تو فراموش شده ترین اتفاقی هستی که به یاد دارم
که میکُشی ام، اما تمام نخواهی شد...


+ تاریخ جمعه 93/7/25ساعت 8:13 عصر نویسنده تسنیم | نظر

شرط میبندم وقتی حرفهایش را مینوشت ، به هیچکدامش اعتقادی نداشت"
احتمالا حواسش نبود که کسی دارد به ریز ِ ریز رفتارهایش نگاه میکند که اینطور روسری مشکی اش را تا جلوی چشم هایش کشیده بود پایین و چادرش را تا روی لب هایش بالا آورده بود و تند تند و سر به زیر میرفت که کلاسش را پیدا کند.
خودش را میکشید... تند تند راه میرفت اما سنگین حرکت میکرد. تحمل وزن این همه فشار انگار افتاده بود به جان ِ پاها. نمیتوانست مثل همیشه تندتند راه برود. باران...باران ِ بیرون ِ پنجره ،خیس ِ خیسش کرده بود. باران ِ صبح ِ مهر ماه...مهر ماه ِ دردآلود ...

" شرط میبندم وقتی داشت آن حرفها رو مینوشت، فکر نمیکرد که کسی ممکن است ، درست از لحظه ای که خودکارش را هل بدهد توی کیف نگاهش را بدوزد به او"
نمیدانست وگرنه حتما نمیگذاشت بغض کند
نمیگذاشت حتی در سالن خلوت دانشکده هم چشم هایش داغ شوند و اشک پشت ِ پلک هایش بالاپایین بپرد. نمیگذاشت ... احتمالا میخندید. احتمالا زنگ میزد و سراغ دوستانش را میگرفت و مینشست کنارشان میخندید. میخندید... پشت ِ نقاب ِ همیشگی اش میخندید... بلند بلند...

اما من نگاهش میکردم. اول که آن متن را خواند داغ شد، بعد دستهایش یخ کرد. بعد کنار شوفاژ کتابخانه دستهایش را گرم کرد_ که گرم نمیشد_ چادرش را سر کرد و کیفش را برداشت و رفت. بعد هم همانطور که راه میرفت سرش را پایین آورد و روسری اش را تا روی چشم هایش کشید پایین. دستش را زیر چادرش برد و جلوی صورتش را طوری که کسی نفهمد ، پوشاند.
بعد هم قبل از اینکه سرخی چشم هایش را کسی ببیند ، چند قورت آب را به زور به سمت دهانش برد و نشست روی صندلی سوم گوشه پنجره.

" شرط میبندم که اگر میدانست دارم نگاهش میکنم، به جای گریه ، جلوی چشم هایم از شرم میخندید..."


 

+ توصیف انتزاعی نبود


+ تاریخ چهارشنبه 93/7/23ساعت 12:43 عصر نویسنده تسنیم | نظر

فلسفه بافی سرهر اتفاق بی سر و ته و عجیب زندگی م شده عادت.
ربط دادن جوانه های یاس به افتادن یک اتفاق خوب و بیدار شدن راس ساعت سه صبح و ماه ِ شب ِ چارده ای که درست افتاده به جای خالی کنارم و فکر کردن به تعبیر ِ خواب دلنشینی که داشتم
کج شدن مسیر ِ  قدم زدن های پاییزی به سمت ِ خیابانی که هیچوقت دلم نمیخواهد  یادم بیاید یک روز از شدت گریه همان وسط حس کردم گم شدم...
همه و همه اش انگار برایم مثل نشانه های خدا شدند...نشانه هایی که دلم را خوش میکردم به افتادن اتفاقاتی که دوست داشتم...

فلسفه بافی برای هر آرزوی مستجاب نشده و حسرت ِ مانده بر دل، شده است عادت ِ مزخرفی که همیشه بی آنکه بخواهم امید را می اندازد به دلم و گولم میزند که خوب بمانم...آرام بمانم...آرامش ِ پوشالی ..
حقیقت برایم مثل غبار ِ روی آینه پوشیده است و من ، ترس دارم از بلند کردن دستی و پاک کردن این همه خاک ِ نشسته روی آینه... ترس از دیدن چهره ای که انتظارش را دارم و نمیخواهم باور کنم که باید "باور"َ‌ش کنم...
از باور کردن میترسم
از حقیقت میترسم
از نبودنت میترسم
بفهم!
من از نبودنت میترسم...

 

به تب و لرز ِ تنهایی عادت کن...

+ تاریخ شنبه 93/7/19ساعت 5:59 عصر نویسنده تسنیم | نظر

این روزها
حسرت ِ نبودنت
احتیاج ِ بودنت
خیلی بیشتر حس میشود....
بیشتر از همه وقت...


از طرفی دختری که دلش برای خواهرنداشته اش تنگ شده...

 

 

خواهر ها، نعمت های خدا هستند...


