نه اینکه حرفی باشد از سیاه نمایی ، اما به نظرم کار احمقانه ایست که در جواب کسی بگوییم یا بنویسیم : خوب نیستم!
که چه؟ که آن طرف ته دلش شانه اش را بیندازد بالا و بگوید : خب به من چه و بعد یک لبخند مضحک بگذارد روی لب و بگوید : ایشالا خوب میشی...یا برایت یک علامت :* :) بفرستد و بگوید ایشالا که خوب شی و تهش هم سه تا نقطه بی خاصیت بگذارد و برود
یا کسی باشد که ته دلش بگیرد و فشرده شود و تو مجبور باشی خودت را فحش باران کنی از اینکه میتوانستی ساکت بمانی و ناراحتنش نکنی اما کردی...با دو کلمه ساده ِ مزخرف! با گفتن من خوب نیستمی که هیچ چیز درستش نخواهد کرد تا وقتی زمانش برسد
آدم باید برای کسی که دوستش دارد و دوستش دارد ( این دو کلمه کاملا معنی متفاوتی دارد ) نگوید : خوب نیستم ، ننویسد: خوب نیستم...
نمیدانم این وقتها سکوت باید چطور روی چهره و لبهای آدم نقاشی شود که هم خفه نشود از حس بد و هم دل کسی را نفشرد...
نمیدانم
اما شاید چیزی شبیه ِ تو....
هوممم...
نباید بگوید : خوب نیستم!
باید تو را نگاه کند
تو را
و همه چیزهایی که به تو ارتباطی دارند...

 




+ متن در حالت شادی نوشته شده عست! باور کنید
+ وقتی عهد میکنی ازینا ننویسی و عهدت به سه روز هم نمیرسه و ...:)) 
+ دریچه چارتار به اندازه آلبوم چارتار  قشنگ بود !:)


+ تاریخ سه شنبه 93/10/30ساعت 7:26 عصر نویسنده تسنیم | نظر

 

امشب از شبهایی است که دلم میخواهد در اتاق را ببندم و در حالیکه بی خیال مقاله ها و آن کتاب قطور ِ دلنشین ِ لعنتی هستم بنشینم روی صندلی جلو لپ تاپ و بعد چند تا آهنگ بی کلام پلی کنم و در حالیکه یک صفحه ورد را باز میکنم تند تند شروع کنم به نوشتن...
و بعد اگر مامان بلند صدایم کرد و چند بار گفت : شام نمیخوری؟ بین بغض های درهم برهمم بلند – طوری که فقط صدای نه شنیدنم را بشنود بگویم : نع !
و بعد که بابا صدای بلند شده ویالن یا پیانو ، یا سه تار ، یا سنتور را شنیده بیاید و آرام بزند به در اتاق و داخل شود و یکهو نگاه کند به صورتم
و من قبل از اینکه اشک هایم را ببیند سرم را به بهانه گوشی بچرخانم سمت تخت و در جواب " این چیه گذاشتی؟ یاد کشتی های غرق شده ِ بیست سالگیم افتادم" بخندم و در حالیکه دستمال را با بیشترین طول و عرض روی صورتم گرفتم بگویم : خیلیم خوبه!
امشب از شبهایی است که دلم میخواد تا صبح بنویسم
تا زمانی که چشم هایم بخواهند که بسته شوند
یا زمانی که دیگر دلم اینقدر نگرفته باشد
و یا وقتی که دیگر خسته شوم از اینکه با خودم هی تکرار کنم : " اینکه آدم یک حرفهایی را بشنود یک مسئله است و اینکه این شنیده ها را از چه کسی بشنود یک مسئله!" و بعد بیشتر گریه کنم و بیشتر زیر لب بگویم " الهی و ربی من لی غیرک"
امشب از آن شبهاست که دلم میخواهد بعد از خیلی مدتها ، بی فکر به نبودن ، بی فکر به کارهای انجام نشده، هدف های نرسیده، خواسته های اجابت نشده خودم شوم و بنویسم...
تا وقتی که خوابم ببرد...
...



+ چند روزیست حس میکنم رمقم برای خودم بودن ، برای "فاطمه "بودن رفته... حس میکنم خیلی وقت است که خودم ، با همه ِ خودم بودن نخندیدم...
+ دوشنبه ها میتواند سر از جمعه شبها، شنبه صبح ها، سه شنبه عصرها، و حتی پنجشنبه صبح ها هم دربیاورد...
با همان میزان تلخی...
+ بعد خیلی خیلی مدت چیزی نوشتم که آرامم کرد...خدا را شکر!

