زمین میخوری، بلند میشی، کمی تجدید قوا و دوباره شروع به جنگ
تو قهرمان این درام هستی که فکر میکنی فقط داری میکوبونی و له میکنی و میری جلو
فکر میکنی داری به پیروزی دست پیدا میکنی
و اون طرف تر
تقدیر داره با یه لبخند تمسخر آمیز به دیوار هول دادنات نگاه میکنه و بهت میخنده
تو خندشو نمیبینی چون سرت پایینه و به خیالت داری میجنگی و جلو میری ولی در واقع تو فقط داری هرچی که درونته رو با ضربه زدن به این دیوار بیرون میریزی
هه!
قسمت ِ سخت ماجرا همون وقتیه که :
تا فکر میکنی پیروز شدی
همه چیز به طرز احمقانه ای شروع میشه
اونم فقط با یه خواب!


+ خوابها فرزند شب هان، از فرزند ِ شب هم چیزی جز کاری که شب سر ِ آدم میاره نباید توقع داشت
+ تا امروز صبح فکر میکردم دارم پیروز میشم
+ هرروز داره سنگینی تموم شدن این روزا رو دلم بیشتر سنگینی میکنه... 
+ من...خوبم؟ 


+ تاریخ دوشنبه 93/4/30ساعت 10:7 عصر نویسنده تسنیم | نظر

یا الهی و سیدی و مولای....و مالک رقی...

 یا من بیده ناصیتی...

یا علیما بضری  و مسکنتی...

یا خبیرا بفقری و فاقتی...

یا رب یا رب یا رب...

 

 

یا من اسمه دواء...

و ذکره شفاء...

و طاعته غنا...

ارحم من راس ماله الرجا.... و سلاحه البکاء..

یا سابغ النعم...

یا دافع النقم...

یا نور المستوحشین فی الظلم...

یا عالما لا یعلم...*

 

هنوز نرفته دل تنگ ِ این شبهام
هنوز تموم نشده بغض  گلومو گرفته...

کاش این شبا بشه اونی که باید بشه
کاش بشم اونی که باید بشم
کاش ...

دلم گرفته...دلم خیلی گرفته...
دعام کن رفیق...

 * بخش های از دعای کمیل 


+ تاریخ یکشنبه 93/4/29ساعت 9:26 عصر نویسنده تسنیم | نظر

ای که سرگردانان به سویش پناه برند
و ای کسی که یقین داران به سویش آرام گیرند
و ای آنکه اهل توکل  تنها بر او توکل کنند...**


میشنوی ام خدا؟
این منم...
سرگردان
بی قرار
و تنها...
بی هیچ سرپناهی
و بی هیچ آرامشی
و هیچ ضامنی
جز تو...


قرار ِ این دل ِ بی قرار باش مولای من... 

 

+ قول دادم...قول گرفتم...
حاشا که تو در وعده ی حقت بی وفایی کنی...

+ عنوان : فراز 87 دعای جوشن کبیر 
"ای پناه ِ دلسوختگان"
 
** فراز 43 دعای جوشن کبیر  


+ تاریخ پنج شنبه 93/4/26ساعت 1:52 صبح نویسنده تسنیم | نظر

دکتر برای هزار و دویست و شصتمین بار برایم قرص های مکمل غذایی را مینویسد و بابا برای هزار و دویست و شصت و یکمین بار با وجود اینکه میداند هیچکدامشان را نخواهم خورد باز همه ِ همه اش را میخرد و من برای هزار و دویست و شصت و ششمین بار حتی یک بار هم لب به هیچکدامشان نمیزنم  و سرگیجه هایم برای ده هزارمین بار هر روز یک جایی وسط خیابان، وسط ِ خانه، وسط ِ اتاق یا هرکجا که باشم ولویم میکنند روی زمین.
نمیدانم این پروسه تجویز و خرید و نخوردن و گندیدن و سرگیجه گرفتن باید تا کی ادامه پیدا کند اما هنوز هیچ تصمیم قطعی ای ندارم برای خوردن چهارتا قرص ِ مزخرف ِ بدمزه که باید یادم باشد یکی را روز درمیان بخورم و یکی دیگر را ناشتا و یکی دیگر را قبل غذا و آن یکی مزخرف دیگر را وقتی زیادی بی حال میشوم .

