نفس های 93 کم کم داشت به آخر میرسید که صفحه اینستاگرامم را باز کردم و نوشتم : سال 94 برایم سال اتفاقات مهمی است! اتفاقات مهمی که این من ِ همیشگی را تغییر خواهد داد. همه چیز ِ 94 برایم خوب بود ...از دور! فقط منتظر آمدنش بودم. فکر میکردم همه این روزهای تلخ عاقبت در اردیبهشتش تمام میشود.
حالا 94 کم کم دارد عقب عقب میرود و من یک گوشه اتاق پشت این کیبرد نشسته ام و در حالیکه یک لبخند محو روی صورتم نقش بسته مینویسم که 94 هیچ کدام از آرزوها و برنامه ریزی ها و خیال هایم را نداشت. با منطق ِ نود و سه ای اگر نگاه کنم شاید سال بدی هم بود اما دقیقا توانست سال اتفاق بزرگی باشد. سالی که تغییرم دهد. سالی که آرامش را دوباره به دلم برگرداند. توانست خنده های از ته دل  و بغض های از سر احساس ِ خوب بیاورد و اینها یعنی همه چیز همان شد که دلم نوید آمدنش را میداد با صد و هشتاد درجه تفاوت.
حالایی که قرار است سال ِ جدیدم را با یک اتفاق خیلی خوب آغاز کنم و همین آغاز شیرین خودش کلی حس خوب میدهد برای شروع... همین نود و چهاری که اگر بخواهم ترسیمش کنم دقیقا یک دختر بیست ساله است با خنده های بلند بلند و جنون ِ خرید روسری و بی خیالی های مربوط به خودش و همه چیزهایی که من را تشکیل میدهد... و اینها چقدر تفاوت دارد با روزهای اسفندی که از شوری اشک گونه های زخم شده ای میسوخت و کسی...کسی عین ِ خیالش نبود ...
هرچه که هست حالا منم و ذوق ِ دخترانه ِ قشنگی که برای آغاز یک بهار ِ دیگر است... :)

 




+ تاریخ سه شنبه 94/12/25ساعت 10:42 عصر نویسنده تسنیم | نظر

 

من از این دنیا هیچ چیز نمیدانم. هیچ چیز
فقط میدانم هیچوقت هیچوقت هیچوقت نباید و نمیتواند بر وفق مراد کسی بچرخد. همیشه چیزی برای شگفت زده کردن آدم پیدا میکند . مدام تو را میبرد به روزهای نفس گیر. همیشه طمع آن دارد که نگذارد خوب زندگی کنی و این ذات اوست... این همان است که او را دنیا کرده است...
من از دنیا چیز زیادی نمیدانم اما میدانم باید کم کم دربرابر این اشک هایی که از من میگیرد قوی تر از این بمانم. من نمیخواهم زیر فشارهایش آنقدر خم شوم که تنها یادگار روزهای جوانیم چشمان خیس باشد و دستی که دور زانوانش حلقه زده و گوشه اتاق ماتش برده... ماتش برده به همه روزهای رفته و ترسش گرفته از همه روزهایی که میخواهد بیاید.
و حالا هم
به حکم تقدیر...به حکم هرچه که تو را دنیا کرده
با تمام قدرت داری از من عزیزترینم را میگیری و من جز سکوت در مقابلت چیزی ندارم... که زندانی و از زندان چیزی جز تنگی برنمی آید...

 



+ ربی أنت المیسر وأنت المسهل سهل أمری یَارب وحقق مطلبی وَ سخر لی ما هو خیرٌ لی ..
 

 


+ تاریخ جمعه 94/12/21ساعت 9:3 عصر نویسنده تسنیم | نظر

ما با زخم هایمان زندگی میکنیم

زندگی میکنیم تا مبادا یادمان برود که بزرگ شدن بهای سنگینی دارد

زندگی میکنیم تا فراموش نکنیم باید بعد از هر شکست ، خاطرات را رها کرد و گذشت...و فقط گذشت...

و در این دنیا

به هیچ حرفی

جز حرفهای"او" دل نبست... که او کافیست برای تمام لحظه ها...

 

 

پ.ن:این نفس های گرم اسفند شدیدا مرا محتاج به خلوت کرده...خلوتی که فقط و فقط من باشم و او...او که وعده همراهی اش ، آرامم میکند...


+ تاریخ پنج شنبه 94/12/20ساعت 10:56 صبح نویسنده تسنیم | نظر

حرف نزده ام

مدت هاست...

مدت هاست که فهمیده ام باید به جای همه لحظه ها سکوت گذاشت...

اشک نریخته ام

حرفی نزده ام

دعایی

استجابتی...

هیچ

هیچ...

مدتهاست چیزی برای خواستن پیدا نکرده ام...


+ تاریخ شنبه 94/12/8ساعت 4:8 عصر نویسنده تسنیم | نظر

 

آدم وقتی در بطن روزهای نشیب زندگی اش هست، باور ندارد که گذر زمان چقدر معجزه میکند. باور ندارد که شب تیره اش صبح شود و بتواند از آن زنده گذار کند.مطمئن است که تا همیشه قلبش وامدار یک زخم عمیق می ماند و هیچ گاه نمیتواند از این حال بد به حال خوب دیگری بازگردد. اما وقتی رد شد، وقتی به جبر ، تسلیم ِ گذشت ِ زمان شد و صدای دندانهایش روی جگرش را حس کرد و گسی ِ خون تا مدتها تنها طعمی بود که میشناخت، وقتی گذاشت زمان، کند اما سریع بگذرد و حرفی نزد،کاری نکرد، آتش بدون دود بود و مثل ذغال گداخته در زمستان سیاه فقط برای خودش جلز و ولز کرد، وقتی همه را به حساب بزرگ شدن ظرفش گذاشت ، یک روزی به خودش می آید و میبیند همین زمان، همین زمان که آه و نفرین نثارش کرده بود، چقدر معجزه کرده و چقدر قلبش را التیام داده. دیگر نگاه کردن به ماه کامل قلبش را به تپش نمی اندازد و اندوهگینش نمیکند. دیگر میتواند به زخمش خوب نگاه کند و روی آن دست بکشد. نوازشش کند و مطئن باشد که به زودی جای آن هم از بین میرود.فقط زمان میخواهد. زمان. و چقدر این انسان عجول است برای همه چیز. چقدر از ابتدایش هم گذر زمان را باور نداشته که در وصفش فرمود : خلق الانسان عجولا" 

 


+ تاریخ سه شنبه 94/12/4ساعت 11:40 عصر نویسنده تسنیم | نظر

-->