نیمه شب هایم به چه روزی افتاده اند!؟ تمام رویاهای به پایان نرسیده ی سال های گذشته ام به هم تنیده اند و بعد همگی با هم به هیچ تنیده اند و طناب شده اند و افتاده اند دور گردن خواب هایم! صبح ها هیچ چیز به خاطر نمی آورم، بدتر از همه تو را، و بدتر از تو حتی، خودم را
تو چه می دانی؟ اصلا چه سوالی ست که من می پرسم؟! تو فقط کافی ست رد شوی؛ همین که عطر ِ رد ِ طرز ِ قدم برداشتنت بپیچد به مشام کوچه، جهان شعر می شود، و شب شک می کند به تمام شب های جنگ، به تمام شب های ظلم، شب های شکنجه و مرگ؛ شب شک می کند به تمام فجایع بشر، به تاریخ، به قدرت، به جهل، به سیاست؛ شب خیال می کند همه را خواب دیده است، و همه اش کابوس هایی بوده است که تو قرار بوده آخرش تکانم بدهی تا راهشان را بکشند و بروند! تو تنها رد شو، از اینجا هم که نخواستی باشد، از همان دور ها رد شو، از همان جایی که هستی؛ فقط رد شو، و عطر ِ رد ِ طرز ِ قدم برداشتنت را به باد بسپار! نشانی را بلد است، نمی دانم از کجا اما بلد است! باشد!؟


+ تاریخ چهارشنبه 94/8/6ساعت 6:45 عصر نویسنده تسنیم | نظر

-->