 


+ علیکم بالمطالعه این پست صرفا برای بردن ِ لذت ِ حلاااال:) 
+ دلی را که هرروز ده بار نق نق میکند را باید گرفت، انداخت گوشه ِ تاریک ِ یک سیاه چال و تا وقتی آدم نشد هم بیرونش نیاورد
یک همچین روزهایی را میگذراند دلم... 
+ نوشته شده در اذان ِ صبح ِ روز ِ هفدهم ِ رمضان
+ به قول دوستان اینستا : #فیلینگ_دلتنگی _شدید ...  
 


+ تاریخ سه شنبه 93/4/24ساعت 3:46 صبح نویسنده تسنیم | نظر

" و هو الذی ینزل الغیث من بعد ما قنطوا..." **


درست
همان جایی که تنها میمانم با تو
باران میشوم...


** سوره مبارکه شوری-آیه 28
او کسی است که باران سودمند را ، پس ازآنکه مایوس شدند
نازل میکند... 



 + حسبیــ اللـّهــ . . .  

 


درد و دلـــ. . .

+ تاریخ جمعه 93/4/20ساعت 11:30 عصر نویسنده تسنیم | نظر

گاهی وقتها هم میشود، مثل ِ دیروز، مثل هفته پیش یا مثل ِ آن چند ماه  پیش ِ مزخرف   دفتری و قلمی را برمیدارم و مینشینم گوشه ای از صحنِ تو و برایت شروع میکنم به نوشتن!
مینویسم
مینویسم و آنقدر مینویسم که یکهو سرم را که بالا می‌آورم کلی قطره باران می بینم که ریخته روی صفحه و من انگار نه انگار...سرگرم ِنوشتن ِ برای تو ، حتی خیسی آغشته به مدادم را هم حس نمیکنم.
تو آن وقتها چقدر نزدیکی...نه اینکه بقیه روزها نباشی ها...نه! نوشتن برای تو گرچه سخـت تر از گفتن برای توست اما .... :)
یک بار هم رو به روی ضریح
بین آن همه آدمی که می دویدند برای لمس ِ ضریحت ، من نشستم یک گوشه و نوشتم ... 
من مینوشتم و تو میخواندی...
من باران میشدم و تو خورشید
من طوفان و تو آرامش... 
هیاهویی بود در آن سکوت ...  



+ اینکه آدم بعضی وقتها فکر کند حالش خیلی خوب است
خیلی خوب است:)

+ خیلی وقت بود نوشته هایم سنجاق نشده بود به دو نقطه و پرانتزِ بسته:)
خوشحالم:) 

+ به حال من، "دقیقا" دیوانگی نمیگویند؟


+ تاریخ پنج شنبه 93/4/19ساعت 1:49 عصر نویسنده تسنیم | نظر

سنگین شده
این دلِ لعنتی
که تمام زندگی ام را دارد نخ کش میکند...
همین روزها
همین حوالی
از کار می افتد یک روز...
حسش میکنم
نفسهایی که جان میکنند و بیرون می آیند...


دعایش کنید
این قلب ِ مریض ِ لعنتی را... 
که همین روزها
آرام بگیرد...
آرام بمیرد...  