امشب با تمام ِ تمام ِ تمام ِ وجودم " یا انیس من لا انیس له ، یا رفیق من لا رفیق له" خواندم و با تک تک سلول های وجودم ،پناهگاه و انیس و مونس بودنِ خداوندم را لمس کردم... با تک تک دانه های تسبیحی که می انداختم و میگفتم " من لی غیرک..." با ذره ذره تنهایی که داشت خفه م میکرد ...


+ تاریخ شنبه 93/10/27ساعت 9:8 عصر نویسنده تسنیم | نظر

روزهای زیادی منتظر بودم که یک روز، کسی بیاید و درحالیکه محکم تکانم میدهد فریاد بزند و بلند بلند بگوید : بیدار شو! بیدار شو! تمام شد...
و من چون آدمی که باری سنگین را از دوشش برمیدارد چشم هایم را باز کنم و یک نفس عمیق بکشم و زیر ِ لب مدام شکر کنم که تمامش یک خواب ِ سخت بود...یک خواب ِ وحشتناک..یک خواب ِ بی اندازه وحشتناک...
این روزها اما درست برعکس روزهای قبل ، مدام فکر میکنم شاید شبیه ِ یکی از همان رویاهای زودگذر ، این روزها و شیرینی و سختی اش هم یک خواب ِ عمیقا وهم آلود باشد که یک نفر درحالیکه دارم با تمام وجود میخندم ، چند سیلی محکم به صورتم بزند و فریاد بزند که : یالا! بیدار شو! بیدار شو و دوباره ادامه بده...
کسی چه میداند؟ من ، دختری که خواب ِ پرواز میبیند ، یا پروانه ای که خواب ِ انسان شدن میبیند؟
کدام دلیلی میتواند برایم ثابت کند که من ، دارم در یک بیداری محض نفس میکشم که راه رفتن، خندیدن، نگاه کردن، درس خواندن و همه کارهایی که فکر میکنم واقعی است ، واقعی باشد ...
کسی چه میداند؟
شاید شیرینی این رویای کاذبه آنقدری هست که نخواهم به بیداری فکر کنم...به ادامه دادن همان مسیر ِ سخت ِ قبل از خواب...



 



+ شدیدا از معرفی یک کتاب ِ خوب با رویکرد اسلامی درمورد خواب  حمایت میکنم! (البته نه اینکه کتاب ِ تعبیر خواب معرفی کنین بهم:|)


+ تاریخ پنج شنبه 93/10/18ساعت 12:50 عصر نویسنده تسنیم | نظر

خدای من
من اگر آهسته
اگر به سختی
و اگر به غفلت به سویت می آیم
تو مرا خواهی رساند
تو مرا خواهی رساند
تو مرا خواهی رساند...

پ.ن:خط به خط جزوه این درس ِ عمومی من پر شده است از این جمله:" خداوند، فیاض ِ مطلق، عاشق ِ مطلق و مهربان ِ مطلق است...آفرید که به رحمت برساند، و به یقین می رساند..."

+ یک سال و نیم از تحصیل در رشته ِ مورد علاقه م میگذرد و هیچوقت فکر نمیکنم اشتباه کرده م، اما خیلی وقتها - خییییلی خیلی وقتها- از اینکه هیچ روزنه ای از آن مرا به چیزی که به دنبالش بودم نمیرساند، رنجم میدهد...
+ ادبیات هنوز هم رشته ی خیلی خوبی است:)


+ تاریخ دوشنبه 93/10/15ساعت 6:55 عصر نویسنده تسنیم | نظر
قصد نوشتن این متن رو نداشتم و اگر دستم رو بردم و نوشتم فقط به خاطر تبسم بود ... و به غیر از خودشم روم نمیشه به کسی بدم که بخونه:))  


+ تاریخ شنبه 93/10/13ساعت 5:12 عصر نویسنده تسنیم | نظر

اساسا وقتی تمام روزت با یک کلمه بگذرد و هر اتفاق هیجان انگیز و غیر هیجان انگیزی که می افتد ناخودآگاه ربطت دهد به آن کلمه ، همین میشود که این روزها قلمت اصلا رنگ نمیدهد، چه برسد به اینکه یک جایی بنویسی و ثبت کنی!
فکر میکنم تا وقتی که قفل ِ این دستها باز شود باید در ِ اینجا تخته شود
شاید تا یک ساعت دیگر
یک روز دیگر
یک هفته
یک ماه...

نمیدانم!



+ تاریخ شنبه 93/10/6ساعت 11:57 صبح نویسنده تسنیم | نظر

-->