+ تاریخ دوشنبه 93/7/14ساعت 5:15 صبح نویسنده تسنیم | نظر

یک من ِ تهی
این گوشه ِ دنیا
دلش بی قرار ِ نگاه ِ توست...
نشانم بده که دوستم داری خدا...
آرامم کن...آرامشی از جنس ِ هم نشینی با خودت...






+ تاریخ شنبه 93/7/12ساعت 7:25 عصر نویسنده تسنیم | نظر

مرا اگر نبینی ، مرا اگر برانی ، چیزی از دردهایم  که کم نمیشود  آقا 
همینطوری که بیچاره بودم و درمانده، به بیچارگی و درماندگی و بدبختی ام اضافه میشود و همینطور حیران میمانم...
برای خودتان خوب است؟
که سائلی از پیش ِ خواهرت بیاید ، درب ِ خانه ت آخرین امیدش باشد، هق هق کند، ضجه بزند و شما برانی اش؟

برای این دردمند ِ مسکین چیزی عوض نمیشود جز اینکه از درب ِ کریم ِ اهل بیت هم رانده میشود  و دیگر هیچ چیز برایش نمی ماند
برای شما خوب نیست اما آقا
که بگویند گدایی در ِ خانه ِ علی بن موسی الرضا را زد و بی جواب ماند...
که بگویند سائلی با نهایت اضطرار به در ِ خانه ِ این خاندان رفت و دست ِ خالی تر از قبل برگشت
که بگویند " امید"ش ، در ِ خانه ِ تو بود که ناامید شد...


برای من چیزی نمانده جز خانه ِ تو
که اگر برانی ام
اگر نگاهم نکنی
بد بخت میشوم
بد  بخت ... 

... 

 از پیش ِ خواهرت به تو متوسل شدم... نگذار فکر کنم تو بعضی ها را  یک جور دیگر دوست داری...
نگذار فکر کنم در نگاهت ، بین ِ بد و خوب تفاوت هست...
نگذار بدبخت شوم آقا... نگذار...

 


+ در حرفهایم اشتباه زیاد هست، بگذاریدش به حساب ِ این جان ِ بر لب آمده...  


+ تاریخ پنج شنبه 93/7/10ساعت 5:22 عصر نویسنده تسنیم | نظر

دلم میخواهد این روزها آنقدر باشی که همه اش باشی و همه اش باشی و باشی و باشی...
آنقدر که مجبور نباشم قنوت هایم را کوتاه کنم با فکر به اینکه حواست نیست
آنقدر که مجبور نباشم برنامه حرم بگذارم و سر ِ رفتن فکر کنم که بروم چه کار؟ که باز درست لحظه ای که تمام ِ وجودم امید است همه چیز بهم بریزد؟ که راه ِ حرم را دور بزنم و بروم یک گوشه گریه کنم...
آنقدر که تو را حس کنم...


نمیفهمم چرا...
تو حتما میفهمی اما نمیدانم چرا نشانه هایت با اتفاقاتی که می افتد جور در نمی آید...
این اتفاقات با نشانه ها و امیدهایی که به دلم می انداختی فرق دارد خدا! خیلی فرق دارد...
خودت میدانی که عجول نیستم
میدانی از صبر چیزهایی را -هرچند کم-  بلدم
اما
دیگر نایی نمانده...

خوبم کن خدا
آرامم کن...

 


+ حواست بهم هست؟  
+ میترسم...خیلی میترسم...  


+ تاریخ چهارشنبه 93/7/9ساعت 6:19 عصر نویسنده تسنیم | نظر

شاعر بودم اگر
چشم هات را داشتم...  


+هیچ چیز سر ِ جای خودش نیست...


هفتم مهر 1393


+ تاریخ دوشنبه 93/7/7ساعت 7:4 صبح نویسنده تسنیم | نظر

شاید یک روز از این روزها به عنوان شیرین ترین روزهای دنیا یاد کنم و استرس و آشفتگی و فکر و خیالش را بهترین فکرهای دنیا بدانم و از مرورش کلی لذت ببرم 
اما یقینا این روزها برای من ِ  در حال، روزهایی است که دلم میخواهد "فقط و فقط" تمــــام شود . و عاقبت به خیر هم تمام شود
روزهایی که یک حجم بزرگ از اتفاقاتی که کلی از خودم دور میدانستمش به من نزدیک تر میشود و من ، تسلیم در برابر ِ این تقدیر حتی وقت ندارم که به ذهنم خطور دهم که : خوب است جلوی این طوفان را گرفت!
روزهایی که بُهت و شُک و استرس و گریه و خنده و عجله و همه و همه چیز با هم آمیخته شده...
هنوز هم نمیدانم اسم این روزها را بگذارم روزهای ِ "گند" یا بر طبق حسی که آینده به آنها خواهم داشت بگویم روزهای ِ " شیــــرین ِ قبل طوفان " :)  


 


+ تاریخ جمعه 93/7/4ساعت 7:54 صبح نویسنده تسنیم | نظر

-->