+ تاریخ سه شنبه 93/4/17ساعت 8:31 صبح نویسنده تسنیم | نظر

یک چیزهایی ،یک حرف هایی وول میخورد در ذهنم که نمیدانم از کجا باید شروع به نوشتنشان کنم. آنقدر بالا پایین پریدنشان، تند تند و بی اختیار من است که اجازه نمیدهند بروم و یک قلم از همین گوشه و کنار اتاق درهم برهمم پیدا کنم و یک کاغذی، دفتری، چیزی پیدا کنم و شروع کنم به نوشتن که نمیرند. یک چیزهایی که نمیفهمم اصلا از کجای این دل بیرون می آیند که این همه بی قرارِ نوشته شدن و ماندن و جریان پیدا کردن در روزهای منند. یک حرف هایی که من هستند؛بی نقاب.  یک حرفهایی که هرچقدر هم ساعتها قصد نوشتن چند خطشان را داشته باشم و مغز بترکانم و التماس دست و چشم و مخ و همه همه را بکنم باز انگار نه انگار... نمی آیند که نمی آیند...
یک نوشته های خاص! که نمیدانم از کدام قسمت ِ وجودی ِ یک من بیرون می آیند!
که این همه حقیقت دارند
این همه زلالند
این همه راستند...
با اینهمه تمام این چیزهایی که در ذهنم، بی قرار بود بازهم نوشته نشد و تبدیل شد به چند حرف پراکنده از کلمهِ " دلتنگی" که سعی کردم میان تمام این نوشته هایی که با تمام قدرت خواستم نشان دهم نویسنده ِ دلتنگشان عاقل است پنهانش کنم.
اما تو از این همه پراکنده گویی 
این جان ِ بر لب آمده را فهمیدی دیگر...نه؟ 


+ تاریخ پنج شنبه 93/4/12ساعت 10:12 عصر نویسنده تسنیم | نظر

در هیچ جای دنیا، هیچ قانون نوشته شده ای وجود ندارد که بگوید تو مجبوری به کسی توضیح دهی که چرا حالت یک جور خاص است
و یا بغض کرده ای
و یا وسط ِخنده هایت یک نگاه ِ بی قرار موج میزند
یا چرا باید  یادآوری یک اسم
یک عطر
یک صدا
و یا یک پله از یک گورستان
تو را به جایی پرت کند که داشتی با تمام قدرت سعی میکردی با حفظ تقدس فراموشش کنی!

اما یک قانون نوشته شده ای برای من وجود دارد و آن هم این است که باید به کسی که درکی از درد تو ندارد بفهمانی که این دردی که تو به چشم هایت ساده می آید و قابل فراموشی و قابل التیام
کاری تر و سخت تر از آنی است که تصورش را میکنی
یک قانون ِ نا نوشته ای که برایم مسجل کرده آدم ها همیشه درکی جدای از درد ِ تو دارند...

 


+ تاریخ چهارشنبه 93/4/11ساعت 11:40 عصر نویسنده تسنیم | نظر

"لایکلف الله نفسا الا وسعها"
حواست هست؟

باری اگر داری
دردی اگر روحت را زخمی کرده
اشکی اگر به چشم داری
همه را دانه دانه تسبیح گوی
به خاطر تمام عاشقانه هایی که خدا
هرلحظه با تمام بی قراری که درونت هست
به تو
تنها "تو" میگوید...


برایم آرامش مادر موسی را وعده داد
همانگاهی که کودکش را ، با دلی مطمئن به وعده ی او ، به آب سپرد
برایم بازگشت را 
آرامش را
برایم هرآنچه که مادر موسی بدان قرار یافت را وعده داد...
و من
یقین دارم که وعده اش حق است
هرچقدر هم که بگذرد
و بگذرد
و بگذرد...


من تو را بیشتر از خودم دوست دارم خدا...

-----------------------------------------------

پیشواز ِ رمضان ِ 1393
نیمه شب
و رازی که بین من و خدا باقی خواهد ماند...
الهی و ربی من لی غیرک  

 


+ تاریخ شنبه 93/4/7ساعت 12:15 صبح نویسنده تسنیم | نظر

-->