میدانی رفیق!
حال این روزهایم شبیه کسی است که
نزدیک ترین فرد ِ زندگی اش، فرزندش را کشته و حالا
قاتل ِ عزیزش
آسوده و بی خیال
بی دغدغه و با لذت تمااام از زندگی
دارد جلوی رویش زندگی میکند و میخندد
به همان اندازه هر لحظه آب میشوم از درد...
و به همان اندازه هی تسبیح "یا حاکم ُ یا عادل" می اندازم...
این حنجره روزی به حرف می آید عاقبت...

 

 

 

+آخ که اگر میشد نقاب از چهره بعضیها برداشت...

       + خدایا چقدر صبوری...چقدر...                        


+ تاریخ سه شنبه 94/4/30ساعت 12:38 صبح نویسنده تسنیم | نظر


جهان ِ منطقی ام
اتفاق
می خواهد...




+ دلم چراغ میخواهد...


+ تاریخ جمعه 94/4/26ساعت 11:34 عصر نویسنده تسنیم | نظر

این اوست که شروع کرده و اوست که مرا خوانده و دعوت نموده است.اصلا من خودم را با او یافته ام و همچنین خودش را. من مثل آن کور دلی هستم که خودش را در آیینه می بیند و میگوید: من فقط خودم را میبینم، پس نور کجاست؟ . آخر اگر نور نبود که تو خودت را نمیدیدی.تو با او ، خودت را می بینی، پس اوست که تو را به خویش می خواند که در نور نمانی و از نور دور نمانی؛ چون از نور ماندن تاریکی است و در نور ماندن کوری، چون باید با نور نگاه کرد، نه آنکه به نور نگاه کرد. کسی که با خورشید نگاه نمی کند و به خورشید نگاه میکند کور خواهد شد...
 

بِکَ عَرَفتُکَ وَ أنْتَ دَلَلْتَنِی عَلِیکَ وَ دَعوتَنِی إلَیکَ

 

 

 

+ استاد علی صفائی حائری کتاب بشنو از نی


+ تاریخ دوشنبه 94/4/22ساعت 1:47 عصر نویسنده تسنیم | نظر

من آنقدر لا به لای این روزها لال شده ام که اصلا نمیدانم باید چطور برای همه این روزها و اتفاقات چیزی بنویسم... کتاب زندگی من احتمالا در این روزها در چند خط کوتاه خلاصه میشود و زود ،گذر میکند
به کجا؟ نمیدانم... اما از همیشه بیشتر مطمئن هستم که بیتِ وصل ِ غزل ِ زندگی من همین روزهاست. همین روزهایی که انقدر بی دغدغه و حتی کمی برای ِ من ِ عاشق ِ هیجان لوس و بی مزه بگذرند...
روزهایی که باید برای آینده بگذرند، آینده ای که همه چیزش برایم تازه است
هرچند لوس و بی مزه و بی هیجان باشند و همه چیز بوی انتظار بدهد...



برچسب‌ها: روزمرگی نوشت
+ تاریخ پنج شنبه 94/4/18ساعت 3:25 صبح نویسنده تسنیم | نظر

من سرم گرم ِ تدبیرهایم بود و حساب کتابهایم. که اگر فلان کار را بکنم حتما اینطور میشود و اگر اینطور برنامه ریزی کنم حتما آنطور میشود
تقدیر تو آنطرف تر داشت به تدبیرهایم میخندید اما!
همه اش من بودم و من! تو کجا نشسته بودی؟ هیچ...همانجایی که باید نگاه میکردی و تحسین میکردی فقط! " آفرین...همین است! همین... همین را پیش برو..." همین صدا را میشنیدم وقتی سر از سجاده برمیداشتم. همین را هم باور میکردم.
و تقدیر تو همچنان داشت به دست و پا زدن های من میخندید
گاهی می فهمیدم. می آمدم اعتراض که خب چرا بازی ام میدهی؟یادت هست؟ سر رسید را باز کرده بودم و خشمگین نوشته بودم احساس میکنم دارم بازی میخورم و درهرحال بازنده این بازی هستم. بعد کلی هم غر زدم. گریه کردم . کاری هم نمیشد بکنم... همین ها را بلد بودم فقط. غر زدن. گریه کردن. و باز به همان صدای ِ غیر واقعی تحسین کننده گوش دادن و رفتن.!
تقدیر تو آنقدر به من و تلاش هایم خندید که عاقبت باورش کردم
رفتم صفحه پیام را باز کردم و نوشتم : احساس میکنم دارم با خدا میجنگم...
بعد او پرسید : چی شده؟
من جوابی ندادم. من فقط به این نتیجه رسیده بودم که مثل احمق ها داشتم باخدا میجنگیدم! البته اگر زودتر فهمیده بودم شاید هم زودتر از این جنگ دست برمیداشتم اما نفهمیدم! آن شب اما خیلی چیزها دست در دست هم داد تا بفهمم باید رها شوم
این بود که فردا خنده های تقدیر ِ بزرگم بلندتر شد و من مطمئن تر شدم...
 



حالا امروز از آن فردا خیلی گذشته است. آنقدری که من یادم نمی آید چقد گذشته است. آنقدری فراموشی گرفته ام که حتی حافظه ام- که تاریخ ها را عجیب حفظ بود- یادش نمی آید کدام روز بود...این هم کار تو بود. که هیچ روزی برایم سیاه نباشد! ممنونم...ممنونم بابت اینکه حواست بود به همه چیز...
ممنونم خدا...


+ تاریخ جمعه 94/4/12ساعت 3:5 عصر نویسنده تسنیم | نظر

-->