گفتم : فاطمه! حالا که امسال نشد اربعین بریم کربلا، بیا روز اربعین از خونه تا حرم رو پیاده بریم...
یکم نگام کرد، بعد گفت :یه چیزی بگم؟
- هوم؟
- من هنوز امید دارم که برم...
سرمو بردم تو چشاش نگاه کردم... ته چشاش امید با قدرت می درخشید. بر عکس ِ چشمای من. با یه لبخند ِ تلخی بهش گفت : "اگر" رفتی و رفتیم...
گفت : امید دارم که میرم
تو دلم گفتم : دیگه حالا؟ دلش خوشه این فاطمه...
دوباره نگاش کردم و با یه صدای آروم گفتم :ایشالا که میری...ایشالا که میریم


امروز چهارشنبه ست و فاطمه یکشنبه زنگ زد و موقع رد شدن از مرز مهران باهام خداحافظی کرد. بین راه پیام میده، گاهی وقتها تک میزنه و در جواب همه ی" دعام کنیاا" ی من میخنده و میگه : حتما... محتاجم به دعا

همینقدر راحت بهم گفتن بشین زااار بزن به حال خودت که رات ندادیم بیای...

+باشد حسین، کرب و بلا مال ِ خوب ها...
 + معلومه که مال خوبهاست...


+ تاریخ چهارشنبه 93/9/19ساعت 1:56 عصر نویسنده تسنیم | نظر

دختر ِ تازه متولد شده م را دوست ندارم.برایش حتی مادری هم نمیکنم. روزها مدام برایم میخندد که دوستش داشته باشم و در آغوشش گیرم ، بی آنکه دل به خنده اش دهم ، بی آنکه چشم های درشت مشکی اش را ببوسم و قربان صدقه ش شوم، بی آنکه صورت اشک آلودش را ببینم و در خودم فرو بریزم و محکم در آغوش بکشم و دوستش داشته باشم ، رهایش میکنم و میروم
برایم دست تکان میدهد
خودش را در آغوشم می اندازد
بی قراری اش را نشانم میدهد
و من
بی رحمانه
حتی بی آنکه نگاهی به صورت معصومانه ش کنم
میروم...

دختر ِ کوچک ِ من اما
شبها
در بغلم ، با صدای قلب ِ بی قرارم ، آرام میگیرد و میخوابد
و من
کنار ِ گونه های لطیفش، به خاطر بی رحمی های روزانه ام ؛ اشک میریزم و میبوسمش...

غم
دختر ِ کوچک ِ بی قرارم...

"باید ابراهیم شوم..."

 

 

+تقلیدی ناشیانه از سامع سوم
+یا ملاذ الخائفین...               


+ تاریخ جمعه 93/9/14ساعت 10:40 صبح نویسنده تسنیم

خدای من !

سزای کوبنده در نگشادن نیست و سزای پناهنده، راه ندادن، نه.

جزای آنکه پای آبله و درد آلوده تا قله عز تو بالا آمده است، به دره سوق دادن نیست.

خدایا!

گرسنه ای غریب افتاده است و جز راه خانه تو نمی داند، سزاوار گرسنه ماندن نیست.

سزای تشنه ای که به یقین آب را نزد تو می داند، ترک خوردن لبها و زبان از خشکی نیست.

خدایا!

به دردمند مویه کننده، خشمگین نگریستن رواست؟

بیچاره پناه آورده را از خویش راندن شایسته است؟

خدایا!

ما چون کوری که بوی منزل معشوق را دنبال میکند رو به سوی تو راه افتاده ایم از چاههای بین راه نیز دستگیرمان تویی. چرا که ما در جاده توجه تو گام می زنیم.

ما از اقصای دیدرس بی منتهای تو می آئیم.

ما در فضای نگاه تو تنفس می کنیم.

مگر نه اینکه ما از آن توایم؟ بی تو کیستیم؟

 

 

+ وقتی یکی یکی پیام های زائران کربلا برات میاد و با هرکدومش دریا دریا اشک میریزی
هیچی آرومت نمیکنه جز خوندن مناجات معتصمین...


+ تاریخ پنج شنبه 93/9/13ساعت 6:29 عصر نویسنده تسنیم | نظر

یکی از بهترین حس های خواهربزرگانه دنیا را لمس میکنم، وقتی ریحانه دو ظهر زنگ میزند و تند تند و بی سلام و احوالپرسی درست و حسابی میپرسد : از کجا بفهمم ماکارونی م پخته؟
و من بین یک عالمه ذوق و خنده و لوس کردنش جوابش را میدهم...
و همین یک سوال کوچک نتیجه ش دو ساعت - باورتان میشود، دو ساعت؟:|- حرف زدنمان شود...

خوشحالم که اگر نصیبی از خواهر بزرگ یا کوچک داشتن ندارم، عزیزتر از واقعی ش را دارم !

 


+ خواهر کوچولو من، همان حنایی ترین ریحانه دنیاست :)


+ تاریخ چهارشنبه 93/9/12ساعت 5:21 عصر نویسنده تسنیم | نظر

باید حس ِ خفگی را درک کرده باشی که بفهمی گاهی وقتها حضور یک قطره اکسیژن یعنی زندگی
یعنی باید یک روز نفست درست و حسابی درنیاید و هوا نرسد به شش هایت و صورتت کم کم در هم شود تا بفهمی اکسیژن یعنی چه...هوا یعنی چه...زندگی یعنی چه!
بعضی آدم ها همین اکسیژن های لحظه ای اند
تا وقتی کنارت هستند
تا وقتی داری شان حس ِ زندگی شان را درک نمیکنی
وای به حال وقتی که بروند... وای به وقتی که یکهویی بگذارند و بروند و تو هی کمتر نفس بکشی و کمتر نفس بکشیــ و کـ مــ تــ ر ...


+ تاریخ چهارشنبه 93/9/5ساعت 12:6 عصر نویسنده تسنیم | نظر

وقتی کسی رو به رویم می ایستد و میپرسد : یعنی واقعا هیچ راهی وجود نداره؟
و من محکم و قاطع میگویم : نع! هیچ راهی
دقیقا وقتیست که فکر میکنم بین همین کلمات محکم و قاطع است که یک راه پیدا میشود
بین همین نع سرسخت و جدی است که یک راه ِ سبز ِ پسته ای ِ آرام و نرم بیرون می آید و به من چشمک میزند
شاید به همین خاطر است که هروقت کسی از من میپرسد : یعنی دیگر هیچ راهی نیست؟ من بیشتر ذوق زده میشوم و امیدوار
که احتمالا باید بین همین ناامیدی ها باشد که دری باز شود و فرجی حاصل شود...

میشود خدا؟
میشود آن راه ِ سبز
آن مسیر ِ پنهان از دید ِ مان، بین ِهمین کلمات ناامید کننده باشد؟


+ آبان ِ همین پارسال بود که بین برگه های آن سررسیدی که صفحه هایش را سوزاندم نوشتم مطمئنم که خدا دقیقا وسط ِ ناامیدترین حالت ِ ممکن دستم را میگیرد و به سوی نور می برد
نوشتم این خدا، خدای ِ درهای بسته و روزهای ناامیدی است

+ یا فتاح...


+ تاریخ شنبه 93/9/1ساعت 9:55 صبح نویسنده تسنیم | نظر

-->